امروز اتفاقی عجیب رخ داد.
حدود ۸ سال است که من بارها در یک منطقه‌ای پیاده‌روی کرده و از جلوی یک کلوپ بازی عبور می‌کنم. هیچ‌گاه در این همه سال توجهم به نام این مغازه جلب نشده بود. امروز اتفاقی چشمم به نام آن خورد و با خودم تکرارش کردم و گفتم چه اسم جالبی دارد. کمتر از دو دقیقه‌ی بعد یک ماشین جلوی پایم ایستاد و یک خانم میانسالی که صندلی عقب نشسته بود سرش را بیرون آورد و پرسید ببخشید خانم می‌دونید مغازه فلان کجاست. به دنبال همان مغازه بود.
این اتفاق من را خیلی به فکر فرو برد و البته قلبم را هزاران بار بیشتر از ذهنم برای قدردانی باز کرد. بسیار شگفت‌زده شدم از اینکه خداوند چه قدر زیبا این جهانِ عظیم را هدایت می‌کند و هیچ‌کس و هیچ‌چیز را رها نمی‌کند.
هرگاه با این اتفاقات مواجه می‌شوم، می‌فهمم که اگر ما همراستا با خالق باشیم بدون نیاز به هیچ تقلا و فکری، نقش و رسالت خود را ایفا می‌کنیم حتی اگر این طور به نظر نرسد.

ساناز کاشانکی🧡🌾

مادرْ بودن نقش بسیار عجیبی است. تجربه‌ای که من از مادرم دارم این است. کسی که بدون هیچ توقعی و با عشق، به ایفای این نقش می‌پرداخت. کسی که با تمام وجود، تا آخرین لحظه، بدون هیچ انتظاری، از زندگی ما، روحیه‌ی ما، سلامتی ما، آرامش ما و … مراقبت کرد و از انجام این کار راضی بود. نه تنها برای انجام آن کارها ذره‌ای به دنبال پاداش مالی نبود بلکه تمام آنچه از مال و جان داشت هم فدا می‌کرد. با این وجود احساس رضایت از او دریافت می‌شد. با اینکه خیلی روزها خسته بود و حجم کار او را فرسوده می‌کرد اما در نهایت برآیند احساسی که از او دریافت می‌شد، رضایت درونی از زندگی بود.
چه طور می‌توان برای تمام ابعاد زندگی، مادر بود. من در زندگی‌ام تصمیم گرفتم مادر نشوم. یکی از مهمترین دلایل آن همین تفکر بود که من نمی‌توانم تا این حد فداکار باشم و دلم می‌خواهد این فرصتِ کوتاه را برای خودم تجربه کنم. البته خود را هم لایقِ پرورش یک انسان دیگر نمی‌دانستم.
اما امروز به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توانی این نقش را بر‌نداری. حتی اگر فرزندی به این دنیا نیاوری. این نقشی است که در وجود تو نهادینه شده است. برای هر مردی، به عنوان یک پدر و برای هر زنی، به عنوان یک مادر. اگر از آن فرار کنی زندگی بیخ گلویت را می‌گیرد و رها نمی‌کند. آنقدر احساس فشار و خستگی را به شکل‌های مختلف تجربه می‌کنی تا بدنت کم بیاورد و زمین را ترک کند.
اگر با قلبی باز نقش خود را بپذیریم، زندگی برکتش را در همه چیز بر ما می‌بارد. چون هم جهت با جریانش شنا می‌کنیم و او آرام و آهسته ما را به اقیانوس می‌برد.
من فهمیده‌ام که به عنوان یک زن باید برای تمام ابعاد زندگی‌ام مادری کنم. برای شغلم، برای کارهای خانه‌ام، برای خودم. این به معنای این نیست که خستگی وجود ندارد یا باید به شکلی نمایشی خستگی را انکار کرد یا همیشه لبخند زد بلکه به این معناست که باید بدون انتظاری خاص از کارهایی که انجامشان می‌دهم، با این نگاه که در حال پرورش فرزندی هستم و باید با قلبی باز، با عشق، داوطلبانه از آن ها مراقبت کنم و انجامشان دهم. حتما مادر در بین مسیر خسته می‌شود اما این باعث نمی‌شود از فرزندش متنفر شود، آن را زیر سوال ببرد، مرتبا در ذهنش از آن گلایه کند یا تصور کند جوانی‌اش را گرفته و اجازه نمی‌دهد زندگی کند. در واقع زندگی‌اش همان فرزندش است، نه یک مانع برای زندگی کردنش.
کارهای خانه‌ی من، شغلِ من، کارهای شخصی‌ام هر کدام فرزندان من هستند. باید با آن‌ها گاهی بازی کنیم، گاهی جدی شویم، گاهی از انجام کارهایشان خسته شویم اما این ها دلیلی برای متنفر شدن نیستند.
مادر از انجام نقشش احساس مفید بودن دارد، نه احساس غم. احساس عشق دارد، نه انزجار. همین احساسات برایش برکت می‌آورد. فرزند خلف می‌آورد. روزی می‌آورد. بدون اینکه او توقع این پاداش‌ها را از خداوند داشته باشد.
خداوند نعمت و هدیه‌ی فرزند را به او عطا کرده است همین برایش قدردانی است. همانطور که هدیه‌ی زندگی را به من عطا کرده است و همین باید برای من قدردانی باشد، نه احساسِ فرسودگی و خستگی مستمر.
کلید این بینش را مریم در دستانم گذاشت. از او قدردانم که همواره در کنار من است. از خداوند بسیار قدردان‌تر هستم برای این هدیه‌ای که به من بخشیده است و بسیاری از هدایت‌هایش را از طریق او برایم می‌فرستد.

ساناز کاشانکی🧡🌾

خداوندا،
من را رها کن.
از قضاوت.
قضاوت خودم، دیگران و شرایطم.
من را رها کن.
از مقایسه.
مقایسه با دیگران و حتی با گذشته‌ی خودم.
من را رها کن.
از خشم.
خشم نسبت به خودم، دیگران و شرایطم.
من را رها کن.
از حرص.
حرص برای آنچه هست و برای آنچه نیست.

کمکم کن همین لحظه، تمام آنچه هست و نیست را، با قلبی باز بپذیرم و زندگی کنم.

در این لحظه همه چیز برای زندگی کردن کافیست.
فقط حضور من با تمام قلب را می‌خواهد.
این بیداری را از تو خواستارم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

اگر به عقب برگردی چه چیزی را تغییر خواهی داد؟
هیچ چیز را. تمام آنچه بر من گذشت را روی قلبم می‌گذارم.
تمام آنچه بر من گذشت، من را به امروزم هدایت کرد و من تک تکِ لحظاتِ امروز را عاشقم، با تمام به نظر کاستی‌هایش.
من امروز را دوباره فرصت دارم. فرصتی که هزاران انسان و حیوان دیگر ندارند.
آن ها تا دیروز فرصت داشتند اما من امروز را هم هدیه گرفته‌ام.
آن هم در چه شرایطی؟
در حالیکه روی پاهای خودم راه می‌روم.
با دستان خودم کار می‌کنم.
با چشمانم می‌بینم.
با گوش‌هایم می‌شنوم، صدای سکوت را، صدای زندگی را.
من احساس می‌کنم.
خداوندا، امروز همه چیز برای من بیشتر از کافیست.
خداوندا، من قدردان همه چیز هستم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

من سادگی و سطحی بودن را دوست دارم.
آدم‌های ساده را که می‌بینم شوق زندگی در من بیدار می‌شود. به نظرم آدم‌های ساده اتفاقا بسیار عمیق هستند. هر آنچه از زندگی تجربه می‌کنند تا عمیق‌ترین سطح آن پیش می‌روند. اگر ترشی درست می‌کنند یا باغچه بیل می‌زنند حقیقتا همان کار را انجام می‌دهند. نه برای اینکه فیلم بگیرند واقعا در آن کار جاری می‌شوند.
آدم‌های ساده اصل را بهتر درک کرده‌اند. جملات قصار نمی‌گویند. حرف‌های کتاب‌ها را نمی‌زنند آن‌ها معمولا خیلی کم حرف می‌زنند مگر از آن کاری که عمیق انجامش داده‌اند. آن‌ها گاهی از شیوه غذا درست کردنشان حرف می‌زنند گاهی از نحوه کاشتن گل‌ها یا آب دادن گلدان‌ها صحبت می‌کنند. گاهی از تمیز کردن خانه‌شان گاهی از پیاده‌رویشان. آن‌ها از عمیق‌ترین لایه‌های زندگی حرف می‌زنند نه اینکه حرف‌های قشنگ از سطحی‌ترین تجربه‌هایشان.
اگر این سطحی بودن است من دلم می‌خواهد عمیقا سطحی باشم.
به قول سهراب سپهری عزیز:
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که
در «افسون »گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح‌ھا وقتی خورشید در می‌آید متولد بشویم
ھیجان‌ھا را پرواز دھیم
روی ادراک، فضا، رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو ھجای ھستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

ساناز کاشانکی🧡🌾

خداوندا من در وجود تو هستم.

مگر می‌شود در وجود تو باشم و چیزی کم باشد.

مگر می‌شود در وجود تو باشم و امن نباشد.

مگر می‌شود در وجود تو باشم و سزاوار زیبایی‌ها و فراوانی‌ها نباشم.

مگر می‌شود در وجود تو باشم و چیزی کافی نباشد.

خداوندا تو از وجود خود در من دمیدی.

چشمان توست که می‌بیند.

گوش‌های توست که می‌شنود.

قلب توست که حس می‌کند.

هر آنچه هست متعلق به توست.

هر آنچه نیست هم تصمیم توست.

اجازه بده که بیدار باشم تا بشنوم، تا ببینم، تا حس کنم.

اجازه بده فرصت بودن روی زمین را همانگونه که قرار بوده، به اتمام برسانم.

اجازه بده آنچه می‌خواستی از طریق من تجربه کنی، با بیداری و حضور من تجربه کنی.

من تسلیم تو هستم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

به نظرم هیچ‌کس نمی‌تواند در حوزه‌ی شفای درون ادعا داشته باشد که می‌توان تمام انسان‌ها را در این مسیر با استفاده از چند ابزار کاربردی هدایت کرد.
راه‌های بسیاری در جهان برای شفای درون طراحی شده است اما به نظرم یکی از مهمترین قدم‌ها در این راه این است که درک کنیم نیازمند شفا هستیم، بعد از آن این است که قلبا بخواهیم شفا را تجربه کنیم.
در این صورت مانند بقیه‌ی خواست‌های حقیقی در این جهان، وقتی احساس نیاز و درخواست به اندازه‌ی کافی عمیق باشد، ابزارها خودشان را نشان خواهند داد و هر کس متناسب با شخصیت و نیازش می‌تواند از آن‌ها بهره ببرد.
حتی به نظر من هیچ یک از این راه‌ها برای طولانی‌مدت پاسخگو نیستند. حداقل برای من این طور است. اما این راهکارها می‌توانند در جعبه ابزار ما وجود داشته باشند، این جعبه می‌تواند مرتبا با تغییر شرایط به روز رسانی شود و ما متناسب با موقعیت ها می‌توانیم یکی از آن ها را برای برگشتن به مسیر شفا انتخاب کنیم.
در نهایت حفظ استمرار و توالی در این راه است که نتایج را رقم می زند. گاهی مدت‌ها تلاش می‌کنیم و این‌طور به نظر می‌رسد هیچ چیز تغییر نمی‌کند اما ایمان داشته باشید که در پشت صحنه اتفاقات در حال رخ دادن هستند.

ساناز کاشانکی🧡🌾

مرگ را روی چشمانم می‌گذارم. یاد آن من را زنده نگه می‌دارد.
وقتی به یاد می‌آورم که حتما انتهایی وجود دارد که زمان آن هم مشخص نیست، می‌تواند همین لحظه باشد یا فردا یا چند سال آینده، راحت‌تر می‌توانم در زندگی باقی بمانم چون ایمان دارم که همه چیز موقت و احتمالا یک بازی جذاب است. غم و شادی آن خیلی زود می‌گذرد.
مرگ به من یادآوری می‌کند که عمقِ این جهان بسیار امن است. شاید خیلی مواقع ظاهر زندگی ناامن به نظر برسد و اتفاقات بسیار اثرگذار به چشم بیایند اما همین که به یاد مرگ می‌افتم، به امن بودن در اعماق زندگی پی می‌برم.
در نهایت خواهیم رفت و از تمام اتفاقات خوب و بد عبور خواهیم کرد. با وجود اینکه نمی‌دانم به کجا می‌رویم اما ندای قلبم این است که حتما به جایی مطمئن‌ می‌رویم و من به ندای قلبم ایمان دارم.
این موضوع به من آرامش می‌دهد. اجازه می‌دهد بسیار راحت‌تر از موضوعات عبور کنم و بازی بودن این زندگی را بهتر درک کنم.
با یادآوری مکرر مرگ، من هم شروع به بازی با زندگی بازی کنم. به نظرم این همان نقشی که او می‌خواهد ما ایفا کنیم.
زندگی دلش بازی می‌خواهد چون او همیشه کودکی با شوق است. در بچگی هر‌گاه حین بازی زمین می‌خوردیم یا هر اتفاق بدی می‌افتاد کمی گریه می‌کردیم و لحظه‌ی بعد دوباره وارد بازی می‌شدیم. هیچ چیزی جدی نبود.
ما آن را فراموش کرده‌ایم وگرنه زندگی همان زندگی است. فقط ذهن، جای قلب را گرفته و ذهن هم کارش جدی کردن تمام شوخی‌هاست.
نمی‌گویم اگر زمین خوردیم گریه نکنیم و عاقل و بالغ باشیم. با این برچسبِ منطقی و عاقل بودن گریه‌های عمیق را از خود گرفته‌ایم همانطور که خنده‌های عمیق را گرفته‌ایم. همه چیز را سطحی کرده‌ایم. در حالیکه در کودکی همه چیز عمیق ولی گذرا اتفاق می‌افتاد.
خیلی‌ها می‌گویند ما دیگر آن کودک نیستیم. ماهیت ما تغییر کرده و آن رفتار به اقتضای آن زمان بوده است. الان می‌بایست رفتاری متناسب با این سن داشته باشیم.
این یک دروغ بزرگ است. ما تمام این راه را تا زمان مرگ می‌رویم تا دوباره آن خلوص را به یاد بیاوریم، تا برگردیم به آن عشقِ عمیق و دوست داشتنی، به آن بیداری روشن و زیبا.
به نظرم به یادآوردن مداوم مرگ، این فرصت را به ما می‌دهد که کودکی بیدار بمانیم یا حداقل برای تجربه‌ی مجدد آن بدون خستگی، عجله و فرسودگی تلاش کنیم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

یکی از کارهایی که به من کمک می‌کند تا بفهمم در مسیر درست هستم یا خیر، مشاهده‌ی میانگینِ احساساتم در یک بازه‌ی زمانی است، به این شکل متوجه می‌شوم در این مدت بیشتر چه احساسی از من دریافت شده است.
منظورم از مسیر درست صرفا تجربه کردنِ زندگی با احساس آرامش و قلبی باز است، نه موفقیت در یک مسیر، نه به دست آوردن پول و نه هیچ چیزِ دیگر.
نمی‌گویم آن ها از نظر من بد هستند، به هیچ عنوان، بسیار هم عالی هستند، به شرط آن که احساسِ خوشایند من فدای هیچ کدام یک از آن‌ها نشود.
تصور می‌کنم همه‌ی ما به راحتی می‌توانیم بفهمیم مثلا در یک هفته در مجموع بیشتر احساسات خوشایند مثل آرامش، قدردانی، شادی، شوق و …. را تجربه کردیم یا احساسات ناخوشایند را.
برای آن هم لازم نیست وسواسِ خاصی نشان دهیم و کار را سخت کنیم، مثل اینکه هر روز احساساتِ خود را بنویسیم، فقط کافیست در طول روز کمی بیشتر خود را مشاهده کنیم.
من اگر احساس کنم وزنه‌ی احساساتِ ناخوشایند سنگین‌تر است متوجه می‌شوم که کمی باید سوکان را بچرخانم. می‌توانم از یکی از ابزارهای در دسترسم برای نیرو وارد کردن به آن استفاده کنم.

نمی‌توانم بگویم که همیشه موفق هستم اما از وقتی مراقبه‌ی سکوت و مشاهده‌ی خود را انجام می‌دهم کار به مراتب برایم راحت‌تر شده است.

ساناز کاشانکی🧡🌾

از آنجاییکه من همواره به شکلی افراطی به دنبال عمل کردن بوده‌ام بسیاری از وقت‌ها پیش می‌آمد که حقیقتا بدنم فریادِ استراحت می‌زد ولی ذهنِ عملگرای من اجازه‌ی آن را نمی‌داد.
ارزش دادنِ بیش از حدِ ذهنِ من به عمل، باعث می‌شود بسیاری اوقات به سمت خستگی و فرسودگی بروم و همین باعث می‌شود یک مومنتومی از افکار و احساسات ناخوشایند ایجاد شود. از احساسِ اسارت در زندگی و کار تا احساس غم و رنج، سردرگمی و … .
وقتی به این مرز می‌رسم برایم تغییر زاویه‌ی نگاه و افکار سخت می‌شود. به همین دلیل به این نتیجه رسیده‌ام به محض اینکه بدنم ندای یک خستگی کوچک را داد و یا با یک احساسِ ناخوشایند در بدنم مواجه شدم حتی شده برای چند دقیقه‌ی کوتاه به خودم مجوز استراحت، نشستن و نگاه کردن به آن احساس را بدهم.
منصفانه بخواهم بنویسم در همه‌ی مواقع موفق نبودم و هنوز هم وزنه‌ی عمل در ذهنِ من بسیار سنگین‌تر است. اما تلاشِ خود را برای متفاوت بودن نسبت به قبل انجام می‌دهم چون ایمان دارم تا من تغییر نکنم هیچ چیزی در اطراف من تغییر نخواهد کرد.

ساناز کاشانکی🧡🌾