طی بررسی‌هایی که در حوزه‌ی شفای درون داشته‌ام متوجه شدم بدنِ نازنین ما نقشِ بسیار مهمی در رهایی از ناراحتی‌ها، رنج‌ها و ایجاد یک ذهن سالم دارد.
همانطور که در بالا گفتم من در مواقعی که به هر دلیلی مثل تغییر هورمون‌ها و … نمی‌توانم از پسِ ذهن بر‌بیایم به فعالیت‌های بدنیِ سنگین مثل دویدن و ورزش متوسل می‌شوم و آن‌ها برای رها شدن از افکارِ بی‌انتها به یاری من می‌آیند.
یکی دیگر از کارهایی که در دسترس‌تر و در بسیاری از مواقع کمک کننده است ضربه زدن میباشد. این روش از سال‌ها قبل به شکل‌های مختلف وجود داشته است و با سبک‌های مختلفی مانند “سالونگ تبتی”، “EFT” مطرح می‌گردد.
هر کدام از این سبک‌ها به شکل‌های مختلف و در نقاط خاصی ضربه می‌زنند. من نمی‌خواهم وارد جزئیات آن‌ها و نحوه‌ی کارکرد و اثرگذاریشان شوم فقط می‌خواهم به عنوان یک ابزارِ مفید از آن‌ها بنویسم.
من تلاش می‌کنم تا جایی که فرصت کنم و برایم امکان‌پذیر باشد از این روش‌ها استفاده کنم البته هنوز نتوانسته‌ام به عنوان یک روتین در برنامه‌ی زندگی‌ام انجامشان دهم.
گاهی وقت‌ها یک مسئله‌ای من را درگیر خود می‌کند، می‌نشینم و شروع به ضربه زدن روی نقاط طب سوزنی می‌کنم و در عین حال به آن مسئله فکر می‌کنم و یا در مورد آن ناراحتی با خود حرف می‌زنم. همین طور به ضربه زدن ادامه می‌دهم تا آن رنج برایم کمرنگ شود و هر گاه احساس کردم چند پله از آن فشارِ اولیه پایین آمده‌ام آن مسئله را رها می‌کنم و بار آن را به خداوند می‌سپارم و به زندگی عادی برمی‌گردم. اگر دوباره آن موضوع یا زاویه‌ی دیگری از آن برایم روشن شود باز هم این کار را تکرار می‌کنم.
تجربه‌ی من این است که حتی بدون وجود هیچ مسئله‌ای همین طور که نشسته‌ام وقتی آرام آرام روی بدنم ضربه‌های کوچک می‌زنم یا حتی با دستانِ خودم، بدنم را ماساژ می‌دهم حس و حالم در لحظه تغییر می‌کند و هر آنچه باعث بهتر شدن احساسات ما می‌شود حتما یک قدم خیر است.

ساناز کاشانکی

من تجسم خوبی دارم طوریکه اگر بخواهم یک موقعیت را تصویرسازی کنم به راحتی احساسات آن شرایط را می‌توانم حس کنم. این قابلیت برای تغییر احوالاتم خصوصا در شرایطی که امکان استفاده از ابزار دیگری را ندارم، دستیار بسیار مفیدی است.
در این مواقع معمولا یک مکانی که از بودن در فضایی شبیه به آن احساس خوبی می‌گیرم را تجسم می‌کنم و شروع به تجربه‌ی زندگی در آن محیط می‌کنم. من عاشق طبیعت، صداها و بوهای آن هستم مثل صدای پرنده‌ها، صدای آب، بوی خاک نم‌خورده، برگ‌های خیس، درخت و … هستم.
خانه‌ای را که دوست دارم در آن فضا تجسم می‌کنم و با جزئیات شروع به زندگی در آن خانه و فضا می‌کنم. هر وقت این کار را انجام می‌دهم به سرعت احساس قدردانی در من بیدار می‌شود. تمام آنچه دلم می‌خواهد را در کمتر از 10 دقیقه زندگی می‌کنم.
تجربه‌ی این احساسات از طریق تصویرسازی برای من نشانه‌ای از وسعتِ بسیار زیادِ ما انسان‌هاست که می‌توانیم هر آنچه دوست داریم خیلی خیلی راحت، هر زمان که اراده کنیم در کسری از ثانیه تجربه کنیم.
اگر نخواهم نام طی الارض را🤭 روی این ویژگی ما انسان ها بگذارم، انصافا “واسع= وسیع بودن” برازنده‌ی آن هست.

ساناز کاشانکی

گاهی وقت‌ها اتفاق می‌افتد که از پس ذهن خود بر نمی‌آیم، از ابزارهایی که می‌شناسم مثل نوشتن، کلام، سکوت و … استفاده می‌کنم اما باز هم زورش از من بیشتر است، آن وقت است که تنها ابزاری که به کمکم می‌آید دویدن و ورزش سنگین است و بس.
موزیک عالی را در گوشم می‌گذارم و شروع به دویدن ملایم می‌کنم. آنقدر می‌دوم تا تقریبا از حال بروم🤣 و تمام مدت حین دویدن تلاش می‌کنم روی بدنم یا نفسم و یا زیبایی‌های اطراف متمرکز بمانم.
زمانی که از دویدن می‌ایستم دچار بی‌وزنی کامل می‌شوم. انصافا معجزه‌ی این کار باورنکردنی است. در این مواقع است که سهم بدن را در شفای درون بسیار خوب درک می‌کنم.

ساناز کاشانکی

قدردانی از آن موضوعاتی است که هر چه قدر درباره‌ی آن بنویسیم کم است. اگر بتوانیم یک شخصیت قدردان یعنی کسی که در غالب اوقات سمتِ خیر اتفاقات را می‌بیند و بیشتر توجهش بر نعمت‌های زندگی است، بسازیم فقط لطافت و روشنی را تجربه خواهیم کرد و برکت زندگی هر روز بیشتر و بیشتر خواهد شد.
انقدر تحقیقات جامعی در این حوزه شده است که شکی به جا نمی‌گذارد. هرچند ایجاد یک شخصیت سپاسگزار کار ساده‌ای نیست اما از بسیاری از کارهایی که ما برای تغییر شرایط و زندگی خود انجام می‌دهیم ساده تر است.
یکی از کارهایی که من انجام می‌دهم نوشتن گزارش فراوانی در هر روز است. یک نوت را روی صفحه‌ی گوشی خود با عنوان “گزارش فراوانی” گذاشته‌ام و از صبح که چشمانم را باز می‌کنم، هر نعمتی که خداوند در آن روز به من می‌بخشد و من متوجه آن می‌شوم در آن یادداشت می‌کنم. از تختخوابی که شب به راحتی روی آن خوابیدم، پاهایی که می‌گذارم زمین و روی آن‌ها راه می‌روم، آبی که با آن صورتم را می‌شورم و مسواکی که می‌زنم و تازه می شوم، دستانی که می‌توانم با آن کارهای خود را انجام دهم، سقفی که بالای سر من است، آبی که می‌نوشم و … . به همین ترتیب تا شب ادامه می‌دهم.
اگر هم نتوانم همان لحظه با جزئیات بنویسم در اولین فرصت و یا حتی شب موقع خواب می‌نویسم. هر روز هم اگر همان نعمت‌های قبلی را تجربه کنم، دوباره با قلبی باز تکرار می‌کنم چون هر کدام از این هدایا از من گرفته شود، زندگی به کلی تغییر خواهد کرد.
شب هنگام خواب یکبار دوباره از روی نوشته‌ها می‌خوانم و دوباره قدردانی می‌کنم. اگر بخواهم منصف باشم روزهایی بوده که به دلایلی مثل خستگی، عدم توجه و یا هر دلیل دیگری از مسیر خارج شدم و نتوانستم بنویسم اما تلاش کردم از فردای آن روز دوباره شروع کنم.
من تمام تلاشم را برای تبدیل شدن به این شخصیت خواهم کرد و به خیر آن ایمان دارم.

ساناز کاشانکی

شکرگزار خداوند هستم که از سن پایین این نقطه اتصال را رها نکرده‌ام. هر چند در برهه‌های زیادی از زندگیم کمرنگ شده است اما هیچ گاه به صورت کامل رها نشده است.
در هر مرحله از زندگیم به شکل‌های مختلف با خداوند صحبت می‌کنم. گاهی از طریق عبادت کردن. گاهی به زبان ساده فقط مثل یک دوست با او حرف می‌زنم. گاهی می‌نشینم برای خودم و همه دعا می‌کنم. گاهی به تک تک داشته‌ها و نداشته‌هایم فکر می‌کنم و بابت آن‌ها از او تشکر می‌کنم.
انصافا هر زمان با حضور این کار را انجام می‌دهم امکان ندارد آرام‌تر و پرانرژی‌تر نشوم. خصوصا وقتی می‌نشینم برای قدردانی از نعمت‌هایی که به من بخشیده، کارهایی که برای من ساده کرده، چیزهایی که از من گرفته و بعدها فهمیدم این گرفتن چه نعمتی بوده، آبرویی که از من حفظ کرده، فرصتی که به من می دهد تا با او صحبت کنم، قشنگی‌هایی که اجازه می‌دهد ببینم و بشنوم، مسیرهایی که من را هدایت می‌کند و …. . بعد از چند دقیقه انجام این کار با انرژی بسیار متفاوتی از آنجا بلند می‌شوم.
همانطور که گفتیم در تمام کتاب‌های شفا از کلام به عنوان یک ابزار مهم نام برده شده است. قدردانی یکی از راه‌های بسیار مهم برای به کارگیری ابزار کلام است. انصافا که درست گفته‌اند. البته همچنان معتقدم لازم نیست به همان شیوه‌ای که آن‌ها گفته‌اند انجام شود. شخصی‌سازی و ساده‌سازی این تمرینات بسیار مهم است وگرنه تبدیل به یک وظیفه‌ای خشک و بی‌روح می‌شود که بعد از یک مدت انجام دادنش دیگر اثرگذار نیست.
هر کدام از این تمرینات تا زمانی روی شفای درون من اثرگذار هستند که احساسِ خوشایندی ایجاد می‌کنند. احساسِ خوشایند لزوما شادی نیست بلکه آرامش، اطمینان، حضور، شوق، لطیف بودن و … همگی احساسات متعالی و بسیار ارزشمند هستند. وگرنه این کار تبدیل می‌شود به همان درس خواندن‌ها و عمل‌کردن‌های بی‌حضور.

ساناز کاشانکی

آهسته = سریع

این عبارت را سال‌ها پیش شنیده بودم اما امروز مفهوم آن را خوب می‌فهمم. به نظرم یکی از مهمترین فرمول‌های زندگی است.

آهسته = روان
روان = سریع
پس:
آهسته = سریع

من شخصا معجزه این فرمول را بارها و بارها تجربه کرده‌ام و به قانون نسبیت زمان بسیار اعتقاد دارم.
بارها به شکل‌های مختلف امتحان کرده‌ام که هرگاه حجم زیادی کار برای انجام دادن دارم و تصمیم می‌گیرم بدون عجله، با آهستگی، از درون بدن و با حضور انجامشان دهم و اگر هم کاری باقی ماند هیچ اهمیتی ندارد تا هر جا بتوانم انجامش می‌دهم، نه تنها تمام آن‌ها را انجام داده‌ام بلکه بسیار لذت برده‌ام و ذره‌ای باعث خستگی من نشده و آن ساعات جزو عمر من محسوب نشده است.
به جد به همه توصیه می‌کنم که بدون عجله و به قول یکی از دوستان “مراقبه گون” زندگی کنید.
تصور می‌کنم اگر بتوانیم تمام زندگی را به این شکل انجام دهیم نه تنها عمر کوتاه نیست بلکه حتی بسیار هم بلند و طولانی و در عین حال لذت‌بخش است.

ساناز کاشانکی

اگر به حوزه‌ی شفای درون علاقه مند باشید، می‌دانید که مبحث کلام یکی از مهمترین سرفصل‌های این حوزه است. بسیاری از کتاب‌ها به شکل‌های مختلف در مورد کلام و استفاده از آن صحبت کرده‌اند. اینکه کلام خود را کنترل کنید، از کلمات منفی استفاده نکنید، غیبت نکنید، با کلام خود گناه نکنید، از جملات تاکیدی و مانترا استفاده کنید و هزارها مطالب دیگر.
من به این نتیجه رسیده‌ام افراد بر اساس شخصیت‌های مختلف به شکل‌های متفاوتی می‌توانند از این ابزار استفاده کنند. مثلا کسانی که برون‌گراتر هستند این روش برایشان کارکرد بیشتری دارد و راحت‌تر از آن استفاده می‌کنند و افرادی که مثل من درونگراتر هستند و با سکوت ارتباط بیشتری می‌گیرند به شکل موردی یا در بازه‌های زمانی کوتاه کمک بیشتری به آن‌ها می‌کند.
من تمرینات متنوعی را با این ابزار برای خود طراحی کردم. یک مدت متعهد شدم که هر روز برای یک ربع “تمرین روزگفتار” انجام دهم به شکلی که می‌رفتم در یک اتاق تنها و به مدت یک ربع با صدای بلند شروع به صحبت می‌کردم و از هر دری که به ذهنم می‌آمد می‌گفتم و صدای خودم را ضبط می‌کردم. البته تقریبا هیچ‌وقت به آن صداهای ضبط شده برنمی‌گشتم اما برای ایجاد تعهد بالاتر این کار را می‌کردم.
اگر بخواهم منصف باشم تمرین خیلی خوبی بود چون هم تخلیه می‌شدم هم گاهی یک چیزی از زبان خودم می‌شنیدم که برایم راهگشا می‌شد و به نظر می‌رسید از ناخودآگاهِ من بیرون می‌آید. اما بعد از مدتی میان شلوغی‌ها به دست فراموشی سپرده شد. همچنان اگر فرصت کنم آن را تبدیل به یک برنامه‌ی روتین خواهم کرد.
در حال حاضر وقتی موضوع آنقدر بزرگ است که نمی‌توانم به هیچ طریقی افکارم را کنترل کنم تا مراقبه‌ی سکوت داشته باشم، از این روش استفاده می‌کنم. در این مواقع شروع به نگاه کردن به مسئله از زوایای مختلف با صدای بلندتر می‌کنم و به خودم یادآوری می‌کنم که هر آنچه در این جهان رخ می‌دهد خیر خواهد شد اگر من ذهنم را کنترل کنم. فقط یک نیرو در این جهان وجود دارد و آن نیروی خیر است. خداوندی که من را تا اینجا آورده است هرگز من را رها نمی‌کند. هر مسئله‌ای در جهت رشد من است و اگر آرام باشم حتما خیر آن را خواهم دید. وظیفه‌ی من اعتماد کردن به خداوند است و تنها زمانی اعتمادِ حقیقی دارم که آرام باشم و به همین ترتیب ادامه می‌دهم و جملاتی که کمک می‌کند از آن فشار عبور کنم را تکرار می‌کنم.
گاهی شعر خواندن، حفظ کردن یک شعر جدید یا ترانه خواندن با صدای بلند می‌تواند کمک کند که از آن فشار بیرون بیایم و کمی ذهنم را رها کرده و از فاصله مناسب‌تری به مسئله نگاه کنم. اگر در شرایطی بودم که نمی‌توانستم با صدای بلند صحبت کنم یا درونم با خود حرف می‌زنم یا از روش های دیگر استفاده می‌کنم.
اگر بخواهم منصف باشم ابزار بسیار اثربخشی برای برگرداندن سریع ذهن به لحظه‌ی حال است.

ساناز کاشانکی

یکی از راه‌هایی که بسیار سریع می‌تواند احساسات من را تغییر دهد و به لحظه‌ی حال و به بدن بازگرداند، نفس کشیدن است. این ابزار که در همه زمان‌ها در دسترس است و نیاز به شرایط خاصی ندارد به خودی خود یک معجزه است.
در منابع، طُرُق مختلف تنفس آموزش داده شده است ولی من همچنان بر اساس تجربیات قبلی، اعتقاد به ساده‌سازی مسائل دارم، به همین دلیل برای خودم نفس شکمی را انتخاب کرده‌ام. هر گاه می‌خواهم آرامش پیدا کنم بازدم طولانی‌تر از دم، انجام می‌دهم و هرگاه نیاز به انرژی بالاتری داشته باشم بر عکس آن عمل می کنم.
تجربه‌ی شخصی من این است که چند دقیقه نفس تمام احوالاتم را تغییر می‌دهد. انگار یک بازیابی کوتاه و سریع اتفاق می‌افتد و همین کمک می‌کند تصمیمات بهتری بگیرم، راحت‌تر افکار و تصورات باطل را رها کنم، انقباضات بدنم را شُل کنم، جریان انرژی راحت‌تر در بدنم جاری شود و سرعت واکنش‌هایم نسبت به موضوعات کمتر شود.
یکی از دوستانم جمله ثابتی دارد به این شکل که هر مشکلی برایت پیش بیاید اگر برایش تعریف کنی می‌گوید «دردهایت را نفس بکش، نفس را فدای هیچ چیز نکن» و انصافا هم مرهم بسیاری از زخم‌هاست.

ساناز کاشانکی

نوشتن صفحات صبحگاهی یکی از مهمترین راهکارهای شفاست که بسیاری از بزرگان به آن اشاره کرده‌اند. همانطور که در داستان‌های بالا گفتم این راهکار را مریم به من پیشنهاد کرد. تصور می‌کنم خودش از کتاب “راه هنرمند” به این روش دست یافته بود و او تقریبا یک دهه است که هر روز صبح بدون اغراق می‌نویسد.
من ابتدا به همان روشی که مریم گفت شروع به نوشتن کردم. چندین ماه نوشتم ولی از آنجاییکه از ذهن می‌نوشتم، نتوانستم به این شکل با آن ارتباط بگیرم و حس آرامش و شفا را دریافت نمی‌کردم. پس دیگر به این شکل ننوشتم و آن را تبدیل به نسخه خودم کردم، به این شکل که هر بار به آن نیاز پیدا می‌کردم، می‌نوشتم.
هر وقت مسئله‌ای خیلی به من فشار می‌آورد یا احساسات شدیدی از یک موضوع را تجربه می‌کردم، چه احساس خوب و چه احساس بد، آن را با تمام جزئیات می‌نوشتم و متوجه می‌شدم که در همان لحظه احساسات تغییر شکل می‌دهد و بار عاطفی آن تغییر می‌کند.
نوشتن در آن لحظات برای من به عبور از احساسات و برگشتن به لحظه‌ی حال کمک می‌کند.

ساناز کاشانکی

در مسیر شفا بعد از سکوت یکی از راه‌هایی که به آن علاقه‌مند شدم ذهن‌آگاهی (mindfulness) بود. طبق معمول به سراغ مطالعه‌ی منابعِ مختلفِ این حوزه رفتم تا پیدا کنم چه طور بهتر این تمرین را انجام دهم.
دوباره به این نقطه رسیدم که کمی دورتر بایستم و ساده‌تر به این تمرین نگاه کنم. فهمیدم که ذهن‌آگاهی همان مراقبه‌ای است که می‌توان در حین انجام فعالیت‌های روزانه اجرایش کرد و من باید نسخه شخصی خود را پیدا کنم.
تصمیم گرفتم در فعالیت‌های ساده کمی بیشتر حواس خود را جمع کنم. واقعا کار سختی بود و تازه متوجه شدم که تقریبا در انجام هیچ کاری حضور واقعی نداشته‌ام.
ابتدا هر کاری می‌خواستم انجام دهم با صدای کمی بلند طوریکه خودم بتوانم بشنوم، نام می‌بردم. به این شکل که مثلا وقتی ظرف می‌شستم با خود می‌گفتم “من در حال شستن بشقاب هستم”، “الان دکمه ماشین لباسشویی را می‌زنم” و … .
تا مدتی به این شکل تمرین کردم بعد متوجه شدم من خیلی آدمِ حرف زدن نیستم و با سکوت بیشتر ارتباط می‌گیرم. به نظرم آدم‌ها در این مورد بسیار با هم تفاوت دارند برای همین است که هر کس باید شروع به تمرین کند تا مسیر مورد علاقه خود را پیدا کند.
بعد از آن به این نتیجه رسیدم که من می‌خواهم حواس پنجگانه خود را تجربه کنم بنابرین آن حواس را به عنوان پایه در نظر گرفتم و هر کاری انجام می‌دادم، به جای اینکه کل آن کار را نام ببرم از اسامی حواس استفاده می‌کردم.
به این شکل که اگر آب روی دستانم می‌ریخت و من روی آن متمرکز بودم با صدایی که خودم بشنونم می‌گفتم “لمس کردن” یا اگر در آن لحظه به صدای آب گوش می‌کردم، می‌گفتم “شنیدن” و … .
تا مدتی با این روند تمرین کردم. بهتر از نام بردن کارها بود چون مختصرتر بود و گاهی هم بین آن سکوت اتفاق می‌افتاد که با من سازگارتر بود.
در مجموع بعد از مدتی تمرین سکوت، در کنار این تمرین، حضور من نسبت به قبل خیلی بهتر شد. صادقانه بخواهم بگویم تمرین سکوت بیشتر از این تمرین‌ها برای ذهن آگاهی به من کمک کرد.
در حال حاضر هر وقت می‌خواهم کاری انجام دهم اگر حواسم از آن کار و حضورم پرت می‌شود، فکر را رها می‌کنم و روی بدنم، خصوصا روی صورتم و چشم‌هایم، کمی تمرکز می‌کنم تا بتوانم به لحظه حال برگردم.

ساناز کاشانکی