من تصمیم گرفتهام در دنیای درون خود زندگی کنم.
مرگ را روی چشمانم میگذارم و یاد آن را بالای سرم.
وقتی میدانم خواهم رفت اما نمیدانم چه زمانی، دلم برای زندگی قنج میرود.
خصوصا وقتی قلبم ندا میدهد به جای بسیار امنی برخواهم گشت.
میخواهم این فرصت کوتاه روی زمین را که به من هدیه شده است، فارغ از اینکه در دنیای بیرون از من چه میگذرد، جهانِ درونم را تغییر دهم.
میدانم که کنترلِ بسیاری از چیزها از دستان من خارج است و من به تنها چیزی که دسترسی مستقیم و کامل دارم، درونم، افکارم و احساساتم است.
هر آنچه بیرون از من است را رها میکنم و به بخش کوچکی که در دسترسم هست میپردازم.
این انتخاب من است.
من در مسیر شفا هستم.
از جایی که شروع کردم مینویسم تا جایی که امروز هستم.
می خواهم فراموش نکنم در حال طی کردن چه مسیری هستم.
این مسیر تا پایانِ زمانِ من، روی این زمین زیبا ادامه دارد.
اگر آمدهای قضاوتم کنی، دستانِ تسلیم من بالاست. من خالی هستم.
تنها میدانم دمی به این جهان آمدهام تا سهمم را از عشق بردارم و بروم.
پس بیا این دم که گذرِ هر ثانیهاش ما را به بازگشت نزدیکتر می کند، غنیمت بشماریم و رها از هر قضاوت باشیم.
به امید اینکه در لحظهی بازگشت چیزی جز این دمهای لبریز از عشق پیش چشممان نیاید.
ساناز کاشانکی
