امروز اتفاقی عجیب رخ داد.
حدود ۸ سال است که من بارها در یک منطقهای پیادهروی کرده و از جلوی یک کلوپ بازی عبور میکنم. هیچگاه در این همه سال توجهم به نام این مغازه جلب نشده بود. امروز اتفاقی چشمم به نام آن خورد و با خودم تکرارش کردم و گفتم چه اسم جالبی دارد. کمتر از دو دقیقهی بعد یک ماشین جلوی پایم ایستاد و یک خانم میانسالی که صندلی عقب نشسته بود سرش را بیرون آورد و پرسید ببخشید خانم میدونید مغازه فلان کجاست. به دنبال همان مغازه بود.
این اتفاق من را خیلی به فکر فرو برد و البته قلبم را هزاران بار بیشتر از ذهنم برای قدردانی باز کرد. بسیار شگفتزده شدم از اینکه خداوند چه قدر زیبا این جهانِ عظیم را هدایت میکند و هیچکس و هیچچیز را رها نمیکند.
هرگاه با این اتفاقات مواجه میشوم، میفهمم که اگر ما همراستا با خالق باشیم بدون نیاز به هیچ تقلا و فکری، نقش و رسالت خود را ایفا میکنیم حتی اگر این طور به نظر نرسد.
ساناز کاشانکی🧡🌾
مادرْ بودن نقش بسیار عجیبی است. تجربهای که من از مادرم دارم این است. کسی که بدون هیچ توقعی و با عشق، به ایفای این نقش میپرداخت. کسی که با تمام وجود، تا آخرین لحظه، بدون هیچ انتظاری، از زندگی ما، روحیهی ما، سلامتی ما، آرامش ما و … مراقبت کرد و از انجام این کار راضی بود. نه تنها برای انجام آن کارها ذرهای به دنبال پاداش مالی نبود بلکه تمام آنچه از مال و جان داشت هم فدا میکرد. با این وجود احساس رضایت از او دریافت میشد. با اینکه خیلی روزها خسته بود و حجم کار او را فرسوده میکرد اما در نهایت برآیند احساسی که از او دریافت میشد، رضایت درونی از زندگی بود.
چه طور میتوان برای تمام ابعاد زندگی، مادر بود. من در زندگیام تصمیم گرفتم مادر نشوم. یکی از مهمترین دلایل آن همین تفکر بود که من نمیتوانم تا این حد فداکار باشم و دلم میخواهد این فرصتِ کوتاه را برای خودم تجربه کنم. البته خود را هم لایقِ پرورش یک انسان دیگر نمیدانستم.
اما امروز به این نتیجه رسیدهام که نمیتوانی این نقش را برنداری. حتی اگر فرزندی به این دنیا نیاوری. این نقشی است که در وجود تو نهادینه شده است. برای هر مردی، به عنوان یک پدر و برای هر زنی، به عنوان یک مادر. اگر از آن فرار کنی زندگی بیخ گلویت را میگیرد و رها نمیکند. آنقدر احساس فشار و خستگی را به شکلهای مختلف تجربه میکنی تا بدنت کم بیاورد و زمین را ترک کند.
اگر با قلبی باز نقش خود را بپذیریم، زندگی برکتش را در همه چیز بر ما میبارد. چون هم جهت با جریانش شنا میکنیم و او آرام و آهسته ما را به اقیانوس میبرد.
من فهمیدهام که به عنوان یک زن باید برای تمام ابعاد زندگیام مادری کنم. برای شغلم، برای کارهای خانهام، برای خودم. این به معنای این نیست که خستگی وجود ندارد یا باید به شکلی نمایشی خستگی را انکار کرد یا همیشه لبخند زد بلکه به این معناست که باید بدون انتظاری خاص از کارهایی که انجامشان میدهم، با این نگاه که در حال پرورش فرزندی هستم و باید با قلبی باز، با عشق، داوطلبانه از آن ها مراقبت کنم و انجامشان دهم. حتما مادر در بین مسیر خسته میشود اما این باعث نمیشود از فرزندش متنفر شود، آن را زیر سوال ببرد، مرتبا در ذهنش از آن گلایه کند یا تصور کند جوانیاش را گرفته و اجازه نمیدهد زندگی کند. در واقع زندگیاش همان فرزندش است، نه یک مانع برای زندگی کردنش.
کارهای خانهی من، شغلِ من، کارهای شخصیام هر کدام فرزندان من هستند. باید با آنها گاهی بازی کنیم، گاهی جدی شویم، گاهی از انجام کارهایشان خسته شویم اما این ها دلیلی برای متنفر شدن نیستند.
مادر از انجام نقشش احساس مفید بودن دارد، نه احساس غم. احساس عشق دارد، نه انزجار. همین احساسات برایش برکت میآورد. فرزند خلف میآورد. روزی میآورد. بدون اینکه او توقع این پاداشها را از خداوند داشته باشد.
خداوند نعمت و هدیهی فرزند را به او عطا کرده است همین برایش قدردانی است. همانطور که هدیهی زندگی را به من عطا کرده است و همین باید برای من قدردانی باشد، نه احساسِ فرسودگی و خستگی مستمر.
کلید این بینش را مریم در دستانم گذاشت. از او قدردانم که همواره در کنار من است. از خداوند بسیار قدردانتر هستم برای این هدیهای که به من بخشیده است و بسیاری از هدایتهایش را از طریق او برایم میفرستد.
ساناز کاشانکی🧡🌾
خداوندا،
من را رها کن.
از قضاوت.
قضاوت خودم، دیگران و شرایطم.
من را رها کن.
از مقایسه.
مقایسه با دیگران و حتی با گذشتهی خودم.
من را رها کن.
از خشم.
خشم نسبت به خودم، دیگران و شرایطم.
من را رها کن.
از حرص.
حرص برای آنچه هست و برای آنچه نیست.
کمکم کن همین لحظه، تمام آنچه هست و نیست را، با قلبی باز بپذیرم و زندگی کنم.
در این لحظه همه چیز برای زندگی کردن کافیست.
فقط حضور من با تمام قلب را میخواهد.
این بیداری را از تو خواستارم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
اگر به عقب برگردی چه چیزی را تغییر خواهی داد؟
هیچ چیز را. تمام آنچه بر من گذشت را روی قلبم میگذارم.
تمام آنچه بر من گذشت، من را به امروزم هدایت کرد و من تک تکِ لحظاتِ امروز را عاشقم، با تمام به نظر کاستیهایش.
من امروز را دوباره فرصت دارم. فرصتی که هزاران انسان و حیوان دیگر ندارند.
آن ها تا دیروز فرصت داشتند اما من امروز را هم هدیه گرفتهام.
آن هم در چه شرایطی؟
در حالیکه روی پاهای خودم راه میروم.
با دستان خودم کار میکنم.
با چشمانم میبینم.
با گوشهایم میشنوم، صدای سکوت را، صدای زندگی را.
من احساس میکنم.
خداوندا، امروز همه چیز برای من بیشتر از کافیست.
خداوندا، من قدردان همه چیز هستم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
من سادگی و سطحی بودن را دوست دارم.
آدمهای ساده را که میبینم شوق زندگی در من بیدار میشود. به نظرم آدمهای ساده اتفاقا بسیار عمیق هستند. هر آنچه از زندگی تجربه میکنند تا عمیقترین سطح آن پیش میروند. اگر ترشی درست میکنند یا باغچه بیل میزنند حقیقتا همان کار را انجام میدهند. نه برای اینکه فیلم بگیرند واقعا در آن کار جاری میشوند.
آدمهای ساده اصل را بهتر درک کردهاند. جملات قصار نمیگویند. حرفهای کتابها را نمیزنند آنها معمولا خیلی کم حرف میزنند مگر از آن کاری که عمیق انجامش دادهاند. آنها گاهی از شیوه غذا درست کردنشان حرف میزنند گاهی از نحوه کاشتن گلها یا آب دادن گلدانها صحبت میکنند. گاهی از تمیز کردن خانهشان گاهی از پیادهرویشان. آنها از عمیقترین لایههای زندگی حرف میزنند نه اینکه حرفهای قشنگ از سطحیترین تجربههایشان.
اگر این سطحی بودن است من دلم میخواهد عمیقا سطحی باشم.
به قول سهراب سپهری عزیز:
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که
در «افسون »گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبحھا وقتی خورشید در میآید متولد بشویم
ھیجانھا را پرواز دھیم
روی ادراک، فضا، رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو ھجای ھستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
ساناز کاشانکی🧡🌾
خداوندا من در وجود تو هستم.
مگر میشود در وجود تو باشم و چیزی کم باشد.
مگر میشود در وجود تو باشم و امن نباشد.
مگر میشود در وجود تو باشم و سزاوار زیباییها و فراوانیها نباشم.
مگر میشود در وجود تو باشم و چیزی کافی نباشد.
خداوندا تو از وجود خود در من دمیدی.
چشمان توست که میبیند.
گوشهای توست که میشنود.
قلب توست که حس میکند.
هر آنچه هست متعلق به توست.
هر آنچه نیست هم تصمیم توست.
اجازه بده که بیدار باشم تا بشنوم، تا ببینم، تا حس کنم.
اجازه بده فرصت بودن روی زمین را همانگونه که قرار بوده، به اتمام برسانم.
اجازه بده آنچه میخواستی از طریق من تجربه کنی، با بیداری و حضور من تجربه کنی.
من تسلیم تو هستم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
به نظرم هیچکس نمیتواند در حوزهی شفای درون ادعا داشته باشد که میتوان تمام انسانها را در این مسیر با استفاده از چند ابزار کاربردی هدایت کرد.
راههای بسیاری در جهان برای شفای درون طراحی شده است اما به نظرم یکی از مهمترین قدمها در این راه این است که درک کنیم نیازمند شفا هستیم، بعد از آن این است که قلبا بخواهیم شفا را تجربه کنیم.
در این صورت مانند بقیهی خواستهای حقیقی در این جهان، وقتی احساس نیاز و درخواست به اندازهی کافی عمیق باشد، ابزارها خودشان را نشان خواهند داد و هر کس متناسب با شخصیت و نیازش میتواند از آنها بهره ببرد.
حتی به نظر من هیچ یک از این راهها برای طولانیمدت پاسخگو نیستند. حداقل برای من این طور است. اما این راهکارها میتوانند در جعبه ابزار ما وجود داشته باشند، این جعبه میتواند مرتبا با تغییر شرایط به روز رسانی شود و ما متناسب با موقعیت ها میتوانیم یکی از آن ها را برای برگشتن به مسیر شفا انتخاب کنیم.
در نهایت حفظ استمرار و توالی در این راه است که نتایج را رقم می زند. گاهی مدتها تلاش میکنیم و اینطور به نظر میرسد هیچ چیز تغییر نمیکند اما ایمان داشته باشید که در پشت صحنه اتفاقات در حال رخ دادن هستند.
ساناز کاشانکی🧡🌾
مرگ را روی چشمانم میگذارم. یاد آن من را زنده نگه میدارد.
وقتی به یاد میآورم که حتما انتهایی وجود دارد که زمان آن هم مشخص نیست، میتواند همین لحظه باشد یا فردا یا چند سال آینده، راحتتر میتوانم در زندگی باقی بمانم چون ایمان دارم که همه چیز موقت و احتمالا یک بازی جذاب است. غم و شادی آن خیلی زود میگذرد.
مرگ به من یادآوری میکند که عمقِ این جهان بسیار امن است. شاید خیلی مواقع ظاهر زندگی ناامن به نظر برسد و اتفاقات بسیار اثرگذار به چشم بیایند اما همین که به یاد مرگ میافتم، به امن بودن در اعماق زندگی پی میبرم.
در نهایت خواهیم رفت و از تمام اتفاقات خوب و بد عبور خواهیم کرد. با وجود اینکه نمیدانم به کجا میرویم اما ندای قلبم این است که حتما به جایی مطمئن میرویم و من به ندای قلبم ایمان دارم.
این موضوع به من آرامش میدهد. اجازه میدهد بسیار راحتتر از موضوعات عبور کنم و بازی بودن این زندگی را بهتر درک کنم.
با یادآوری مکرر مرگ، من هم شروع به بازی با زندگی بازی کنم. به نظرم این همان نقشی که او میخواهد ما ایفا کنیم.
زندگی دلش بازی میخواهد چون او همیشه کودکی با شوق است. در بچگی هرگاه حین بازی زمین میخوردیم یا هر اتفاق بدی میافتاد کمی گریه میکردیم و لحظهی بعد دوباره وارد بازی میشدیم. هیچ چیزی جدی نبود.
ما آن را فراموش کردهایم وگرنه زندگی همان زندگی است. فقط ذهن، جای قلب را گرفته و ذهن هم کارش جدی کردن تمام شوخیهاست.
نمیگویم اگر زمین خوردیم گریه نکنیم و عاقل و بالغ باشیم. با این برچسبِ منطقی و عاقل بودن گریههای عمیق را از خود گرفتهایم همانطور که خندههای عمیق را گرفتهایم. همه چیز را سطحی کردهایم. در حالیکه در کودکی همه چیز عمیق ولی گذرا اتفاق میافتاد.
خیلیها میگویند ما دیگر آن کودک نیستیم. ماهیت ما تغییر کرده و آن رفتار به اقتضای آن زمان بوده است. الان میبایست رفتاری متناسب با این سن داشته باشیم.
این یک دروغ بزرگ است. ما تمام این راه را تا زمان مرگ میرویم تا دوباره آن خلوص را به یاد بیاوریم، تا برگردیم به آن عشقِ عمیق و دوست داشتنی، به آن بیداری روشن و زیبا.
به نظرم به یادآوردن مداوم مرگ، این فرصت را به ما میدهد که کودکی بیدار بمانیم یا حداقل برای تجربهی مجدد آن بدون خستگی، عجله و فرسودگی تلاش کنیم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
یکی از کارهایی که به من کمک میکند تا بفهمم در مسیر درست هستم یا خیر، مشاهدهی میانگینِ احساساتم در یک بازهی زمانی است، به این شکل متوجه میشوم در این مدت بیشتر چه احساسی از من دریافت شده است.
منظورم از مسیر درست صرفا تجربه کردنِ زندگی با احساس آرامش و قلبی باز است، نه موفقیت در یک مسیر، نه به دست آوردن پول و نه هیچ چیزِ دیگر.
نمیگویم آن ها از نظر من بد هستند، به هیچ عنوان، بسیار هم عالی هستند، به شرط آن که احساسِ خوشایند من فدای هیچ کدام یک از آنها نشود.
تصور میکنم همهی ما به راحتی میتوانیم بفهمیم مثلا در یک هفته در مجموع بیشتر احساسات خوشایند مثل آرامش، قدردانی، شادی، شوق و …. را تجربه کردیم یا احساسات ناخوشایند را.
برای آن هم لازم نیست وسواسِ خاصی نشان دهیم و کار را سخت کنیم، مثل اینکه هر روز احساساتِ خود را بنویسیم، فقط کافیست در طول روز کمی بیشتر خود را مشاهده کنیم.
من اگر احساس کنم وزنهی احساساتِ ناخوشایند سنگینتر است متوجه میشوم که کمی باید سوکان را بچرخانم. میتوانم از یکی از ابزارهای در دسترسم برای نیرو وارد کردن به آن استفاده کنم.
نمیتوانم بگویم که همیشه موفق هستم اما از وقتی مراقبهی سکوت و مشاهدهی خود را انجام میدهم کار به مراتب برایم راحتتر شده است.
ساناز کاشانکی🧡🌾
از آنجاییکه من همواره به شکلی افراطی به دنبال عمل کردن بودهام بسیاری از وقتها پیش میآمد که حقیقتا بدنم فریادِ استراحت میزد ولی ذهنِ عملگرای من اجازهی آن را نمیداد.
ارزش دادنِ بیش از حدِ ذهنِ من به عمل، باعث میشود بسیاری اوقات به سمت خستگی و فرسودگی بروم و همین باعث میشود یک مومنتومی از افکار و احساسات ناخوشایند ایجاد شود. از احساسِ اسارت در زندگی و کار تا احساس غم و رنج، سردرگمی و … .
وقتی به این مرز میرسم برایم تغییر زاویهی نگاه و افکار سخت میشود. به همین دلیل به این نتیجه رسیدهام به محض اینکه بدنم ندای یک خستگی کوچک را داد و یا با یک احساسِ ناخوشایند در بدنم مواجه شدم حتی شده برای چند دقیقهی کوتاه به خودم مجوز استراحت، نشستن و نگاه کردن به آن احساس را بدهم.
منصفانه بخواهم بنویسم در همهی مواقع موفق نبودم و هنوز هم وزنهی عمل در ذهنِ من بسیار سنگینتر است. اما تلاشِ خود را برای متفاوت بودن نسبت به قبل انجام میدهم چون ایمان دارم تا من تغییر نکنم هیچ چیزی در اطراف من تغییر نخواهد کرد.
ساناز کاشانکی🧡🌾
من به شدت از اطلاعاتِ اضافه در مورد هر موضوعِ عمومی ضربه خوردهام. در ابتدای ظهور شبکههای اجتماعی اجازه میدادم هر نوع اطلاعاتی وارد وجودم بشود. آن زمان کنترلی روی نحوهی استفاده از آن نداشتم و نمیدانستم میتواند چنین فاجعهای در ذهنم ایجاد کند و کیفیتِ زندگی و سلامت ذهنم را تا این حد تحت تاثیر قرار دهد.
با وجود اینکه من به زعم خود بسیار کمتر از اطرافیان استفاده میکردم. در آن زمان شاید روزی 15 الی 20 دقیقه بود اما از آنجایی که حجم زیادی تصویر و اطلاعاتِ بیمصرف در بازهی زمانی کوتاهی به وجودم وارد میشد بعد از مدتی حس میکردم دیگر حضوری در این زندگی ندارم. یک خستگی مستمر و یک زندگی بدون شوق را تجربه میکردم. نه صداها را به درستی میشنیدم، نه تصاویر را میدیدم، نه طعمها را میچشیدم. در مجموع احساساتم را فراموش کرده بودم و همواره یک هالهای را جلوی چشمانم احساس میکردم، انگار نگاه میکردم ولی نمیدیدم. به نظر میرسید حین نگاه کردن یا گوش کردن یک سری افکار و تصاویر در پشتِ صحنه در حال اجرا بود.
به نظرم استفادهی مستمر روزانه، حتی برای 5 دقیقه در روز برای طولانیمدت یک مهْمغزی واضح به وجود میآورد همانطور که همین 5 دقیقه اگر به مراقبه بگذرد برای بلندمدت یک شفافیت ایجاد میکند.
علاوه بر اثری که این شبکهها روی ذهن من گذاشته بود اتفاقی که افتاد این بود که انقدر اطلاعاتِ اضافه در خصوص سلامت، انواع غذاها، ورزش، مراقبتهای پوستی و … دریافت کرده بودم که هر کاری میخواستم انجام دهم به معنی واقعی ترَک میخوردم. دست به هر کاری میزدم حتما بر اساس آن دانش یک جای کار اشتباه بود و این ذهن بیچارهی من را پیر و فرتوت کرده بود.
در حال حاضر میدانم که این سبکِ زندگی قطعا برای من نیست و من دیگر زندگی در یک غبار و مه را نمیخواهم. دلم میخواهد شفاف و روشن زندگی کنم و طعم این لحظات را تا انتها بچشم به همین دلیل صرفا وقتی به سراغ آن شبکهها میروم که حقیقتا یک نیاز را مرتفع کند و صد البته تعداد دفعاتی که شبکه اجتماعی بتواند یک نیازِ حقیقی را مرتفع کند، بسیار کم است.
ساناز کاشانکی🧡🌾
هر چه قدر فکر میکنم میبینم اصطلاحی قشنگتر از “گرم و نرم”، برای منعطف بودن و شبیه به آب بودن، پیدا نمیکنم.
من تا قبل از اینکه وارد کار صنعتی بشوم، شخصیتی متفاوت داشتم. نمیگویم آدم راحتی بودم. از ابتدا هم خیلی دخترِ راحتی نبودم چون خجالتی و رضایتطلب بودن، بخشِ بزرگی در وجود من داشت که همین باعث میشد خیلی نرم نباشم. از آنجاییکه مورد پذیرش واقع شدن برایم مهم بود تلاش خود را برای محبوب شدن میکردم و همین باعث میشد حداقل پوستهی بیرونی من نرمتر به نظر برسد.
از وقتی وارد کار جدی شدم آن هم در یک محیط صنعتی، آن درونِ جدی و نخند من بالا آمد و تقویت شد. سختگیری و جدیت بخش بزرگی از وجودم را در برگرفت آنقدر که عضلاتم میگرفت از شدتِ فشار و انقباض. بعد از چند سال فهمیدم این خصوصیت برای من دوست داشتنی نیست. من دلم میخواهد مخملی و نرم باشم. حتی از آن لطیفتر، مثل آب باشم.
دلم میخواست در هر موقعیتی قرار میگیرم بدون مقاومت با آن برخورد کنم. نه اینکه منفعل باشم اما با فشار، زندگی کردن را دوست نداشتم.
اصطلاح “گرم و نرم” از آنجا خودش را به من نشان داد. در حال حاضر در هر موقعیتی قرار میگیرم که متوجه میشوم در حال سوق پیدا کردن به سمت سفتی و انقباض هستم به خودم یادآوری میکنم که دلت میخواست “گرم و نرم” باشی. در این موقعیت چه طور میتوانی نرمتر باشی.
مرتبا به خودم یادآوری میکنم که وقتی مرگ در این جهان وجود دارد پس معلوم میشود که هیچ چیزی آنقدرها جدی نیست. منظور از هیچ چیز واقعا هیچ چیز است. پس با این شوخی، با این بازی که در آن هستی نرمتر رفتار کن.
ساناز کاشانکی🧡🌾
توانِ مشاهده کردنِ ذهن و بدن یکی از قابلیتهایی است که در تغییرِ شخصیت، بسیار به یاری من میآید. این موضوع برای من صرفا از زمانی امکانپذیر شد که شروع به مراقبهی سکوت و شاهد کردم. زمانی که واقعا فهمیدم من جدای از ذهن هستم و توانِ مشاهدهی بدن و ذهن را از فضایی بالاتر از خود دارم. پس از یکسال تمرینِ مراقبه، میتوانم به محض حملهی افکار یا تغییرِ احساسات در بدنم آن را مشاهده کنم و بسیار راحتتر از قبل آن را کنترل کنم.
به همین خاطر وقتی در طول روزهای هفته به مشاهدهی خودم پرداختم، متوجه شدم صبحها به محض بیدار شدن و در روزهای تعطیل که روتین زندگیام تغییر میکند کلی افکارِ مختلف از موضوعاتِ عجیب و غریب به سراغم میآید. خاطراتِ قدیمی و فکرهایی که واقعا به آنها نیازی ندارم همان اول صبح جلو میآید و احساساتِ من را تغییر میدهد.
به این نتیجه رسیدم که در این مواقع، قبل از اینکه این افکار بر من مسلط شوند باید برایشان فکری بکنم. شروع به تمرین کردم. ابتدا روی یک کاغذ بزرگ یک جمله نوشتم، گذاشتم جلوی چشمم که به محض باز کردنِ چشمهایم اول آن را ببینم و بخوانم.
بعد از چند روز که دیگر چشمهایم به آن عادت کرد به جای آن چند جمله تاکیدی انتخاب کردم که به محض باز کردنِ چشم هایم از کلامم استفاده کنم و در طول روز هم هر وقت یادم میافتاد با خود تکرار میکردم.
بعد تصمیم گرفتم این مسئله را به بدنم گره بزنم. به این شکل که حرکاتِ متفاوتی به جسمم بدهم و همین که بیدار میشوم مثل بچگی خودم را حسابی بکشم.
در نهایت جمع بندی این شد که کاری ترکیبی انجام دهم. در حال حاضر به محض بیدار شدن سه نفس عمیقِ شکمی میکشم، خود را کش میدهم، حین بلند شدن شروع میکنم با خدا صحبت کردن، خودم و عزیزانم را به او میسپارم. با خودم عهدی برای آن روز میبندم. معمولا عهد میبندم که تمام تلاشِ امروزم را میکنم که کمی حاضرتر و بیدارتر باشم، با کلامم گناه نکنم و افکار باطل نداشته باشم. تلاش میکنم به بدنم برگردم، ذهنم را مشاهده کنم و هربار فکری آمد آرام و با مهربانی رها کنم دوباره به لحظهی حال برگردم، در همین زمان تخت را هم مرتب میکنم.
ترکیب استفاده از نفس، کلام، یک کار بدنی ساده، برگشتن به بدن و حضور پیدا کردن را به عنوان یک تمرین در طول روز انجام میدهم، به این شکل که چند کلمه را به عنوان لنگر انتخاب کردم، هر وقت یکی از آن ها را به یاد میآورم با صدای کمی بالاتر از افکار، آن عبارت یا کلمه را میگویم و خودم را شرطی کردم که با هر بار گفتن آنها یکبار به بدنم برگردم، به صداها گوش کنم، با چشم هایم دقیقتر ببینم و حاضرتر باشم.
در حالِ حاضر برای من انجامِ این تمرینات مهمترین و لذتبخشترین فعالیت و قسمت زندگیام هستند چون ایمان دارم تا من تغییر نکنم، هیچ چیز تغییر نمیکند.
ساناز کاشانکی🧡🌾
رها کردنِ بدن بر خلاف ظاهرِ بسیار راحتش برای من کار راحتی نیست. از آنجاییکه سالها عضلاتم به دلایل مختلفی مثل خجالت کشیدن، جلب رضایت آدمها و …. منقبض بوده است، رها کردن آنها برای طولانی مدت نیازمند یک آگاهی مستمر است که من هنوز به آن نقطه نرسیدهام.
اما این تمرین روی سلامتِ جسم و روح بسیار اثرگذار است. چون زمانی که عضلات را رها میکنیم گردش انرژی راحتتر در بدن اتفاق میافتد که این امر موضوع مهمی برای سلامتی است. کسانی که میتوانند این کار را مستمر انجام دهند به این معنی است که یاد گرفتهاند در بدن زندگی کنند و این یکی از نشانههای ذهنآگاهی است که سرچشمه بسیاری از تمرینات است.
من در حال حاضر هر بار متوجه افکارم میشوم، یکبار به بدن بر میگردم، آن را رها میکنم، به صدای محیط گوش میدهم و اشیای اطراف را آرام مشاهده میکنم. همین باعث شده است نسبت به گذشته انقباضات بدنم بسیار کمتر شده و از پیشرفت خود راضی هستم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
طی بررسیهایی که در حوزهی شفای درون داشتهام متوجه شدم بدنِ نازنین ما نقشِ بسیار مهمی در رهایی از ناراحتیها، رنجها و ایجاد یک ذهن سالم دارد.
همانطور که در بالا گفتم من در مواقعی که به هر دلیلی مثل تغییر هورمونها و … نمیتوانم از پسِ ذهن بربیایم به فعالیتهای بدنیِ سنگین مثل دویدن و ورزش متوسل میشوم و آنها برای رها شدن از افکارِ بیانتها به یاری من میآیند.
یکی دیگر از کارهایی که در دسترستر و در بسیاری از مواقع کمک کننده است ضربه زدن میباشد. این روش از سالها قبل به شکلهای مختلف وجود داشته است و با سبکهای مختلفی مانند “سالونگ تبتی”، “EFT” مطرح میگردد.
هر کدام از این سبکها به شکلهای مختلف و در نقاط خاصی ضربه میزنند. من نمیخواهم وارد جزئیات آنها و نحوهی کارکرد و اثرگذاریشان شوم فقط میخواهم به عنوان یک ابزارِ مفید از آنها بنویسم.
من تلاش میکنم تا جایی که فرصت کنم و برایم امکانپذیر باشد از این روشها استفاده کنم البته هنوز نتوانستهام به عنوان یک روتین در برنامهی زندگیام انجامشان دهم.
گاهی وقتها یک مسئلهای من را درگیر خود میکند، مینشینم و شروع به ضربه زدن روی نقاط طب سوزنی میکنم و در عین حال به آن مسئله فکر میکنم و یا در مورد آن ناراحتی با خود حرف میزنم. همین طور به ضربه زدن ادامه میدهم تا آن رنج برایم کمرنگ شود و هر گاه احساس کردم چند پله از آن فشارِ اولیه پایین آمدهام آن مسئله را رها میکنم و بار آن را به خداوند میسپارم و به زندگی عادی برمیگردم. اگر دوباره آن موضوع یا زاویهی دیگری از آن برایم روشن شود باز هم این کار را تکرار میکنم.
تجربهی من این است که حتی بدون وجود هیچ مسئلهای همین طور که نشستهام وقتی آرام آرام روی بدنم ضربههای کوچک میزنم یا حتی با دستانِ خودم، بدنم را ماساژ میدهم حس و حالم در لحظه تغییر میکند و هر آنچه باعث بهتر شدن احساسات ما میشود حتما یک قدم خیر است.
ساناز کاشانکی🧡🌾
من تجسم خوبی دارم طوریکه اگر بخواهم یک موقعیت را تصویرسازی کنم به راحتی احساسات آن شرایط را میتوانم حس کنم. این قابلیت برای تغییر احوالاتم خصوصا در شرایطی که امکان استفاده از ابزار دیگری را ندارم، دستیار بسیار مفیدی است.
در این مواقع معمولا یک مکانی که از بودن در فضایی شبیه به آن احساس خوبی میگیرم را تجسم میکنم و شروع به تجربهی زندگی در آن محیط میکنم. من عاشق طبیعت، صداها و بوهای آن هستم مثل صدای پرندهها، صدای آب، بوی خاک نمخورده، برگهای خیس، درخت و … هستم.
خانهای را که دوست دارم در آن فضا تجسم میکنم و با جزئیات شروع به زندگی در آن خانه و فضا میکنم. هر وقت این کار را انجام میدهم به سرعت احساس قدردانی در من بیدار میشود. تمام آنچه دلم میخواهد را در کمتر از 10 دقیقه زندگی میکنم.
تجربهی این احساسات از طریق تصویرسازی برای من نشانهای از وسعتِ بسیار زیادِ ما انسانهاست که میتوانیم هر آنچه دوست داریم خیلی خیلی راحت، هر زمان که اراده کنیم در کسری از ثانیه تجربه کنیم.
اگر نخواهم نام طی الارض را🤭 روی این ویژگی ما انسان ها بگذارم، انصافا “واسع= وسیع بودن” برازندهی آن هست.
ساناز کاشانکی🧡🌾
