راه رنگین زندگی

زیستن زیبا،‌ دوستت دارم بی‌حد و مرز

طی بررسی‌هایی که در حوزه‌ی شفای درون داشته‌ام متوجه شدم بدنِ نازنین ما نقشِ بسیار مهمی در رهایی از ناراحتی‌ها، رنج‌ها و ایجاد یک ذهن سالم دارد.
همانطور که در بالا گفتم من در مواقعی که به هر دلیلی مثل تغییر هورمون‌ها و … نمی‌توانم از پسِ ذهن بر‌بیایم به فعالیت‌های بدنیِ سنگین مثل دویدن و ورزش متوسل می‌شوم و آن‌ها برای رها شدن از افکارِ بی‌انتها به یاری من می‌آیند.
یکی دیگر از کارهایی که در دسترس‌تر و در بسیاری از مواقع کمک کننده است ضربه زدن میباشد. این روش از سال‌ها قبل به شکل‌های مختلف وجود داشته است و با سبک‌های مختلفی مانند “سالونگ تبتی”، “EFT” مطرح می‌گردد.
هر کدام از این سبک‌ها به شکل‌های مختلف و در نقاط خاصی ضربه می‌زنند. من نمی‌خواهم وارد جزئیات آن‌ها و نحوه‌ی کارکرد و اثرگذاریشان شوم فقط می‌خواهم به عنوان یک ابزارِ مفید از آن‌ها بنویسم.
من تلاش می‌کنم تا جایی که فرصت کنم و برایم امکان‌پذیر باشد از این روش‌ها استفاده کنم البته هنوز نتوانسته‌ام به عنوان یک روتین در برنامه‌ی زندگی‌ام انجامشان دهم.
گاهی وقت‌ها یک مسئله‌ای من را درگیر خود می‌کند، می‌نشینم و شروع به ضربه زدن روی نقاط طب سوزنی می‌کنم و در عین حال به آن مسئله فکر می‌کنم و یا در مورد آن ناراحتی با خود حرف می‌زنم. همین طور به ضربه زدن ادامه می‌دهم تا آن رنج برایم کمرنگ شود و هر گاه احساس کردم چند پله از آن فشارِ اولیه پایین آمده‌ام آن مسئله را رها می‌کنم و بار آن را به خداوند می‌سپارم و به زندگی عادی برمی‌گردم. اگر دوباره آن موضوع یا زاویه‌ی دیگری از آن برایم روشن شود باز هم این کار را تکرار می‌کنم.
تجربه‌ی من این است که حتی بدون وجود هیچ مسئله‌ای همین طور که نشسته‌ام وقتی آرام آرام روی بدنم ضربه‌های کوچک می‌زنم یا حتی با دستانِ خودم، بدنم را ماساژ می‌دهم حس و حالم در لحظه تغییر می‌کند و هر آنچه باعث بهتر شدن احساسات ما می‌شود حتما یک قدم خیر است.

ساناز کاشانکی

من تجسم خوبی دارم طوریکه اگر بخواهم یک موقعیت را تصویرسازی کنم به راحتی احساسات آن شرایط را می‌توانم حس کنم. این قابلیت برای تغییر احوالاتم خصوصا در شرایطی که امکان استفاده از ابزار دیگری را ندارم، دستیار بسیار مفیدی است.
در این مواقع معمولا یک مکانی که از بودن در فضایی شبیه به آن احساس خوبی می‌گیرم را تجسم می‌کنم و شروع به تجربه‌ی زندگی در آن محیط می‌کنم. من عاشق طبیعت، صداها و بوهای آن هستم مثل صدای پرنده‌ها، صدای آب، بوی خاک نم‌خورده، برگ‌های خیس، درخت و … هستم.
خانه‌ای را که دوست دارم در آن فضا تجسم می‌کنم و با جزئیات شروع به زندگی در آن خانه و فضا می‌کنم. هر وقت این کار را انجام می‌دهم به سرعت احساس قدردانی در من بیدار می‌شود. تمام آنچه دلم می‌خواهد را در کمتر از 10 دقیقه زندگی می‌کنم.
تجربه‌ی این احساسات از طریق تصویرسازی برای من نشانه‌ای از وسعتِ بسیار زیادِ ما انسان‌هاست که می‌توانیم هر آنچه دوست داریم خیلی خیلی راحت، هر زمان که اراده کنیم در کسری از ثانیه تجربه کنیم.
اگر نخواهم نام طی الارض را🤭 روی این ویژگی ما انسان ها بگذارم، انصافا “واسع= وسیع بودن” برازنده‌ی آن هست.

ساناز کاشانکی

گاهی وقت‌ها اتفاق می‌افتد که از پس ذهن خود بر نمی‌آیم، از ابزارهایی که می‌شناسم مثل نوشتن، کلام، سکوت و … استفاده می‌کنم اما باز هم زورش از من بیشتر است، آن وقت است که تنها ابزاری که به کمکم می‌آید دویدن و ورزش سنگین است و بس.
موزیک عالی را در گوشم می‌گذارم و شروع به دویدن ملایم می‌کنم. آنقدر می‌دوم تا تقریبا از حال بروم🤣 و تمام مدت حین دویدن تلاش می‌کنم روی بدنم یا نفسم و یا زیبایی‌های اطراف متمرکز بمانم.
زمانی که از دویدن می‌ایستم دچار بی‌وزنی کامل می‌شوم. انصافا معجزه‌ی این کار باورنکردنی است. در این مواقع است که سهم بدن را در شفای درون بسیار خوب درک می‌کنم.

ساناز کاشانکی

قدردانی از آن موضوعاتی است که هر چه قدر درباره‌ی آن بنویسیم کم است. اگر بتوانیم یک شخصیت قدردان یعنی کسی که در غالب اوقات سمتِ خیر اتفاقات را می‌بیند و بیشتر توجهش بر نعمت‌های زندگی است، بسازیم فقط لطافت و روشنی را تجربه خواهیم کرد و برکت زندگی هر روز بیشتر و بیشتر خواهد شد.
انقدر تحقیقات جامعی در این حوزه شده است که شکی به جا نمی‌گذارد. هرچند ایجاد یک شخصیت سپاسگزار کار ساده‌ای نیست اما از بسیاری از کارهایی که ما برای تغییر شرایط و زندگی خود انجام می‌دهیم ساده تر است.
یکی از کارهایی که من انجام می‌دهم نوشتن گزارش فراوانی در هر روز است. یک نوت را روی صفحه‌ی گوشی خود با عنوان “گزارش فراوانی” گذاشته‌ام و از صبح که چشمانم را باز می‌کنم، هر نعمتی که خداوند در آن روز به من می‌بخشد و من متوجه آن می‌شوم در آن یادداشت می‌کنم. از تختخوابی که شب به راحتی روی آن خوابیدم، پاهایی که می‌گذارم زمین و روی آن‌ها راه می‌روم، آبی که با آن صورتم را می‌شورم و مسواکی که می‌زنم و تازه می شوم، دستانی که می‌توانم با آن کارهای خود را انجام دهم، سقفی که بالای سر من است، آبی که می‌نوشم و … . به همین ترتیب تا شب ادامه می‌دهم.
اگر هم نتوانم همان لحظه با جزئیات بنویسم در اولین فرصت و یا حتی شب موقع خواب می‌نویسم. هر روز هم اگر همان نعمت‌های قبلی را تجربه کنم، دوباره با قلبی باز تکرار می‌کنم چون هر کدام از این هدایا از من گرفته شود، زندگی به کلی تغییر خواهد کرد.
شب هنگام خواب یکبار دوباره از روی نوشته‌ها می‌خوانم و دوباره قدردانی می‌کنم. اگر بخواهم منصف باشم روزهایی بوده که به دلایلی مثل خستگی، عدم توجه و یا هر دلیل دیگری از مسیر خارج شدم و نتوانستم بنویسم اما تلاش کردم از فردای آن روز دوباره شروع کنم.
من تمام تلاشم را برای تبدیل شدن به این شخصیت خواهم کرد و به خیر آن ایمان دارم.

ساناز کاشانکی

شکرگزار خداوند هستم که از سن پایین این نقطه اتصال را رها نکرده‌ام. هر چند در برهه‌های زیادی از زندگیم کمرنگ شده است اما هیچ گاه به صورت کامل رها نشده است.
در هر مرحله از زندگیم به شکل‌های مختلف با خداوند صحبت می‌کنم. گاهی از طریق عبادت کردن. گاهی به زبان ساده فقط مثل یک دوست با او حرف می‌زنم. گاهی می‌نشینم برای خودم و همه دعا می‌کنم. گاهی به تک تک داشته‌ها و نداشته‌هایم فکر می‌کنم و بابت آن‌ها از او تشکر می‌کنم.
انصافا هر زمان با حضور این کار را انجام می‌دهم امکان ندارد آرام‌تر و پرانرژی‌تر نشوم. خصوصا وقتی می‌نشینم برای قدردانی از نعمت‌هایی که به من بخشیده، کارهایی که برای من ساده کرده، چیزهایی که از من گرفته و بعدها فهمیدم این گرفتن چه نعمتی بوده، آبرویی که از من حفظ کرده، فرصتی که به من می دهد تا با او صحبت کنم، قشنگی‌هایی که اجازه می‌دهد ببینم و بشنوم، مسیرهایی که من را هدایت می‌کند و …. . بعد از چند دقیقه انجام این کار با انرژی بسیار متفاوتی از آنجا بلند می‌شوم.
همانطور که گفتیم در تمام کتاب‌های شفا از کلام به عنوان یک ابزار مهم نام برده شده است. قدردانی یکی از راه‌های بسیار مهم برای به کارگیری ابزار کلام است. انصافا که درست گفته‌اند. البته همچنان معتقدم لازم نیست به همان شیوه‌ای که آن‌ها گفته‌اند انجام شود. شخصی‌سازی و ساده‌سازی این تمرینات بسیار مهم است وگرنه تبدیل به یک وظیفه‌ای خشک و بی‌روح می‌شود که بعد از یک مدت انجام دادنش دیگر اثرگذار نیست.
هر کدام از این تمرینات تا زمانی روی شفای درون من اثرگذار هستند که احساسِ خوشایندی ایجاد می‌کنند. احساسِ خوشایند لزوما شادی نیست بلکه آرامش، اطمینان، حضور، شوق، لطیف بودن و … همگی احساسات متعالی و بسیار ارزشمند هستند. وگرنه این کار تبدیل می‌شود به همان درس خواندن‌ها و عمل‌کردن‌های بی‌حضور.

ساناز کاشانکی

آهسته = سریع

این عبارت را سال‌ها پیش شنیده بودم اما امروز مفهوم آن را خوب می‌فهمم. به نظرم یکی از مهمترین فرمول‌های زندگی است.

آهسته = روان
روان = سریع
پس:
آهسته = سریع

من شخصا معجزه این فرمول را بارها و بارها تجربه کرده‌ام و به قانون نسبیت زمان بسیار اعتقاد دارم.
بارها به شکل‌های مختلف امتحان کرده‌ام که هرگاه حجم زیادی کار برای انجام دادن دارم و تصمیم می‌گیرم بدون عجله، با آهستگی، از درون بدن و با حضور انجامشان دهم و اگر هم کاری باقی ماند هیچ اهمیتی ندارد تا هر جا بتوانم انجامش می‌دهم، نه تنها تمام آن‌ها را انجام داده‌ام بلکه بسیار لذت برده‌ام و ذره‌ای باعث خستگی من نشده و آن ساعات جزو عمر من محسوب نشده است.
به جد به همه توصیه می‌کنم که بدون عجله و به قول یکی از دوستان “مراقبه گون” زندگی کنید.
تصور می‌کنم اگر بتوانیم تمام زندگی را به این شکل انجام دهیم نه تنها عمر کوتاه نیست بلکه حتی بسیار هم بلند و طولانی و در عین حال لذت‌بخش است.

ساناز کاشانکی

اگر به حوزه‌ی شفای درون علاقه مند باشید، می‌دانید که مبحث کلام یکی از مهمترین سرفصل‌های این حوزه است. بسیاری از کتاب‌ها به شکل‌های مختلف در مورد کلام و استفاده از آن صحبت کرده‌اند. اینکه کلام خود را کنترل کنید، از کلمات منفی استفاده نکنید، غیبت نکنید، با کلام خود گناه نکنید، از جملات تاکیدی و مانترا استفاده کنید و هزارها مطالب دیگر.
من به این نتیجه رسیده‌ام افراد بر اساس شخصیت‌های مختلف به شکل‌های متفاوتی می‌توانند از این ابزار استفاده کنند. مثلا کسانی که برون‌گراتر هستند این روش برایشان کارکرد بیشتری دارد و راحت‌تر از آن استفاده می‌کنند و افرادی که مثل من درونگراتر هستند و با سکوت ارتباط بیشتری می‌گیرند به شکل موردی یا در بازه‌های زمانی کوتاه کمک بیشتری به آن‌ها می‌کند.
من تمرینات متنوعی را با این ابزار برای خود طراحی کردم. یک مدت متعهد شدم که هر روز برای یک ربع “تمرین روزگفتار” انجام دهم به شکلی که می‌رفتم در یک اتاق تنها و به مدت یک ربع با صدای بلند شروع به صحبت می‌کردم و از هر دری که به ذهنم می‌آمد می‌گفتم و صدای خودم را ضبط می‌کردم. البته تقریبا هیچ‌وقت به آن صداهای ضبط شده برنمی‌گشتم اما برای ایجاد تعهد بالاتر این کار را می‌کردم.
اگر بخواهم منصف باشم تمرین خیلی خوبی بود چون هم تخلیه می‌شدم هم گاهی یک چیزی از زبان خودم می‌شنیدم که برایم راهگشا می‌شد و به نظر می‌رسید از ناخودآگاهِ من بیرون می‌آید. اما بعد از مدتی میان شلوغی‌ها به دست فراموشی سپرده شد. همچنان اگر فرصت کنم آن را تبدیل به یک برنامه‌ی روتین خواهم کرد.
در حال حاضر وقتی موضوع آنقدر بزرگ است که نمی‌توانم به هیچ طریقی افکارم را کنترل کنم تا مراقبه‌ی سکوت داشته باشم، از این روش استفاده می‌کنم. در این مواقع شروع به نگاه کردن به مسئله از زوایای مختلف با صدای بلندتر می‌کنم و به خودم یادآوری می‌کنم که هر آنچه در این جهان رخ می‌دهد خیر خواهد شد اگر من ذهنم را کنترل کنم. فقط یک نیرو در این جهان وجود دارد و آن نیروی خیر است. خداوندی که من را تا اینجا آورده است هرگز من را رها نمی‌کند. هر مسئله‌ای در جهت رشد من است و اگر آرام باشم حتما خیر آن را خواهم دید. وظیفه‌ی من اعتماد کردن به خداوند است و تنها زمانی اعتمادِ حقیقی دارم که آرام باشم و به همین ترتیب ادامه می‌دهم و جملاتی که کمک می‌کند از آن فشار عبور کنم را تکرار می‌کنم.
گاهی شعر خواندن، حفظ کردن یک شعر جدید یا ترانه خواندن با صدای بلند می‌تواند کمک کند که از آن فشار بیرون بیایم و کمی ذهنم را رها کرده و از فاصله مناسب‌تری به مسئله نگاه کنم. اگر در شرایطی بودم که نمی‌توانستم با صدای بلند صحبت کنم یا درونم با خود حرف می‌زنم یا از روش های دیگر استفاده می‌کنم.
اگر بخواهم منصف باشم ابزار بسیار اثربخشی برای برگرداندن سریع ذهن به لحظه‌ی حال است.

ساناز کاشانکی

یکی از راه‌هایی که بسیار سریع می‌تواند احساسات من را تغییر دهد و به لحظه‌ی حال و به بدن بازگرداند، نفس کشیدن است. این ابزار که در همه زمان‌ها در دسترس است و نیاز به شرایط خاصی ندارد به خودی خود یک معجزه است.
در منابع، طُرُق مختلف تنفس آموزش داده شده است ولی من همچنان بر اساس تجربیات قبلی، اعتقاد به ساده‌سازی مسائل دارم، به همین دلیل برای خودم نفس شکمی را انتخاب کرده‌ام. هر گاه می‌خواهم آرامش پیدا کنم بازدم طولانی‌تر از دم، انجام می‌دهم و هرگاه نیاز به انرژی بالاتری داشته باشم بر عکس آن عمل می کنم.
تجربه‌ی شخصی من این است که چند دقیقه نفس تمام احوالاتم را تغییر می‌دهد. انگار یک بازیابی کوتاه و سریع اتفاق می‌افتد و همین کمک می‌کند تصمیمات بهتری بگیرم، راحت‌تر افکار و تصورات باطل را رها کنم، انقباضات بدنم را شُل کنم، جریان انرژی راحت‌تر در بدنم جاری شود و سرعت واکنش‌هایم نسبت به موضوعات کمتر شود.
یکی از دوستانم جمله ثابتی دارد به این شکل که هر مشکلی برایت پیش بیاید اگر برایش تعریف کنی می‌گوید «دردهایت را نفس بکش، نفس را فدای هیچ چیز نکن» و انصافا هم مرهم بسیاری از زخم‌هاست.

ساناز کاشانکی

نوشتن صفحات صبحگاهی یکی از مهمترین راهکارهای شفاست که بسیاری از بزرگان به آن اشاره کرده‌اند. همانطور که در داستان‌های بالا گفتم این راهکار را مریم به من پیشنهاد کرد. تصور می‌کنم خودش از کتاب “راه هنرمند” به این روش دست یافته بود و او تقریبا یک دهه است که هر روز صبح بدون اغراق می‌نویسد.
من ابتدا به همان روشی که مریم گفت شروع به نوشتن کردم. چندین ماه نوشتم ولی از آنجاییکه از ذهن می‌نوشتم، نتوانستم به این شکل با آن ارتباط بگیرم و حس آرامش و شفا را دریافت نمی‌کردم. پس دیگر به این شکل ننوشتم و آن را تبدیل به نسخه خودم کردم، به این شکل که هر بار به آن نیاز پیدا می‌کردم، می‌نوشتم.
هر وقت مسئله‌ای خیلی به من فشار می‌آورد یا احساسات شدیدی از یک موضوع را تجربه می‌کردم، چه احساس خوب و چه احساس بد، آن را با تمام جزئیات می‌نوشتم و متوجه می‌شدم که در همان لحظه احساسات تغییر شکل می‌دهد و بار عاطفی آن تغییر می‌کند.
نوشتن در آن لحظات برای من به عبور از احساسات و برگشتن به لحظه‌ی حال کمک می‌کند.

ساناز کاشانکی

در مسیر شفا بعد از سکوت یکی از راه‌هایی که به آن علاقه‌مند شدم ذهن‌آگاهی (mindfulness) بود. طبق معمول به سراغ مطالعه‌ی منابعِ مختلفِ این حوزه رفتم تا پیدا کنم چه طور بهتر این تمرین را انجام دهم.
دوباره به این نقطه رسیدم که کمی دورتر بایستم و ساده‌تر به این تمرین نگاه کنم. فهمیدم که ذهن‌آگاهی همان مراقبه‌ای است که می‌توان در حین انجام فعالیت‌های روزانه اجرایش کرد و من باید نسخه شخصی خود را پیدا کنم.
تصمیم گرفتم در فعالیت‌های ساده کمی بیشتر حواس خود را جمع کنم. واقعا کار سختی بود و تازه متوجه شدم که تقریبا در انجام هیچ کاری حضور واقعی نداشته‌ام.
ابتدا هر کاری می‌خواستم انجام دهم با صدای کمی بلند طوریکه خودم بتوانم بشنوم، نام می‌بردم. به این شکل که مثلا وقتی ظرف می‌شستم با خود می‌گفتم “من در حال شستن بشقاب هستم”، “الان دکمه ماشین لباسشویی را می‌زنم” و … .
تا مدتی به این شکل تمرین کردم بعد متوجه شدم من خیلی آدمِ حرف زدن نیستم و با سکوت بیشتر ارتباط می‌گیرم. به نظرم آدم‌ها در این مورد بسیار با هم تفاوت دارند برای همین است که هر کس باید شروع به تمرین کند تا مسیر مورد علاقه خود را پیدا کند.
بعد از آن به این نتیجه رسیدم که من می‌خواهم حواس پنجگانه خود را تجربه کنم بنابرین آن حواس را به عنوان پایه در نظر گرفتم و هر کاری انجام می‌دادم، به جای اینکه کل آن کار را نام ببرم از اسامی حواس استفاده می‌کردم.
به این شکل که اگر آب روی دستانم می‌ریخت و من روی آن متمرکز بودم با صدایی که خودم بشنونم می‌گفتم “لمس کردن” یا اگر در آن لحظه به صدای آب گوش می‌کردم، می‌گفتم “شنیدن” و … .
تا مدتی با این روند تمرین کردم. بهتر از نام بردن کارها بود چون مختصرتر بود و گاهی هم بین آن سکوت اتفاق می‌افتاد که با من سازگارتر بود.
در مجموع بعد از مدتی تمرین سکوت، در کنار این تمرین، حضور من نسبت به قبل خیلی بهتر شد. صادقانه بخواهم بگویم تمرین سکوت بیشتر از این تمرین‌ها برای ذهن آگاهی به من کمک کرد.
در حال حاضر هر وقت می‌خواهم کاری انجام دهم اگر حواسم از آن کار و حضورم پرت می‌شود، فکر را رها می‌کنم و روی بدنم، خصوصا روی صورتم و چشم‌هایم، کمی تمرکز می‌کنم تا بتوانم به لحظه حال برگردم.

ساناز کاشانکی

حرف آخر را اول می‌زنم.
اثرگذارترین راه برای شفای من، سکوت کردن، شنیدن صدای سکوت، مشاهده ذهن و بدنم بود. بسیار سریع من را به لحظه حال می‌آورد. احساساتم را تغییر می‌دهد و قلبم را باز می‌کند.
از همان روز که شروع به انجام دادنش کردم، هر روز حدود ساعت 5 صبح بیدار می‌شوم، 15 الی 20 دقیقه چشم‌هایم را می‌بندم و در سکوت بیدار می‌مانم، یعنی حس می‌کنم، می‌بینم و می‌شنوم. هرگاه ذهنم مشغول یه فکر می‌شود به محض اینکه به آن آگاه می‌شوم رهایش می‌کنم و بر می‌گردم به فضای قبلی.
بعد از چند ماه انجام دادنش به مطالعه درباره مبحث مراقبه علاقه­‌مند شدم. شروع به مطالعه و شنیدن افراد خبره‌ی این حوزه کردم. در طول چند ماه مدل‌های مختلف مراقبه را امتحان کردم اما بعد از یک مدت متوجه شدم مثل راه‌های قبلی که برای تغییر شغل می‌رفتم، به نظر می‌رسد در اینجا هم در حال ایجاد پیچیدگی و تقلا هستم. به این نتیجه رسیدم که بهترین مراقبه، ساده‌ترین آن برای بدن من است.
هر مراقبه‌ای که بدن من با آن احساس بهتری دارد و راحت‌تر انجامش می‌دهم همان بهترین است و فرقی بین آن ها وجود ندارد. تنها استمرار در این کار مهم است. پس چند ماه تمرین بدن به ما می‌گوید چه چیزی برایش بهترین است.
به همان مراقبه شاهد که از ابتدا شروع کرده بودم بازگشتم. ساعت را برای مدت مورد نظر تنظیم می‌کنم. چند نفس شکمی عمیق می‌کشم. دم از بینی و بازدم از دهان و بعد وارد مراقبه می‌شوم و هر بار متوجه افکار خود می‌شوم به آرامی و مهربانی رهایشان می‌کنم و بر‌می‌گردم.
نکته اینجاست که آن بازه‌ی زمانی را به هیچ عنوان رها نمی‌کنم. حتی اگر تمام مدت فکرها به سراغم بیایند. این کار را به این دلیل انجام می‌دهم که سندروم “باسن بی‌قرار” را مدیریت کنم و به آن بیاموزم، می‌تواند قرار بگیرد و اتفاقا بسیار هم زیباست.
انصافا تمرینی است که بعد از یکسال انجام دادن، طعم و رنگِ زندگی و لحظه‌ها را برای من تمام و کمال تغییر داده است. من که مدت‌ها بود شوق را تجربه نکرده بودم تعداد لحظه‌هاییکه برای چیزهای بسیار کوچک دلم قنج می‌رود افزایش یافته است و بسیار شکرگزار هستم برای این تجربه بی‌نظیر.

ساناز کاشانکی

من در مسیر شفا، از خوانده‌ها و شنیده‌ها به راهکارهای بسیاری رسیدم و تلاش کردم اکثر آن ها را به کار ببندم. هر چند همه آن ها موفقیت‌آمیز نبود.
راهکارهایی که من استفاده کردم از همان نوشتن که در بالا گفتم شروع شد. بعد به سراغ مراقبه‌ی سکوت رفتم. سپس ذهن آگاهی و همین طور ادامه دادم با تنفس، استفاده از کلام، رها کردن بدن، تپینگ، پیاده روی، دویدن، یوگا و ورزش، هوش مثبت، آهستگی و … .
معتقدم هر کدام از ما نسخه‌ی جداگانه‌ای برای زیستن داریم و همین زیبایی زندگی روی زمین است. آنچه من تا امروز تجربه کرده‌ام را می‌نویسم.

ساناز کاشانکی

مثل همیشه از سر کار رسیدم خانه. کمتر از یک ربع آقای شوهر به موبایلم زنگ زد. با صدایی که کاملا واضح بود در حال کنترل آن است گفت “ساناز مامان یه تصادف کوچک کرده، دستش شکسته. آوردیمش بیمارستان تو هم اگر می‌تونی بیا”. من که انگار منگ شده‌ام، پرسیدم “مامانِ من یا مامانِ تو؟” و جواب داد “مامان تو”. دنیا روی سرم خراب شد. می‌دانستم دارد دروغ می‌گوید.
انگار تمام افکاری که در سرم بود در یک لحظه ساکت شد. تمام آن تقلا معنای خود را به شکلی کامل از دست داد. سریع لباس هایم را پوشیدم. ماشین گرفتم، رفتم. تمام طول راه نمی‌توانستم حتی از خدا بخواهم کمک کند. نمی‌توانستم هیچ فکری بکنم. تمام افکار، تمام کلمات از ذهنم رفته بود. به معنای واقعی، هیچ کلمه، هیچ جمله‌ای به ذهنم نمی‌آمد. زور می‌زدم برای فکر کردن. برای دعا کردن. اصلن نمی‌دانستم چه دعایی باید بکنم.
رسیدم جلوی درب بیمارستان. داشتم بدو بدو به سمت درب ورودی می‌رفتم که آقای شوهر با صدای بلند از یک طرف دیگر فریاد زد “ساناز”، “ساناز”. آمد جلو گفت نگران نباش عزیزم ولی نگرانی و عدم اطمینان از صورتش می‌بارید. من هم با صدای بلند فریاد زدم “داری دروغ می‌گی”، بغلم کرد، گفت “آره دروغ می‌گم”. دنیا روی سرم خراب شد.
مادر دچار یک سانحه تصادف بسیار خاص شده بود که همان روز در تمام شبکه‌های اجتماعی منتشر شده بود و تمام کسانی که آن را دیده بودند از جمله نزدیک‌ترین اقوام ما که هنوز نمی‌دانستند این ما هستیم که با این فاجعه مواجه شده‌ایم، با خود گفته بودند “خدا به خانواده‌شان رحم کند”.
وارد جزئیات حادثه نمی‌شوم، 10 روز ما سه خواهر در راهروی بیمارستان روی صندلی‌های پلاستیکی می‌خوابیدیم. از روز اول تا روز آخر احساسات بسیار مختلفی از ترس، رنج، تسلیم، پوچی و … را تجربه می‌کردم. من گریه می‌کردم. مریم سکوت کامل. من که از همه چیز خیلی ترسیده بودم و تمام قدرتم را از او می گرفتم، سکوت او نیز من را می‌ترساند. تلاش می‌کرد واقع‌گرا باشد و امید واهی به من ندهد. هر بار برای آرام کردم خود به او می‌گفتم مامان چه می‌شود می‌گفت “خوب نیست، هر چی خدا بخواهد”.
تمام مدت در بیمارستان ندای “تقلا نکن، تسلیم باش” را می‌شنیدم. تا اینکه پس از 10 روز مقاومت، مادر برای همیشه از پیش ما رفت.
حالا دیگر به معنای حقیقی شفا لازم بودم. از اینجا به بعد آرام آرام شروع به گذر کردن از تقلای درونی کردم. در یک لحظه همه آنچه برای آن می‌دویدم و می‌جنگیدم رنگ باخت. انگار انتهای زمین را دیده بودم و با یک “که چی بسیار بزرگتر” مواجه شده بودم.
اولین چیزی که حس کردم این بود که دیگر نمی‌خواهم هیچ کاری بکنم. می‌خواهم همین که هست را با تمام وجود تجربه کنم. همین احساسات که سر راه من قرار می‌گیرد، غم ها، ترس ها، شوق های کوچک و بزرگ. می‌خواهم از این سردرگمی و مه نجات پیدا کنم. می‌خواهم حقیقتا تسلیم باشم. هرچند هیچ چیزی از معنی آن نمی‌دانستم. (البته الان هم نمی‌دانم فقط نسبت به آن موقع ادراکِ کمی بهتر دارم.)
شروع کردم به امتحان کردن راه‌های مختلف برای آرام‌تر شدن، برای بیشتر حس کردن، برای حضور بهتر. (شخصیت عملگرای من حتی برای آرام شدن هم به دنبال راهکارهای عملی می گردد🤭.)
تلاش می‌کنم تمام آنچه تا امروز تجربه کرده و فهمیده‌ام را به سادگی بنویسم.

ساناز کاشانکی

هرجا میرفتم دفترهایم را با خود می‌بردم، حتی در سفر. صبح‌ها ساعت 5 بیدار می‌شدم و می‌نوشتم. شاید باور نکنید تمام این چند ماه را در مه مغزی کامل بودم. واقعا نمی‌فهمیدم چه چیزی می‌نویسم. خواهرم گفته بود که هر آنچه آمد بنویس حتی ناسزا. من هم می‌نوشتم اما بیشتر چیزهایی که می‌آمد از سر همان استیصال عمیق درونم بود.
تقریبا همه نوشته‌ها را رو به خدا می‌نوشتم که خواهشا من را هدایت کن. خدا را هم اسیر کرده بودم. از ذهن می‌نوشتم نه از قلب، نه از بدن. واقعا در مه بودم. هیچ حضوری در این زندگی نداشتم. حتی هنگام پیاده‌روی‌های طولانی، تمام مدت مغز من در حال فکر کردن و به دنبال راهکار گشتن بود.
در طول این 5 ماه حین نوشتن راه‌های مختلفی به ذهنم می‌رسید که سریع دست به کار می‌شدم و شروع به عمل می‌کردم اما همانطور که گفتم به ذهنم می‌رسید. واقعا مثل قبل تمام راهکارها از مغز مه آلود می‌آمد.
تمام این مدت ندای قلبم این بود که دست بردار از تقلا. من این ندا را می‌شنیدم اما نمی‌دانستم چه طور. تنها راهی که بلد بودم عمل کردن بود. من راه بی‌عملی را بلد نبودم.
کم کم شروع کردم به سکوت کردن برای لحظه‌هایی کوتاه. اینکه چه طور به این سکوت‌های مقطعی هدایت شدم، قصه دارد. در تمام این سال‌هایی که تقلا می‌کردم، برای آرام کردن خودم کتاب های حوزه شفا را مطالعه می‌کردم و افرادی که در این حوزه فعال بودند را دنبال می‌کردم. یعنی در تمام این سال ها تنها این یک کار را به خاطر درون خودم انجام می‌دادم.
دوره‌های بسیاری را با افراد مختلف این حوزه می‌گذراندم اما هیچ یک در من اثر بلند‌مدت نداشتند. به صورت موقت کمی آرام می‌شدم اما به سرعت به شیوه‌ای که عادت کرده بودم باز می‌گشتم.

تا اینکه نقطه عطفی در زندگی‌ام رخ داد.

ساناز کاشانکی

احساس خستگی بسیار زیادی داشتم. تمام ارتباطاتم تحت تاثیر قرار گرفته بود. با همه­‌ی آدم‌هایی که مواجه می‌شدم خشم، ناامیدی و خستگی را در چهره‌ی من می‌دیدند. انگار از همه طلبکار بودم. انگار آن‌ها باعث شده بودند من در آن شرکت بمانم و اسیر باشم.

طبق معمول به خدا پناه آوردم و هر جا گیرش می‌آوردم، مفصل در دامنش گریه و التماس می‌کردم که لطفا من را هدایت کن. این ها همه با احساس بد اتفاق می‌افتاد.

باز هم طبق معمول با کلی غم و گریه به سراغ مریم رفتم (نه اینکه تو تمام این مدت نرفته باشم، از اول زندگیم آویزان او بودم. چه زمان درس خواندن، چه کار کردن و … ).

مریم پیشنهاد داد که شروع به نوشتن کن. هر روز وقتی بیدار می‌شوی، صفحات صبحگاهی بنویس. متعهد باش که 5 الی 6 ماه این کار را انجام بدهی. بعد از این مدت، هدایت می‌شوی به مسیر دلخواهت. من هم که صحبت او برایم حجت بود، سریع دفتر تهیه کردم و شروع به نوشتن کردم.

ساناز کاشانکی

پس از این همه بالا و پایین که سال‌ها به طول انجامید متوجه شدم که از مسیر یک انسان نرمال و آرام خارج شده‌ام. یک تقلای بزرگ، بسیار بزرگتر از قبل درونم شروع به رشد کرده بود. طوریکه لحظه‌ای دیگر قرار نداشتم. احساسات مختلفِ غم، فشار، تنش، اسارت، رنج، عدم موفقیت و …. را برای مدت طولانی تجربه می‌کردم.

دیگر هیچ یک از ابعاد زندگی‌ام را دوست نداشتم. هر کاری انجام می‌دادم، حتی کارهای روزمره خودم مثل تمیز کردن خانه یا درست کردن غذا، من را به دام احساسات ناخوشایند شدید فرو می‌برد. حس عدم موفقیت تمام وجودم را فراگرفته بود.

همانطور که در داستان‌های اول گفتم، زمانی که تازه شروع به گشتن دنبال کار کرده بودم هیچ فهم درستی از رشته تحصیلی و کار نداشتم با این وجود هر وقت برای مصاحبه می‌رفتم چنان اعتماد به نفسی (البته کاذب) داشتم و چنان از خودم مطمئن بودم که هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌توانست این احساس را نادیده بگیرد. هرچند این احساس را به اتکای نام دانشگاه‌هایی که درس خوانده بودم به دست آورده بودم اما به هر حال بروز بیرونی آن فردی قوی و مطمئن بود و همین اطمینان هم باعث شد در یکی از بهترین شرکت‌های ایران استخدام شوم.

حالا با وجود این همه سال تجربه‌ی کاری و این همه بینش تازه‌ای که از رشته تحصیلی و کار خود داشتم، ضعیف بودن و احساس کم بودن از تمام وجودم بیرون می‌ریخت. هر کس از من می‌پرسید در شرکت، چه کاره هستی نمی‌توانستم حتی یک جمله به‌ شکلی محکم و استوار از کار خود توضیح دهم. حس می‌کردم هیچ کاره هستم، هر کاری تا امروز انجام داده­‌ام، بی فایده بوده است و من هیچ تخصص ویژه‌ای ندارم که قابل ارائه باشد. بارش افکار و احساسات منفی در تمام وجودم جاری بود.

من که همواره هدفی برای خود تعریف می‌کردم، لحظه‌ای بی‌عمل نمی‌ماندم و بدون کوچکترین فکری شروع به عمل می‌کردم حالا به نقطه‌ای رسیده بودم که دیگر نمی‌دانستم باید چه کاری انجام دهم. یک ناامیدی محض تمام وجودم را فرا گرفته بود.

آنجا بود که فهمیدم وقت آن است که دست از تقلا بردارم. البته تصور نکنید که به راحتی و با احساس خوب به این نقطه رسیدم، ابدا. کاملا از سرِ ناچاری به این نقطه رسیدم.

ساناز کاشانکی