از آنجاییکه من همواره به شکلی افراطی به دنبال عمل کردن بودهام بسیاری از وقتها پیش میآمد که حقیقتا بدنم فریادِ استراحت میزد ولی ذهنِ عملگرای من اجازهی آن را نمیداد.
ارزش دادنِ بیش از حدِ ذهنِ من به عمل، باعث میشود بسیاری اوقات به سمت خستگی و فرسودگی بروم و همین باعث میشود یک مومنتومی از افکار و احساسات ناخوشایند ایجاد شود. از احساسِ اسارت در زندگی و کار تا احساس غم و رنج، سردرگمی و … .
وقتی به این مرز میرسم برایم تغییر زاویهی نگاه و افکار سخت میشود. به همین دلیل به این نتیجه رسیدهام به محض اینکه بدنم ندای یک خستگی کوچک را داد و یا با یک احساسِ ناخوشایند در بدنم مواجه شدم حتی شده برای چند دقیقهی کوتاه به خودم مجوز استراحت، نشستن و نگاه کردن به آن احساس را بدهم.
منصفانه بخواهم بنویسم در همهی مواقع موفق نبودم و هنوز هم وزنهی عمل در ذهنِ من بسیار سنگینتر است. اما تلاشِ خود را برای متفاوت بودن نسبت به قبل انجام میدهم چون ایمان دارم تا من تغییر نکنم هیچ چیزی در اطراف من تغییر نخواهد کرد.
ساناز کاشانکی🧡🌾
من به شدت از اطلاعاتِ اضافه در مورد هر موضوعِ عمومی ضربه خوردهام. در ابتدای ظهور شبکههای اجتماعی اجازه میدادم هر نوع اطلاعاتی وارد وجودم بشود. آن زمان کنترلی روی نحوهی استفاده از آن نداشتم و نمیدانستم میتواند چنین فاجعهای در ذهنم ایجاد کند و کیفیتِ زندگی و سلامت ذهنم را تا این حد تحت تاثیر قرار دهد.
با وجود اینکه من به زعم خود بسیار کمتر از اطرافیان استفاده میکردم. در آن زمان شاید روزی 15 الی 20 دقیقه بود اما از آنجایی که حجم زیادی تصویر و اطلاعاتِ بیمصرف در بازهی زمانی کوتاهی به وجودم وارد میشد بعد از مدتی حس میکردم دیگر حضوری در این زندگی ندارم. یک خستگی مستمر و یک زندگی بدون شوق را تجربه میکردم. نه صداها را به درستی میشنیدم، نه تصاویر را میدیدم، نه طعمها را میچشیدم. در مجموع احساساتم را فراموش کرده بودم و همواره یک هالهای را جلوی چشمانم احساس میکردم، انگار نگاه میکردم ولی نمیدیدم. به نظر میرسید حین نگاه کردن یا گوش کردن یک سری افکار و تصاویر در پشتِ صحنه در حال اجرا بود.
به نظرم استفادهی مستمر روزانه، حتی برای 5 دقیقه در روز برای طولانیمدت یک مهْمغزی واضح به وجود میآورد همانطور که همین 5 دقیقه اگر به مراقبه بگذرد برای بلندمدت یک شفافیت ایجاد میکند.
علاوه بر اثری که این شبکهها روی ذهن من گذاشته بود اتفاقی که افتاد این بود که انقدر اطلاعاتِ اضافه در خصوص سلامت، انواع غذاها، ورزش، مراقبتهای پوستی و … دریافت کرده بودم که هر کاری میخواستم انجام دهم به معنی واقعی ترَک میخوردم. دست به هر کاری میزدم حتما بر اساس آن دانش یک جای کار اشتباه بود و این ذهن بیچارهی من را پیر و فرتوت کرده بود.
در حال حاضر میدانم که این سبکِ زندگی قطعا برای من نیست و من دیگر زندگی در یک غبار و مه را نمیخواهم. دلم میخواهد شفاف و روشن زندگی کنم و طعم این لحظات را تا انتها بچشم به همین دلیل صرفا وقتی به سراغ آن شبکهها میروم که حقیقتا یک نیاز را مرتفع کند و صد البته تعداد دفعاتی که شبکه اجتماعی بتواند یک نیازِ حقیقی را مرتفع کند، بسیار کم است.
ساناز کاشانکی🧡🌾
هر چه قدر فکر میکنم میبینم اصطلاحی قشنگتر از “گرم و نرم”، برای منعطف بودن و شبیه به آب بودن، پیدا نمیکنم.
من تا قبل از اینکه وارد کار صنعتی بشوم، شخصیتی متفاوت داشتم. نمیگویم آدم راحتی بودم. از ابتدا هم خیلی دخترِ راحتی نبودم چون خجالتی و رضایتطلب بودن، بخشِ بزرگی در وجود من داشت که همین باعث میشد خیلی نرم نباشم. از آنجاییکه مورد پذیرش واقع شدن برایم مهم بود تلاش خود را برای محبوب شدن میکردم و همین باعث میشد حداقل پوستهی بیرونی من نرمتر به نظر برسد.
از وقتی وارد کار جدی شدم آن هم در یک محیط صنعتی، آن درونِ جدی و نخند من بالا آمد و تقویت شد. سختگیری و جدیت بخش بزرگی از وجودم را در برگرفت آنقدر که عضلاتم میگرفت از شدتِ فشار و انقباض. بعد از چند سال فهمیدم این خصوصیت برای من دوست داشتنی نیست. من دلم میخواهد مخملی و نرم باشم. حتی از آن لطیفتر، مثل آب باشم.
دلم میخواست در هر موقعیتی قرار میگیرم بدون مقاومت با آن برخورد کنم. نه اینکه منفعل باشم اما با فشار، زندگی کردن را دوست نداشتم.
اصطلاح “گرم و نرم” از آنجا خودش را به من نشان داد. در حال حاضر در هر موقعیتی قرار میگیرم که متوجه میشوم در حال سوق پیدا کردن به سمت سفتی و انقباض هستم به خودم یادآوری میکنم که دلت میخواست “گرم و نرم” باشی. در این موقعیت چه طور میتوانی نرمتر باشی.
مرتبا به خودم یادآوری میکنم که وقتی مرگ در این جهان وجود دارد پس معلوم میشود که هیچ چیزی آنقدرها جدی نیست. منظور از هیچ چیز واقعا هیچ چیز است. پس با این شوخی، با این بازی که در آن هستی نرمتر رفتار کن.
ساناز کاشانکی🧡🌾
توانِ مشاهده کردنِ ذهن و بدن یکی از قابلیتهایی است که در تغییرِ شخصیت، بسیار به یاری من میآید. این موضوع برای من صرفا از زمانی امکانپذیر شد که شروع به مراقبهی سکوت و شاهد کردم. زمانی که واقعا فهمیدم من جدای از ذهن هستم و توانِ مشاهدهی بدن و ذهن را از فضایی بالاتر از خود دارم. پس از یکسال تمرینِ مراقبه، میتوانم به محض حملهی افکار یا تغییرِ احساسات در بدنم آن را مشاهده کنم و بسیار راحتتر از قبل آن را کنترل کنم.
به همین خاطر وقتی در طول روزهای هفته به مشاهدهی خودم پرداختم، متوجه شدم صبحها به محض بیدار شدن و در روزهای تعطیل که روتین زندگیام تغییر میکند کلی افکارِ مختلف از موضوعاتِ عجیب و غریب به سراغم میآید. خاطراتِ قدیمی و فکرهایی که واقعا به آنها نیازی ندارم همان اول صبح جلو میآید و احساساتِ من را تغییر میدهد.
به این نتیجه رسیدم که در این مواقع، قبل از اینکه این افکار بر من مسلط شوند باید برایشان فکری بکنم. شروع به تمرین کردم. ابتدا روی یک کاغذ بزرگ یک جمله نوشتم، گذاشتم جلوی چشمم که به محض باز کردنِ چشمهایم اول آن را ببینم و بخوانم.
بعد از چند روز که دیگر چشمهایم به آن عادت کرد به جای آن چند جمله تاکیدی انتخاب کردم که به محض باز کردنِ چشم هایم از کلامم استفاده کنم و در طول روز هم هر وقت یادم میافتاد با خود تکرار میکردم.
بعد تصمیم گرفتم این مسئله را به بدنم گره بزنم. به این شکل که حرکاتِ متفاوتی به جسمم بدهم و همین که بیدار میشوم مثل بچگی خودم را حسابی بکشم.
در نهایت جمع بندی این شد که کاری ترکیبی انجام دهم. در حال حاضر به محض بیدار شدن سه نفس عمیقِ شکمی میکشم، خود را کش میدهم، حین بلند شدن شروع میکنم با خدا صحبت کردن، خودم و عزیزانم را به او میسپارم. با خودم عهدی برای آن روز میبندم. معمولا عهد میبندم که تمام تلاشِ امروزم را میکنم که کمی حاضرتر و بیدارتر باشم، با کلامم گناه نکنم و افکار باطل نداشته باشم. تلاش میکنم به بدنم برگردم، ذهنم را مشاهده کنم و هربار فکری آمد آرام و با مهربانی رها کنم دوباره به لحظهی حال برگردم، در همین زمان تخت را هم مرتب میکنم.
ترکیب استفاده از نفس، کلام، یک کار بدنی ساده، برگشتن به بدن و حضور پیدا کردن را به عنوان یک تمرین در طول روز انجام میدهم، به این شکل که چند کلمه را به عنوان لنگر انتخاب کردم، هر وقت یکی از آن ها را به یاد میآورم با صدای کمی بالاتر از افکار، آن عبارت یا کلمه را میگویم و خودم را شرطی کردم که با هر بار گفتن آنها یکبار به بدنم برگردم، به صداها گوش کنم، با چشم هایم دقیقتر ببینم و حاضرتر باشم.
در حالِ حاضر برای من انجامِ این تمرینات مهمترین و لذتبخشترین فعالیت و قسمت زندگیام هستند چون ایمان دارم تا من تغییر نکنم، هیچ چیز تغییر نمیکند.
ساناز کاشانکی🧡🌾
رها کردنِ بدن بر خلاف ظاهرِ بسیار راحتش برای من کار راحتی نیست. از آنجاییکه سالها عضلاتم به دلایل مختلفی مثل خجالت کشیدن، جلب رضایت آدمها و …. منقبض بوده است، رها کردن آنها برای طولانی مدت نیازمند یک آگاهی مستمر است که من هنوز به آن نقطه نرسیدهام.
اما این تمرین روی سلامتِ جسم و روح بسیار اثرگذار است. چون زمانی که عضلات را رها میکنیم گردش انرژی راحتتر در بدن اتفاق میافتد که این امر موضوع مهمی برای سلامتی است. کسانی که میتوانند این کار را مستمر انجام دهند به این معنی است که یاد گرفتهاند در بدن زندگی کنند و این یکی از نشانههای ذهنآگاهی است که سرچشمه بسیاری از تمرینات است.
من در حال حاضر هر بار متوجه افکارم میشوم، یکبار به بدن بر میگردم، آن را رها میکنم، به صدای محیط گوش میدهم و اشیای اطراف را آرام مشاهده میکنم. همین باعث شده است نسبت به گذشته انقباضات بدنم بسیار کمتر شده و از پیشرفت خود راضی هستم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
طی بررسیهایی که در حوزهی شفای درون داشتهام متوجه شدم بدنِ نازنین ما نقشِ بسیار مهمی در رهایی از ناراحتیها، رنجها و ایجاد یک ذهن سالم دارد.
همانطور که در بالا گفتم من در مواقعی که به هر دلیلی مثل تغییر هورمونها و … نمیتوانم از پسِ ذهن بربیایم به فعالیتهای بدنیِ سنگین مثل دویدن و ورزش متوسل میشوم و آنها برای رها شدن از افکارِ بیانتها به یاری من میآیند.
یکی دیگر از کارهایی که در دسترستر و در بسیاری از مواقع کمک کننده است ضربه زدن میباشد. این روش از سالها قبل به شکلهای مختلف وجود داشته است و با سبکهای مختلفی مانند “سالونگ تبتی”، “EFT” مطرح میگردد.
هر کدام از این سبکها به شکلهای مختلف و در نقاط خاصی ضربه میزنند. من نمیخواهم وارد جزئیات آنها و نحوهی کارکرد و اثرگذاریشان شوم فقط میخواهم به عنوان یک ابزارِ مفید از آنها بنویسم.
من تلاش میکنم تا جایی که فرصت کنم و برایم امکانپذیر باشد از این روشها استفاده کنم البته هنوز نتوانستهام به عنوان یک روتین در برنامهی زندگیام انجامشان دهم.
گاهی وقتها یک مسئلهای من را درگیر خود میکند، مینشینم و شروع به ضربه زدن روی نقاط طب سوزنی میکنم و در عین حال به آن مسئله فکر میکنم و یا در مورد آن ناراحتی با خود حرف میزنم. همین طور به ضربه زدن ادامه میدهم تا آن رنج برایم کمرنگ شود و هر گاه احساس کردم چند پله از آن فشارِ اولیه پایین آمدهام آن مسئله را رها میکنم و بار آن را به خداوند میسپارم و به زندگی عادی برمیگردم. اگر دوباره آن موضوع یا زاویهی دیگری از آن برایم روشن شود باز هم این کار را تکرار میکنم.
تجربهی من این است که حتی بدون وجود هیچ مسئلهای همین طور که نشستهام وقتی آرام آرام روی بدنم ضربههای کوچک میزنم یا حتی با دستانِ خودم، بدنم را ماساژ میدهم حس و حالم در لحظه تغییر میکند و هر آنچه باعث بهتر شدن احساسات ما میشود حتما یک قدم خیر است.
ساناز کاشانکی🧡🌾
من تجسم خوبی دارم طوریکه اگر بخواهم یک موقعیت را تصویرسازی کنم به راحتی احساسات آن شرایط را میتوانم حس کنم. این قابلیت برای تغییر احوالاتم خصوصا در شرایطی که امکان استفاده از ابزار دیگری را ندارم، دستیار بسیار مفیدی است.
در این مواقع معمولا یک مکانی که از بودن در فضایی شبیه به آن احساس خوبی میگیرم را تجسم میکنم و شروع به تجربهی زندگی در آن محیط میکنم. من عاشق طبیعت، صداها و بوهای آن هستم مثل صدای پرندهها، صدای آب، بوی خاک نمخورده، برگهای خیس، درخت و … هستم.
خانهای را که دوست دارم در آن فضا تجسم میکنم و با جزئیات شروع به زندگی در آن خانه و فضا میکنم. هر وقت این کار را انجام میدهم به سرعت احساس قدردانی در من بیدار میشود. تمام آنچه دلم میخواهد را در کمتر از 10 دقیقه زندگی میکنم.
تجربهی این احساسات از طریق تصویرسازی برای من نشانهای از وسعتِ بسیار زیادِ ما انسانهاست که میتوانیم هر آنچه دوست داریم خیلی خیلی راحت، هر زمان که اراده کنیم در کسری از ثانیه تجربه کنیم.
اگر نخواهم نام طی الارض را🤭 روی این ویژگی ما انسان ها بگذارم، انصافا “واسع= وسیع بودن” برازندهی آن هست.
ساناز کاشانکی🧡🌾
گاهی وقتها اتفاق میافتد که از پس ذهن خود بر نمیآیم، از ابزارهایی که میشناسم مثل نوشتن، کلام، سکوت و … استفاده میکنم اما باز هم زورش از من بیشتر است، آن وقت است که تنها ابزاری که به کمکم میآید دویدن و ورزش سنگین است و بس.
موزیک عالی را در گوشم میگذارم و شروع به دویدن ملایم میکنم. آنقدر میدوم تا تقریبا از حال بروم🤣 و تمام مدت حین دویدن تلاش میکنم روی بدنم یا نفسم و یا زیباییهای اطراف متمرکز بمانم.
زمانی که از دویدن میایستم دچار بیوزنی کامل میشوم. انصافا معجزهی این کار باورنکردنی است. در این مواقع است که سهم بدن را در شفای درون بسیار خوب درک میکنم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
قدردانی از آن موضوعاتی است که هر چه قدر دربارهی آن بنویسیم کم است. اگر بتوانیم یک شخصیت قدردان یعنی کسی که در غالب اوقات سمتِ خیر اتفاقات را میبیند و بیشتر توجهش بر نعمتهای زندگی است، بسازیم فقط لطافت و روشنی را تجربه خواهیم کرد و برکت زندگی هر روز بیشتر و بیشتر خواهد شد.
انقدر تحقیقات جامعی در این حوزه شده است که شکی به جا نمیگذارد. هرچند ایجاد یک شخصیت سپاسگزار کار سادهای نیست اما از بسیاری از کارهایی که ما برای تغییر شرایط و زندگی خود انجام میدهیم ساده تر است.
یکی از کارهایی که من انجام میدهم نوشتن گزارش فراوانی در هر روز است. یک نوت را روی صفحهی گوشی خود با عنوان “گزارش فراوانی” گذاشتهام و از صبح که چشمانم را باز میکنم، هر نعمتی که خداوند در آن روز به من میبخشد و من متوجه آن میشوم در آن یادداشت میکنم. از تختخوابی که شب به راحتی روی آن خوابیدم، پاهایی که میگذارم زمین و روی آنها راه میروم، آبی که با آن صورتم را میشورم و مسواکی که میزنم و تازه می شوم، دستانی که میتوانم با آن کارهای خود را انجام دهم، سقفی که بالای سر من است، آبی که مینوشم و … . به همین ترتیب تا شب ادامه میدهم.
اگر هم نتوانم همان لحظه با جزئیات بنویسم در اولین فرصت و یا حتی شب موقع خواب مینویسم. هر روز هم اگر همان نعمتهای قبلی را تجربه کنم، دوباره با قلبی باز تکرار میکنم چون هر کدام از این هدایا از من گرفته شود، زندگی به کلی تغییر خواهد کرد.
شب هنگام خواب یکبار دوباره از روی نوشتهها میخوانم و دوباره قدردانی میکنم. اگر بخواهم منصف باشم روزهایی بوده که به دلایلی مثل خستگی، عدم توجه و یا هر دلیل دیگری از مسیر خارج شدم و نتوانستم بنویسم اما تلاش کردم از فردای آن روز دوباره شروع کنم.
من تمام تلاشم را برای تبدیل شدن به این شخصیت خواهم کرد و به خیر آن ایمان دارم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
شکرگزار خداوند هستم که از سن پایین این نقطه اتصال را رها نکردهام. هر چند در برهههای زیادی از زندگیم کمرنگ شده است اما هیچ گاه به صورت کامل رها نشده است.
در هر مرحله از زندگیم به شکلهای مختلف با خداوند صحبت میکنم. گاهی از طریق عبادت کردن. گاهی به زبان ساده فقط مثل یک دوست با او حرف میزنم. گاهی مینشینم برای خودم و همه دعا میکنم. گاهی به تک تک داشتهها و نداشتههایم فکر میکنم و بابت آنها از او تشکر میکنم.
انصافا هر زمان با حضور این کار را انجام میدهم امکان ندارد آرامتر و پرانرژیتر نشوم. خصوصا وقتی مینشینم برای قدردانی از نعمتهایی که به من بخشیده، کارهایی که برای من ساده کرده، چیزهایی که از من گرفته و بعدها فهمیدم این گرفتن چه نعمتی بوده، آبرویی که از من حفظ کرده، فرصتی که به من می دهد تا با او صحبت کنم، قشنگیهایی که اجازه میدهد ببینم و بشنوم، مسیرهایی که من را هدایت میکند و …. . بعد از چند دقیقه انجام این کار با انرژی بسیار متفاوتی از آنجا بلند میشوم.
همانطور که گفتیم در تمام کتابهای شفا از کلام به عنوان یک ابزار مهم نام برده شده است. قدردانی یکی از راههای بسیار مهم برای به کارگیری ابزار کلام است. انصافا که درست گفتهاند. البته همچنان معتقدم لازم نیست به همان شیوهای که آنها گفتهاند انجام شود. شخصیسازی و سادهسازی این تمرینات بسیار مهم است وگرنه تبدیل به یک وظیفهای خشک و بیروح میشود که بعد از یک مدت انجام دادنش دیگر اثرگذار نیست.
هر کدام از این تمرینات تا زمانی روی شفای درون من اثرگذار هستند که احساسِ خوشایندی ایجاد میکنند. احساسِ خوشایند لزوما شادی نیست بلکه آرامش، اطمینان، حضور، شوق، لطیف بودن و … همگی احساسات متعالی و بسیار ارزشمند هستند. وگرنه این کار تبدیل میشود به همان درس خواندنها و عملکردنهای بیحضور.
ساناز کاشانکی🧡🌾
آهسته = سریع
این عبارت را سالها پیش شنیده بودم اما امروز مفهوم آن را خوب میفهمم. به نظرم یکی از مهمترین فرمولهای زندگی است.
آهسته = روان
روان = سریع
پس:
آهسته = سریع
من شخصا معجزه این فرمول را بارها و بارها تجربه کردهام و به قانون نسبیت زمان بسیار اعتقاد دارم.
بارها به شکلهای مختلف امتحان کردهام که هرگاه حجم زیادی کار برای انجام دادن دارم و تصمیم میگیرم بدون عجله، با آهستگی، از درون بدن و با حضور انجامشان دهم و اگر هم کاری باقی ماند هیچ اهمیتی ندارد تا هر جا بتوانم انجامش میدهم، نه تنها تمام آنها را انجام دادهام بلکه بسیار لذت بردهام و ذرهای باعث خستگی من نشده و آن ساعات جزو عمر من محسوب نشده است.
به جد به همه توصیه میکنم که بدون عجله و به قول یکی از دوستان “مراقبه گون” زندگی کنید.
تصور میکنم اگر بتوانیم تمام زندگی را به این شکل انجام دهیم نه تنها عمر کوتاه نیست بلکه حتی بسیار هم بلند و طولانی و در عین حال لذتبخش است.
ساناز کاشانکی🧡🌾
اگر به حوزهی شفای درون علاقه مند باشید، میدانید که مبحث کلام یکی از مهمترین سرفصلهای این حوزه است. بسیاری از کتابها به شکلهای مختلف در مورد کلام و استفاده از آن صحبت کردهاند. اینکه کلام خود را کنترل کنید، از کلمات منفی استفاده نکنید، غیبت نکنید، با کلام خود گناه نکنید، از جملات تاکیدی و مانترا استفاده کنید و هزارها مطالب دیگر.
من به این نتیجه رسیدهام افراد بر اساس شخصیتهای مختلف به شکلهای متفاوتی میتوانند از این ابزار استفاده کنند. مثلا کسانی که برونگراتر هستند این روش برایشان کارکرد بیشتری دارد و راحتتر از آن استفاده میکنند و افرادی که مثل من درونگراتر هستند و با سکوت ارتباط بیشتری میگیرند به شکل موردی یا در بازههای زمانی کوتاه کمک بیشتری به آنها میکند.
من تمرینات متنوعی را با این ابزار برای خود طراحی کردم. یک مدت متعهد شدم که هر روز برای یک ربع “تمرین روزگفتار” انجام دهم به شکلی که میرفتم در یک اتاق تنها و به مدت یک ربع با صدای بلند شروع به صحبت میکردم و از هر دری که به ذهنم میآمد میگفتم و صدای خودم را ضبط میکردم. البته تقریبا هیچوقت به آن صداهای ضبط شده برنمیگشتم اما برای ایجاد تعهد بالاتر این کار را میکردم.
اگر بخواهم منصف باشم تمرین خیلی خوبی بود چون هم تخلیه میشدم هم گاهی یک چیزی از زبان خودم میشنیدم که برایم راهگشا میشد و به نظر میرسید از ناخودآگاهِ من بیرون میآید. اما بعد از مدتی میان شلوغیها به دست فراموشی سپرده شد. همچنان اگر فرصت کنم آن را تبدیل به یک برنامهی روتین خواهم کرد.
در حال حاضر وقتی موضوع آنقدر بزرگ است که نمیتوانم به هیچ طریقی افکارم را کنترل کنم تا مراقبهی سکوت داشته باشم، از این روش استفاده میکنم. در این مواقع شروع به نگاه کردن به مسئله از زوایای مختلف با صدای بلندتر میکنم و به خودم یادآوری میکنم که هر آنچه در این جهان رخ میدهد خیر خواهد شد اگر من ذهنم را کنترل کنم. فقط یک نیرو در این جهان وجود دارد و آن نیروی خیر است. خداوندی که من را تا اینجا آورده است هرگز من را رها نمیکند. هر مسئلهای در جهت رشد من است و اگر آرام باشم حتما خیر آن را خواهم دید. وظیفهی من اعتماد کردن به خداوند است و تنها زمانی اعتمادِ حقیقی دارم که آرام باشم و به همین ترتیب ادامه میدهم و جملاتی که کمک میکند از آن فشار عبور کنم را تکرار میکنم.
گاهی شعر خواندن، حفظ کردن یک شعر جدید یا ترانه خواندن با صدای بلند میتواند کمک کند که از آن فشار بیرون بیایم و کمی ذهنم را رها کرده و از فاصله مناسبتری به مسئله نگاه کنم. اگر در شرایطی بودم که نمیتوانستم با صدای بلند صحبت کنم یا درونم با خود حرف میزنم یا از روش های دیگر استفاده میکنم.
اگر بخواهم منصف باشم ابزار بسیار اثربخشی برای برگرداندن سریع ذهن به لحظهی حال است.
ساناز کاشانکی🧡🌾
یکی از راههایی که بسیار سریع میتواند احساسات من را تغییر دهد و به لحظهی حال و به بدن بازگرداند، نفس کشیدن است. این ابزار که در همه زمانها در دسترس است و نیاز به شرایط خاصی ندارد به خودی خود یک معجزه است.
در منابع، طُرُق مختلف تنفس آموزش داده شده است ولی من همچنان بر اساس تجربیات قبلی، اعتقاد به سادهسازی مسائل دارم، به همین دلیل برای خودم نفس شکمی را انتخاب کردهام. هر گاه میخواهم آرامش پیدا کنم بازدم طولانیتر از دم، انجام میدهم و هرگاه نیاز به انرژی بالاتری داشته باشم بر عکس آن عمل می کنم.
تجربهی شخصی من این است که چند دقیقه نفس تمام احوالاتم را تغییر میدهد. انگار یک بازیابی کوتاه و سریع اتفاق میافتد و همین کمک میکند تصمیمات بهتری بگیرم، راحتتر افکار و تصورات باطل را رها کنم، انقباضات بدنم را شُل کنم، جریان انرژی راحتتر در بدنم جاری شود و سرعت واکنشهایم نسبت به موضوعات کمتر شود.
یکی از دوستانم جمله ثابتی دارد به این شکل که هر مشکلی برایت پیش بیاید اگر برایش تعریف کنی میگوید «دردهایت را نفس بکش، نفس را فدای هیچ چیز نکن» و انصافا هم مرهم بسیاری از زخمهاست.
ساناز کاشانکی🧡🌾
نوشتن صفحات صبحگاهی یکی از مهمترین راهکارهای شفاست که بسیاری از بزرگان به آن اشاره کردهاند. همانطور که در داستانهای بالا گفتم این راهکار را مریم به من پیشنهاد کرد. تصور میکنم خودش از کتاب “راه هنرمند” به این روش دست یافته بود و او تقریبا یک دهه است که هر روز صبح بدون اغراق مینویسد.
من ابتدا به همان روشی که مریم گفت شروع به نوشتن کردم. چندین ماه نوشتم ولی از آنجاییکه از ذهن مینوشتم، نتوانستم به این شکل با آن ارتباط بگیرم و حس آرامش و شفا را دریافت نمیکردم. پس دیگر به این شکل ننوشتم و آن را تبدیل به نسخه خودم کردم، به این شکل که هر بار به آن نیاز پیدا میکردم، مینوشتم.
هر وقت مسئلهای خیلی به من فشار میآورد یا احساسات شدیدی از یک موضوع را تجربه میکردم، چه احساس خوب و چه احساس بد، آن را با تمام جزئیات مینوشتم و متوجه میشدم که در همان لحظه احساسات تغییر شکل میدهد و بار عاطفی آن تغییر میکند.
نوشتن در آن لحظات برای من به عبور از احساسات و برگشتن به لحظهی حال کمک میکند.
ساناز کاشانکی🧡🌾
در مسیر شفا بعد از سکوت یکی از راههایی که به آن علاقهمند شدم ذهنآگاهی (mindfulness) بود. طبق معمول به سراغ مطالعهی منابعِ مختلفِ این حوزه رفتم تا پیدا کنم چه طور بهتر این تمرین را انجام دهم.
دوباره به این نقطه رسیدم که کمی دورتر بایستم و سادهتر به این تمرین نگاه کنم. فهمیدم که ذهنآگاهی همان مراقبهای است که میتوان در حین انجام فعالیتهای روزانه اجرایش کرد و من باید نسخه شخصی خود را پیدا کنم.
تصمیم گرفتم در فعالیتهای ساده کمی بیشتر حواس خود را جمع کنم. واقعا کار سختی بود و تازه متوجه شدم که تقریبا در انجام هیچ کاری حضور واقعی نداشتهام.
ابتدا هر کاری میخواستم انجام دهم با صدای کمی بلند طوریکه خودم بتوانم بشنوم، نام میبردم. به این شکل که مثلا وقتی ظرف میشستم با خود میگفتم “من در حال شستن بشقاب هستم”، “الان دکمه ماشین لباسشویی را میزنم” و … .
تا مدتی به این شکل تمرین کردم بعد متوجه شدم من خیلی آدمِ حرف زدن نیستم و با سکوت بیشتر ارتباط میگیرم. به نظرم آدمها در این مورد بسیار با هم تفاوت دارند برای همین است که هر کس باید شروع به تمرین کند تا مسیر مورد علاقه خود را پیدا کند.
بعد از آن به این نتیجه رسیدم که من میخواهم حواس پنجگانه خود را تجربه کنم بنابرین آن حواس را به عنوان پایه در نظر گرفتم و هر کاری انجام میدادم، به جای اینکه کل آن کار را نام ببرم از اسامی حواس استفاده میکردم.
به این شکل که اگر آب روی دستانم میریخت و من روی آن متمرکز بودم با صدایی که خودم بشنونم میگفتم “لمس کردن” یا اگر در آن لحظه به صدای آب گوش میکردم، میگفتم “شنیدن” و … .
تا مدتی با این روند تمرین کردم. بهتر از نام بردن کارها بود چون مختصرتر بود و گاهی هم بین آن سکوت اتفاق میافتاد که با من سازگارتر بود.
در مجموع بعد از مدتی تمرین سکوت، در کنار این تمرین، حضور من نسبت به قبل خیلی بهتر شد. صادقانه بخواهم بگویم تمرین سکوت بیشتر از این تمرینها برای ذهن آگاهی به من کمک کرد.
در حال حاضر هر وقت میخواهم کاری انجام دهم اگر حواسم از آن کار و حضورم پرت میشود، فکر را رها میکنم و روی بدنم، خصوصا روی صورتم و چشمهایم، کمی تمرکز میکنم تا بتوانم به لحظه حال برگردم.
ساناز کاشانکی🧡🌾
حرف آخر را اول میزنم.
اثرگذارترین راه برای شفای من، سکوت کردن، شنیدن صدای سکوت، مشاهده ذهن و بدنم بود. بسیار سریع من را به لحظه حال میآورد. احساساتم را تغییر میدهد و قلبم را باز میکند.
از همان روز که شروع به انجام دادنش کردم، هر روز حدود ساعت 5 صبح بیدار میشوم، 15 الی 20 دقیقه چشمهایم را میبندم و در سکوت بیدار میمانم، یعنی حس میکنم، میبینم و میشنوم. هرگاه ذهنم مشغول یه فکر میشود به محض اینکه به آن آگاه میشوم رهایش میکنم و بر میگردم به فضای قبلی.
بعد از چند ماه انجام دادنش به مطالعه درباره مبحث مراقبه علاقهمند شدم. شروع به مطالعه و شنیدن افراد خبرهی این حوزه کردم. در طول چند ماه مدلهای مختلف مراقبه را امتحان کردم اما بعد از یک مدت متوجه شدم مثل راههای قبلی که برای تغییر شغل میرفتم، به نظر میرسد در اینجا هم در حال ایجاد پیچیدگی و تقلا هستم. به این نتیجه رسیدم که بهترین مراقبه، سادهترین آن برای بدن من است.
هر مراقبهای که بدن من با آن احساس بهتری دارد و راحتتر انجامش میدهم همان بهترین است و فرقی بین آن ها وجود ندارد. تنها استمرار در این کار مهم است. پس چند ماه تمرین بدن به ما میگوید چه چیزی برایش بهترین است.
به همان مراقبه شاهد که از ابتدا شروع کرده بودم بازگشتم. ساعت را برای مدت مورد نظر تنظیم میکنم. چند نفس شکمی عمیق میکشم. دم از بینی و بازدم از دهان و بعد وارد مراقبه میشوم و هر بار متوجه افکار خود میشوم به آرامی و مهربانی رهایشان میکنم و برمیگردم.
نکته اینجاست که آن بازهی زمانی را به هیچ عنوان رها نمیکنم. حتی اگر تمام مدت فکرها به سراغم بیایند. این کار را به این دلیل انجام میدهم که سندروم “باسن بیقرار” را مدیریت کنم و به آن بیاموزم، میتواند قرار بگیرد و اتفاقا بسیار هم زیباست.
انصافا تمرینی است که بعد از یکسال انجام دادن، طعم و رنگِ زندگی و لحظهها را برای من تمام و کمال تغییر داده است. من که مدتها بود شوق را تجربه نکرده بودم تعداد لحظههاییکه برای چیزهای بسیار کوچک دلم قنج میرود افزایش یافته است و بسیار شکرگزار هستم برای این تجربه بینظیر.
ساناز کاشانکی🧡🌾
