شفای درون_ داستان دهم_ آغاز مسیر شفا

هرجا میرفتم دفترهایم را با خود می‌بردم، حتی در سفر. صبح‌ها ساعت 5 بیدار می‌شدم و می‌نوشتم. شاید باور نکنید تمام این چند ماه را در مه مغزی کامل بودم. واقعا نمی‌فهمیدم چه چیزی می‌نویسم. خواهرم گفته بود که هر آنچه آمد بنویس حتی ناسزا. من هم می‌نوشتم اما بیشتر چیزهایی که می‌آمد از سر همان استیصال عمیق درونم بود.
تقریبا همه نوشته‌ها را رو به خدا می‌نوشتم که خواهشا من را هدایت کن. خدا را هم اسیر کرده بودم. از ذهن می‌نوشتم نه از قلب، نه از بدن. واقعا در مه بودم. هیچ حضوری در این زندگی نداشتم. حتی هنگام پیاده‌روی‌های طولانی، تمام مدت مغز من در حال فکر کردن و به دنبال راهکار گشتن بود.
در طول این 5 ماه حین نوشتن راه‌های مختلفی به ذهنم می‌رسید که سریع دست به کار می‌شدم و شروع به عمل می‌کردم اما همانطور که گفتم به ذهنم می‌رسید. واقعا مثل قبل تمام راهکارها از مغز مه آلود می‌آمد.
تمام این مدت ندای قلبم این بود که دست بردار از تقلا. من این ندا را می‌شنیدم اما نمی‌دانستم چه طور. تنها راهی که بلد بودم عمل کردن بود. من راه بی‌عملی را بلد نبودم.
کم کم شروع کردم به سکوت کردن برای لحظه‌هایی کوتاه. اینکه چه طور به این سکوت‌های مقطعی هدایت شدم، قصه دارد. در تمام این سال‌هایی که تقلا می‌کردم، برای آرام کردن خودم کتاب های حوزه شفا را مطالعه می‌کردم و افرادی که در این حوزه فعال بودند را دنبال می‌کردم. یعنی در تمام این سال ها تنها این یک کار را به خاطر درون خودم انجام می‌دادم.
دوره‌های بسیاری را با افراد مختلف این حوزه می‌گذراندم اما هیچ یک در من اثر بلند‌مدت نداشتند. به صورت موقت کمی آرام می‌شدم اما به سرعت به شیوه‌ای که عادت کرده بودم باز می‌گشتم.

تا اینکه نقطه عطفی در زندگی‌ام رخ داد.

ساناز کاشانکی