شفای درون_ داستان سوم_ اولین تجربه کاری
اولین کاری که مورد پذیرش واقع شدم در منطقه هفتتیر تهران بود. آن زمان انتخاب برایم معنی نداشت میدانستم که باید یک کاری انجام دهم، فرقی نمیکند چه کاری.
انگار ذهنم از ابتدا برای “پارهشدن” برنامهریزی شده بود. هر روز صبح ساعت 5 و چه بسا 4.5 از خواب بیدار میشدم تا بتوانم خود را به موقع به آنجا برسانم. یک دفتر وکالت بود و من به عنوان کارمند اداری، یک کار بسیار معنادار داشتم. میبایست کاغذها را بایگانی میکردم. یک تلفن به عنوان تنها تکنولوژی در اختیار داشتم و باید با یک سری از افراد تماس میگرفتم.
از آنجاییکه معنای کار مثل معنای رشته تحصیلی برایم روشن نبود واقعا به یاد نمیآورم که تماس میگرفتم و چه کاری انجام میدادم. یک سری جملههای مشخص به من گفته شده بود و من باید مثل ماشین همانها را تکرار میکردم. همهی کسانی که آنجا بودند همین کار را میکردند. وقتی از آنها میپرسیدم میگفتند آرام صحبت کن اینجا دوربین دارد و مدیر ما را چک میکند. اصلن خوشش نمیآید که ما با هم حرف بزنیم. من هم چون دختر حرف گوش کنی بودم، ساکت میشدم.
خوشبختانه قلبم از آن محیط خوشش نیامد و من برای اولین بار ندای قلبم را شنیدم و بعد از چند هفته تصمیم گرفتم دیگر آنجا نروم. شکر میکنم خداوند را برای این هدایت و برای شنیدن آن ندا.
یک کار دیگر که تقریبا نزدیک به قزوین بود و در حوزه تیرچه و سیمان (کاملا مرتبط با رشته تحصیلیم😜😉) پذیرفته شدم. هر روز خروسخان یک مسیر طولانی را پیاده میرفتم، در یک ایستگاه میایستادم تا سرویس مینیبوس بیاید دنبالم. سوار میشدم تا رسیدن به آنجا میخوابیدم. یک ماه کار کردم. مجددا از محیط و مافوق خوشم نیامد، تسویه کردم آمدم بیرون.
هنوز زمان جواب کنکور نرسیده بود. یکی نیست بگوید بابا جان یک مقدار قرار بگیر، بعد دوباره شروع کن. شروع به گشتن کردم. تمام شرکتهایی که درخواست کارمند اداری داشتند، میرفتم برای مصاحبه. این بار از همان ابتدا قبل از پذیرفتن کار، محیط را بررسی میکردم و ندای اولیه قلبم را جدی میگرفتم.
طی چندین روز تعداد زیادی شرکت برای مصاحبه رفتم. بالاخره یکی از آنها که به نظر اسم و رسم دارتر بود انتخاب کردم. در منطقه شریعتی تهران بود. همچنان هر روز همان ساعت بیدار میشدم از کرج با مترو راهی تهران میشدم. تا برسم آنجا هلاک شده بودم و نیاز به 8 ساعت خواب دیگر داشتم. نمیدانم از کجا زندگی و کار برایم این طور معنا شده بود.
شاید باور نکنید ولی آنجا هم نمیدانستم دقیقا حوزهی کاری شرکت چه چیزی است. فقط از محیط فیزیکی آن و احساسی که به من میداد، خوشم آمده بود. چند هفته رفتم سر کار. کامپیوترها رو به دیوار بود و مدیر دقیقا پشت سر ما نشسته بود. دقیقا مشابه یک اردوگاه کار اجباری.
اگر اشتباه نکنم بعد از چند هفته کار کردن، قرار شد فردای آن روز جواب کنکور بیاید. گفته بودند ساعت 7 صبح جواب را اعلام میکنند. کار را طبق معمول به مریم سپردم. مریم در دوره لیسانس رشتهی IT خوانده بود و خوشبختانه کار با اینترنت و کامپیوتر را میدانست. تعجب نکنید آن زمان هر کسی دسترسی به این امکانات نداشت. صبح که میرفتم سر کار تمام مدت در مترو با خود فکر میکردم اگر مریم خواب بماند چی؟ با خود فکر کردم وقتی رسیدم نزدیک محل کار در آنجا به دنبال کافینت خواهم گشت. فراموش کرده بودم که وقتی میرسم آن جا هنوز هیچ بنی بشری بیدار نشده بود که مغازه را باز کند.
سپردم به دست خدا و رفتم سرکار. مدیر داشت با من در مورد یک کاری صحبت میکرد که پیام خواهر رسید و من چون خیلی انتظار میکشیدم حین صحبت ایشان آن را باز کردم تا ببینم نتیجه چه شده است. “ساناز رتبهات 72 شده است”. به محض اینکه آن را خواندم، نحوه صحبت کردنم با مدیر تغییر کرد. سریعا به او گفتم اگر من فوقلیسانس قبول شوم شما میپذیرید که یک روزهایی را سر کار نیایم. انگار چند پله بالاتر رفته بودم. از نگاه بالاتری صحبت میکردم. انگار موشک هوا کرده بودم. البته آن زمان برای من قبول شدن در دانشگاه دولتی بین فامیل دست کمی از هوا کردن موشک نداشت.
ساناز کاشانکی
