شفای درون_ داستان چهارم_ قبل از فوق لیسانس

برای انتخاب رشته به یک مرکز مشاوره رفتم. یک گروهی از افراد آمده بودند. همه در یک کلاس نشسته بودیم. مشاور پرسید چه کسی رتبه زیر 100 آورده است. من با افتخار، با یک احساس غرور دستم را بلند کردم. خیلی احساس عجیبی داشتم. یک خوشحالی خاص. یک احساس موفقیت. احساس شروع یک زندگی تازه را داشتم. از آن خوشحالی‌های کوتاه‌مدت ناشی از موفقیت‌های کوچک و بزرگ که همه‌ی ما تجربه کرده‌ایم.

از آنجاییکه همواره در یک هاله، در یک مه زندگی می‌کردم اصلن نمی‌دانستم باید چه رشته‌ای انتخاب کنم. یکی از افراد کلاس را قبل از آن در یکی از آزمون‌های آزمایشی پشت کنکور دیده بودم، ایشان به من گفت رشته‌ی منابع‌انسانی تازه آمده و در دنیا بسیار بورس شده است. به نظرم به آن فکر کن. من هم که همیشه پشت انتخاب‌هایم فکر و تحلیل بود، با چشمی باز همان رشته را انتخاب کردم.

قبول شدم. به محض آنکه ثبت نام کردم و وارد دانشگاه شدم از آن کار انصراف دادم. یک مشغولیت جدید پیدا کرده بودم که تعدادی زیادی از روزهای هفته را پر می‌کرد.

شروع کردم به گشتن دنبال یک کار پاره‌وقت که بتوانم همزمان با دانشگاه انجامش بدهم. در یک شرکت، به عنوان بازاریاب علمی پذیرفته شدم. حدود یک ماه انجامش دادم اما به این نتیجه رسیدم که دو تا کار را همزمان نمی‌توانم مدیریت کنم. از آنجا هم انصراف دادم و مجددا به همان حوزه‌ی امن درس خواندن پناه آوردم.

ساناز کاشانکی