شفای درون_ داستان اول_ قبل از ورود به دانشگاه
در دورهی دبیرستان بدون هیچ تفکری میدانستم که باید رشتهی ریاضی-فیزیک را انتخاب کنم چون دو خواهر بزرگتر من آن رشته را میخواندند و در دوران ما بهترین رشته محسوب میشد. رشتهی تجربی که طبق نظر خواهرهایم به درد ما نمیخورد چون ما خانوادگی از رشتههای پزشکی و مرتبط با آن متنفر بودیم و با روحیهی ما سازگار نبود.
من شخصا هر آنچه خواهرهایم خصوصا خواهر وسط (مریم) مطرح میکردند وحی منزل میدانستم و تا سالها هیچ نیازی به فکر کردن احساس نمیکردم. آن دو به جای من فکر میکردند و من صرفا اجرا میکردم. شاید تصور کنید آنها خیلی بزرگتر از من هستند اما سخت در اشتباه هستید. خواهر وسط یکسال و خواهر بزرگتر کمی بیشتر از دو سال، بزرگتر هستند. یعنی با کمی اغماض سه قلو هستیم.
بعد از دبیرستان، سالِ اول که آزمون کنکور شرکت کردم، رشتهی ریاضیِ محض در یکی از شهرها واقع در پشتِ نقشه ایران قبول شدم و همانجا فهمیدم که این رشته برای من نبوده است. هرچند نمیدانستم کدام رشته برای من است. هنر، انسانی، تجربی و … ؟؟؟!!!
این اولین مواجه من با سردرگمی و عدم توان تصمیمگیری بود. تنها چیزی که میدانستم این بود که رشتههای هنر و زبان خطِ قرمز است و نباید انتخاب شود. آن زمان اعتقاد بر این بود که شاگردهای تنبل به سراغ آن دو رشته میروند بنابراین آنها خط خوردند. رشتهی تجربی هم که در ابتدا توضیح دادم برای ما ساخته نشده بود بنابراین فقط میماند رشتهی علوم انسانی.
یکسال پشت کنکور ماندم و شروع به خواندن کتابهای رشتهی انسانی کردم و سال دوم وارد دانشگاه شدم.
ساناز کاشانکی
