شفای درون_ داستان دوم_ دوره لیسانس
بعد از ورود به دانشگاه تا مدتها فارغ از اینکه چه رشتهای می خواندم، آیا اصلن آن را میفهمیدم یا نه، آیا به آن علاقهمند بودم یا نه، صرفا از کشاندن اسم وزین دانشگاه به دنبال خود لذت میبردم و انگیزه میگرفتم.
سردرگمی دوم بعد از فارغالتحصیلی دوران لیسانس شروع شد. کاملا به یاد میآورم که بسیار حال بدی داشتم. از ته قلبم نمیدانستم باید چه کاری انجام دهم. بروم مشغول کار شوم یا ادامه تحصیل بدهم. اگر بخواهم کار کنم در چه زمینهای باید کار کنم. انقدر که عمیق رشته تحصیلی خود را فهمیده بودم 😉😜 نمیدانستم حالا باید چه کاری را شروع کنم. موهایم را فر کردم، آرایش کردم، یک تیپ به زعم خود عالی زدم، رفتم بیرون قدم بزنم تا کمی حالم بهتر شود اما هیچ تاثیری در حال روحی من نداشت. گریهام گرفته بود. احساس میکردم به انتهای دنیا رسیدهام. با یک “که چی” بزرگ مواجه شده بودم. پنج سال از زمان عمر و زندگی خود را گذاشته بودم و الان نمیدانستم برای چه چیزی صرف کردهام. انگار باید از نو یک مسیر تازه را شروع کنم.
تصور نکنید این سردرگمی باعث شد بنشینم یک گوشه و به شکلی درست به روندی که رفتهام توجه کنم و سپس مسیر دوم را انتخاب کنم. من شخصیتی بیش از حد عملگرا داشتم. همیشه فقط در حال تقلا کردن و انجام یک کاری بودهام. حتی لحظهای به خودم مجوز بیکار شدن نمیدادم. بنابراین دو راه را با هم شروع کردم. هم به دنبال کار میگشتم هم شروع به درس خواندن برای فوقلیسانس کردم.
ابتدا در روزنامهی همشهری به دنبال کارهایی گشتم که بتوان در خانه انجام داد. با مریم رفتیم صادقیه و برای کار جعبهسازی و شمعسازی در خانه ثبتنام کردیم. مبلغی از ما گرفتند، کمی آموزش دادند، آمدیم خانه یک نمونهکار درست کردیم وقتی برای آنها بردیم مقبول واقع نشد و از آن کار رد شدیم.
آنجا فهمیدم با این استعدادی که من دارم همان بهتر است که بنشینم و مجددا با تمرکز به درس خواندن ادامه دهم. همین کار را کردم تا آزمون کنکور.
در روز کنکور بر خلاف دوره لیسانس که بسیار دچار اضطراب شدید بودم_ به دلیل عدم اعتماد به خودم و این فکر که اگر قبول نشوم آبروی من در خانواده خواهد رفت و لو میروم که باهوش نیستم و هر آنچه تا آن روز نشان دادم از خرخونی بوده نه از هوش و ذکاوت_ آرام بودم و نتیجه چندان برایم مهم نبود. با خود عهد بسته بودم که اگر قبول نشوم میروم به دنبال کار و دیگر درس نمیخوانم.
از فردای روز آزمون از آنجاییکه دچار سندروم “باسن بیقرار” بودم و نمیتوانستم بیکار بمانم، شروع کردم به گشت زنی در روزنامهها برای پیدا کردن کار.
ساناز کاشانکی
