شفای درون_ داستان پنجم_ دوره فوق لیسانس

وارد دانشگاه در دوره فوق‌لیسانس شدم. بعد از ترم یک می بایست گرایش مورد نظر را انتخاب می‌کردیم. این گرایش را هم مثل شفافیتی که در مسیرهای قبلی داشتم، انتخاب کردم. روزها و ماه­ها را در دانشگاه گذراندم. دوستان خوبی در آنجا پیدا کردم. واحدها را پاس کردم. رسیدم به نقطه تدوین پایان نامه.

چون رشته تحصیلی را بسیار خوب فهمیده بودم، موضوع پایان نامه را طوری انتخاب کردم که بتواند یک تلفیقی از کار پایان نامه خواهرم و سایر پایان نامه‌های موجود از رشته‌های دیگر حوزه علوم انسانی باشد.

ادبیات موضوع را از آن‌ها به شکلی تلفیقی کپی کردم. آنجا مهارت تایپ ده انگشتی را به صورت حرفه‌ای یاد گرفتم تا بتوانم از روی پایان‌نامه‌های دیگر با سرعت بالا کپی کنم چون نمی‌توانستم کپی-پیست کنم. ناچار بودم حتما تایپ کنم. می‌بینید چه طور وقت ارزشمند یک دانشجوی پر بار مملکت را می‌گیرند. البته که شاید می‌شد کپی کرد، بهتر است بگویم من بلد نبودم این کار را انجام دهم. حتما دست تقدیر این طور بود که من بتوانم تایپ 10 انگشتی را خوب یاد بگیرم چون در مسیرهای بعدی زندگی به یاریم آمد.

قسمت آماری پایان‌نامه را هم برون‌سپاری کردم. قبل از رسیدن به نقطه دفاع از این پژوهش عمیق و اثرگذار، یکی از هم‌کلاسی‌هایم پیشنهاد کار در یک شرکت را به صورت پاره‌وقت به من داد.

من آنجا مشغول شدم و کارم این بود که در کنار مشاور، یک کار کوچکی در حوزه تحصیلی خود انجام می‌دادم. این اولین تجربه کاری مرتبط با تحصیلات من بود. همانقدر که درس‌ها را در دانشگاه خوب فهمیده بودم، این کار را هم با همان دقت انجام می‌دادم اما همین کار گشایشی برای وارد شدن به یک زندگی جدید برای من شد.

بعد از چند ماه کار، برادر مدیرعامل که مسئولیت آموزش را در آن شرکت بر عهده داشت من را اخراج کرد. این اولین شکست عشقیِ من در حوزه کاری بود. جالب اینجا بود که من از آن اخراج به هیچ عنوان احساس بدی نداشتم. بعد از آن به زندگی عادی پرداختم و به کار کردن روی پایان نامه ادامه دادم.

یک روز خانه­‌ی یکی از دوستان قدیمی‌ام بودم که موبایلم زنگ خورد. همان هم‌کلاسی‌ام بود که من را به آن شرکت معرفی کرده بود. گوشی را برداشتم با صدای خنده بلند، شروع به صحبت کرد. گفت تو چه خداییییی داری؟! این بدبخت را چه نفرینی کردی؟! مدیرعامل و برادرش هر دو اخراج شدند. من هم زدم زیر خنده و گفتم من اصلن نفرین نکردم. واقعا هم نکرده بودم و به آن موضوع اصلن فکر نمی‌کردم. هم کلاسی از من پرسید آیا دوباره می‌آیی اینجا سر کار. من هم بدون معطلی گفتم بله می‌آیم (عزت نفسم کجا رفته بود، نمی دانم ؟؟!!

دوباره شروع به کار در همانجا کردم. همزمان با کار در آنجا، در چند وبسایت کاریابی رزومه خود را آپلود کردم. بعد از 6 ماه کارِ پاره وقت در آن شرکت، یکی از شرکت‌های به نام ایران، نمی‌دانم از کدامیکی از وبسایت‌ها رزومه من را پیدا کردند و تماس گرفتند.

شرایط آن شرکت، بسیار با زندگی من هماهنگ بود. به خانه ما نزدیک بود. سرویس شخصی داشت. امکانات رفاهی خیلی متنوع و به لطف خدا دقیقا برای همان کار نصفه و نیمه‌ای که در شرکت قبلی انجام داده بودم نیرو می‌خواستند. به شکل شگفت‌آوری آنجا استخدام شدم و برای آن شگفتی بسیار بسیار خوشحال بودم. در آنجا مشغول به کار شدم و همزمان جلسه دفاع از پایان‌نامه را انجام دادم.

ساناز کاشانکی