حرف آخر را اول می‌زنم.
اثرگذارترین راه برای شفای من، سکوت کردن، شنیدن صدای سکوت، مشاهده ذهن و بدنم بود. بسیار سریع من را به لحظه حال می‌آورد. احساساتم را تغییر می‌دهد و قلبم را باز می‌کند.
از همان روز که شروع به انجام دادنش کردم، هر روز حدود ساعت 5 صبح بیدار می‌شوم، 15 الی 20 دقیقه چشم‌هایم را می‌بندم و در سکوت بیدار می‌مانم، یعنی حس می‌کنم، می‌بینم و می‌شنوم. هرگاه ذهنم مشغول یه فکر می‌شود به محض اینکه به آن آگاه می‌شوم رهایش می‌کنم و بر می‌گردم به فضای قبلی.
بعد از چند ماه انجام دادنش به مطالعه درباره مبحث مراقبه علاقه­‌مند شدم. شروع به مطالعه و شنیدن افراد خبره‌ی این حوزه کردم. در طول چند ماه مدل‌های مختلف مراقبه را امتحان کردم اما بعد از یک مدت متوجه شدم مثل راه‌های قبلی که برای تغییر شغل می‌رفتم، به نظر می‌رسد در اینجا هم در حال ایجاد پیچیدگی و تقلا هستم. به این نتیجه رسیدم که بهترین مراقبه، ساده‌ترین آن برای بدن من است.
هر مراقبه‌ای که بدن من با آن احساس بهتری دارد و راحت‌تر انجامش می‌دهم همان بهترین است و فرقی بین آن ها وجود ندارد. تنها استمرار در این کار مهم است. پس چند ماه تمرین بدن به ما می‌گوید چه چیزی برایش بهترین است.
به همان مراقبه شاهد که از ابتدا شروع کرده بودم بازگشتم. ساعت را برای مدت مورد نظر تنظیم می‌کنم. چند نفس شکمی عمیق می‌کشم. دم از بینی و بازدم از دهان و بعد وارد مراقبه می‌شوم و هر بار متوجه افکار خود می‌شوم به آرامی و مهربانی رهایشان می‌کنم و بر‌می‌گردم.
نکته اینجاست که آن بازه‌ی زمانی را به هیچ عنوان رها نمی‌کنم. حتی اگر تمام مدت فکرها به سراغم بیایند. این کار را به این دلیل انجام می‌دهم که سندروم “باسن بی‌قرار” را مدیریت کنم و به آن بیاموزم، می‌تواند قرار بگیرد و اتفاقا بسیار هم زیباست.
انصافا تمرینی است که بعد از یکسال انجام دادن، طعم و رنگِ زندگی و لحظه‌ها را برای من تمام و کمال تغییر داده است. من که مدت‌ها بود شوق را تجربه نکرده بودم تعداد لحظه‌هاییکه برای چیزهای بسیار کوچک دلم قنج می‌رود افزایش یافته است و بسیار شکرگزار هستم برای این تجربه بی‌نظیر.

ساناز کاشانکی

من در مسیر شفا، از خوانده‌ها و شنیده‌ها به راهکارهای بسیاری رسیدم و تلاش کردم اکثر آن ها را به کار ببندم. هر چند همه آن ها موفقیت‌آمیز نبود.
راهکارهایی که من استفاده کردم از همان نوشتن که در بالا گفتم شروع شد. بعد به سراغ مراقبه‌ی سکوت رفتم. سپس ذهن آگاهی و همین طور ادامه دادم با تنفس، استفاده از کلام، رها کردن بدن، تپینگ، پیاده روی، دویدن، یوگا و ورزش، هوش مثبت، آهستگی و … .
معتقدم هر کدام از ما نسخه‌ی جداگانه‌ای برای زیستن داریم و همین زیبایی زندگی روی زمین است. آنچه من تا امروز تجربه کرده‌ام را می‌نویسم.

ساناز کاشانکی

مثل همیشه از سر کار رسیدم خانه. کمتر از یک ربع آقای شوهر به موبایلم زنگ زد. با صدایی که کاملا واضح بود در حال کنترل آن است گفت “ساناز مامان یه تصادف کوچک کرده، دستش شکسته. آوردیمش بیمارستان تو هم اگر می‌تونی بیا”. من که انگار منگ شده‌ام، پرسیدم “مامانِ من یا مامانِ تو؟” و جواب داد “مامان تو”. دنیا روی سرم خراب شد. می‌دانستم دارد دروغ می‌گوید.
انگار تمام افکاری که در سرم بود در یک لحظه ساکت شد. تمام آن تقلا معنای خود را به شکلی کامل از دست داد. سریع لباس هایم را پوشیدم. ماشین گرفتم، رفتم. تمام طول راه نمی‌توانستم حتی از خدا بخواهم کمک کند. نمی‌توانستم هیچ فکری بکنم. تمام افکار، تمام کلمات از ذهنم رفته بود. به معنای واقعی، هیچ کلمه، هیچ جمله‌ای به ذهنم نمی‌آمد. زور می‌زدم برای فکر کردن. برای دعا کردن. اصلن نمی‌دانستم چه دعایی باید بکنم.
رسیدم جلوی درب بیمارستان. داشتم بدو بدو به سمت درب ورودی می‌رفتم که آقای شوهر با صدای بلند از یک طرف دیگر فریاد زد “ساناز”، “ساناز”. آمد جلو گفت نگران نباش عزیزم ولی نگرانی و عدم اطمینان از صورتش می‌بارید. من هم با صدای بلند فریاد زدم “داری دروغ می‌گی”، بغلم کرد، گفت “آره دروغ می‌گم”. دنیا روی سرم خراب شد.
مادر دچار یک سانحه تصادف بسیار خاص شده بود که همان روز در تمام شبکه‌های اجتماعی منتشر شده بود و تمام کسانی که آن را دیده بودند از جمله نزدیک‌ترین اقوام ما که هنوز نمی‌دانستند این ما هستیم که با این فاجعه مواجه شده‌ایم، با خود گفته بودند “خدا به خانواده‌شان رحم کند”.
وارد جزئیات حادثه نمی‌شوم، 10 روز ما سه خواهر در راهروی بیمارستان روی صندلی‌های پلاستیکی می‌خوابیدیم. از روز اول تا روز آخر احساسات بسیار مختلفی از ترس، رنج، تسلیم، پوچی و … را تجربه می‌کردم. من گریه می‌کردم. مریم سکوت کامل. من که از همه چیز خیلی ترسیده بودم و تمام قدرتم را از او می گرفتم، سکوت او نیز من را می‌ترساند. تلاش می‌کرد واقع‌گرا باشد و امید واهی به من ندهد. هر بار برای آرام کردم خود به او می‌گفتم مامان چه می‌شود می‌گفت “خوب نیست، هر چی خدا بخواهد”.
تمام مدت در بیمارستان ندای “تقلا نکن، تسلیم باش” را می‌شنیدم. تا اینکه پس از 10 روز مقاومت، مادر برای همیشه از پیش ما رفت.
حالا دیگر به معنای حقیقی شفا لازم بودم. از اینجا به بعد آرام آرام شروع به گذر کردن از تقلای درونی کردم. در یک لحظه همه آنچه برای آن می‌دویدم و می‌جنگیدم رنگ باخت. انگار انتهای زمین را دیده بودم و با یک “که چی بسیار بزرگتر” مواجه شده بودم.
اولین چیزی که حس کردم این بود که دیگر نمی‌خواهم هیچ کاری بکنم. می‌خواهم همین که هست را با تمام وجود تجربه کنم. همین احساسات که سر راه من قرار می‌گیرد، غم ها، ترس ها، شوق های کوچک و بزرگ. می‌خواهم از این سردرگمی و مه نجات پیدا کنم. می‌خواهم حقیقتا تسلیم باشم. هرچند هیچ چیزی از معنی آن نمی‌دانستم. (البته الان هم نمی‌دانم فقط نسبت به آن موقع ادراکِ کمی بهتر دارم.)
شروع کردم به امتحان کردن راه‌های مختلف برای آرام‌تر شدن، برای بیشتر حس کردن، برای حضور بهتر. (شخصیت عملگرای من حتی برای آرام شدن هم به دنبال راهکارهای عملی می گردد🤭.)
تلاش می‌کنم تمام آنچه تا امروز تجربه کرده و فهمیده‌ام را به سادگی بنویسم.

ساناز کاشانکی

هرجا میرفتم دفترهایم را با خود می‌بردم، حتی در سفر. صبح‌ها ساعت 5 بیدار می‌شدم و می‌نوشتم. شاید باور نکنید تمام این چند ماه را در مه مغزی کامل بودم. واقعا نمی‌فهمیدم چه چیزی می‌نویسم. خواهرم گفته بود که هر آنچه آمد بنویس حتی ناسزا. من هم می‌نوشتم اما بیشتر چیزهایی که می‌آمد از سر همان استیصال عمیق درونم بود.
تقریبا همه نوشته‌ها را رو به خدا می‌نوشتم که خواهشا من را هدایت کن. خدا را هم اسیر کرده بودم. از ذهن می‌نوشتم نه از قلب، نه از بدن. واقعا در مه بودم. هیچ حضوری در این زندگی نداشتم. حتی هنگام پیاده‌روی‌های طولانی، تمام مدت مغز من در حال فکر کردن و به دنبال راهکار گشتن بود.
در طول این 5 ماه حین نوشتن راه‌های مختلفی به ذهنم می‌رسید که سریع دست به کار می‌شدم و شروع به عمل می‌کردم اما همانطور که گفتم به ذهنم می‌رسید. واقعا مثل قبل تمام راهکارها از مغز مه آلود می‌آمد.
تمام این مدت ندای قلبم این بود که دست بردار از تقلا. من این ندا را می‌شنیدم اما نمی‌دانستم چه طور. تنها راهی که بلد بودم عمل کردن بود. من راه بی‌عملی را بلد نبودم.
کم کم شروع کردم به سکوت کردن برای لحظه‌هایی کوتاه. اینکه چه طور به این سکوت‌های مقطعی هدایت شدم، قصه دارد. در تمام این سال‌هایی که تقلا می‌کردم، برای آرام کردن خودم کتاب های حوزه شفا را مطالعه می‌کردم و افرادی که در این حوزه فعال بودند را دنبال می‌کردم. یعنی در تمام این سال ها تنها این یک کار را به خاطر درون خودم انجام می‌دادم.
دوره‌های بسیاری را با افراد مختلف این حوزه می‌گذراندم اما هیچ یک در من اثر بلند‌مدت نداشتند. به صورت موقت کمی آرام می‌شدم اما به سرعت به شیوه‌ای که عادت کرده بودم باز می‌گشتم.

تا اینکه نقطه عطفی در زندگی‌ام رخ داد.

ساناز کاشانکی

احساس خستگی بسیار زیادی داشتم. تمام ارتباطاتم تحت تاثیر قرار گرفته بود. با همه­‌ی آدم‌هایی که مواجه می‌شدم خشم، ناامیدی و خستگی را در چهره‌ی من می‌دیدند. انگار از همه طلبکار بودم. انگار آن‌ها باعث شده بودند من در آن شرکت بمانم و اسیر باشم.

طبق معمول به خدا پناه آوردم و هر جا گیرش می‌آوردم، مفصل در دامنش گریه و التماس می‌کردم که لطفا من را هدایت کن. این ها همه با احساس بد اتفاق می‌افتاد.

باز هم طبق معمول با کلی غم و گریه به سراغ مریم رفتم (نه اینکه تو تمام این مدت نرفته باشم، از اول زندگیم آویزان او بودم. چه زمان درس خواندن، چه کار کردن و … ).

مریم پیشنهاد داد که شروع به نوشتن کن. هر روز وقتی بیدار می‌شوی، صفحات صبحگاهی بنویس. متعهد باش که 5 الی 6 ماه این کار را انجام بدهی. بعد از این مدت، هدایت می‌شوی به مسیر دلخواهت. من هم که صحبت او برایم حجت بود، سریع دفتر تهیه کردم و شروع به نوشتن کردم.

ساناز کاشانکی

پس از این همه بالا و پایین که سال‌ها به طول انجامید متوجه شدم که از مسیر یک انسان نرمال و آرام خارج شده‌ام. یک تقلای بزرگ، بسیار بزرگتر از قبل درونم شروع به رشد کرده بود. طوریکه لحظه‌ای دیگر قرار نداشتم. احساسات مختلفِ غم، فشار، تنش، اسارت، رنج، عدم موفقیت و …. را برای مدت طولانی تجربه می‌کردم.

دیگر هیچ یک از ابعاد زندگی‌ام را دوست نداشتم. هر کاری انجام می‌دادم، حتی کارهای روزمره خودم مثل تمیز کردن خانه یا درست کردن غذا، من را به دام احساسات ناخوشایند شدید فرو می‌برد. حس عدم موفقیت تمام وجودم را فراگرفته بود.

همانطور که در داستان‌های اول گفتم، زمانی که تازه شروع به گشتن دنبال کار کرده بودم هیچ فهم درستی از رشته تحصیلی و کار نداشتم با این وجود هر وقت برای مصاحبه می‌رفتم چنان اعتماد به نفسی (البته کاذب) داشتم و چنان از خودم مطمئن بودم که هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌توانست این احساس را نادیده بگیرد. هرچند این احساس را به اتکای نام دانشگاه‌هایی که درس خوانده بودم به دست آورده بودم اما به هر حال بروز بیرونی آن فردی قوی و مطمئن بود و همین اطمینان هم باعث شد در یکی از بهترین شرکت‌های ایران استخدام شوم.

حالا با وجود این همه سال تجربه‌ی کاری و این همه بینش تازه‌ای که از رشته تحصیلی و کار خود داشتم، ضعیف بودن و احساس کم بودن از تمام وجودم بیرون می‌ریخت. هر کس از من می‌پرسید در شرکت، چه کاره هستی نمی‌توانستم حتی یک جمله به‌ شکلی محکم و استوار از کار خود توضیح دهم. حس می‌کردم هیچ کاره هستم، هر کاری تا امروز انجام داده­‌ام، بی فایده بوده است و من هیچ تخصص ویژه‌ای ندارم که قابل ارائه باشد. بارش افکار و احساسات منفی در تمام وجودم جاری بود.

من که همواره هدفی برای خود تعریف می‌کردم، لحظه‌ای بی‌عمل نمی‌ماندم و بدون کوچکترین فکری شروع به عمل می‌کردم حالا به نقطه‌ای رسیده بودم که دیگر نمی‌دانستم باید چه کاری انجام دهم. یک ناامیدی محض تمام وجودم را فرا گرفته بود.

آنجا بود که فهمیدم وقت آن است که دست از تقلا بردارم. البته تصور نکنید که به راحتی و با احساس خوب به این نقطه رسیدم، ابدا. کاملا از سرِ ناچاری به این نقطه رسیدم.

ساناز کاشانکی

برایم سخت است بنویسم از اینجا به بعد چه کردم. چون کار نکرده نگذاشتم و همین طور در باتلاق سردرگمی بیشتر و بیشتر فرو رفتم.

شروع به مطالعه کتاب‌های مرتبط با پیدا کردن ماموریت و در عین حال امتحان کردن مسیرهای مختلف کردم. همه سخنوران این حوزه می‌گفتند باید مسیری انتخاب کنید که به آن علاقه دارید و اگر در آن مسیر باورهای درست داشته باشید امکان ندارد نتیجه نگیرید.

حالا مشکل از یکی تبدیل شده بود به هزارتا. من به چه مسیری علاقه دارم؟ چه باورهایی در مورد آن مسیر دارم؟ چه طور می‌توانم در آن مسیر پیش بروم؟ چه طور می‌توانم باورهایم را از نو بسازم و هزاران سوال دیگر.

واقعا نمی‌دانستم به چه حوزه‌ای علاقه‌مندم. (البته تصور نکنید که الان دقیقا می‌دانم 🙊). همانطور که گفتم شروع به امتحان کردن بسیاری از رشته‌ها کردم و تقریبا در اکثر آن‌ها مدرک گرفتم.

از ورزش شروع کردم چون چند سالی بود که انجامش می‌دادم و برایم ساده‌تر به نظر می‌آمد. چندین سال به صورت منظم در جهت سلامتی و البته خوش اندامی ورزش می‌کردم. رفتم در کلاس‌های مربی‌گری شرکت کردم. دوباره کلی درس خواندم و امتحان دادم. در همان مسیر دریافت مدرک، دست راستم کمی آسیب دید. آنجا به این نتیجه رسیدم که شاید این شغلی نباشد که بتوان برای تمام عمر انجام داد. البته باید بگویم که استدلال هایم در تمام رشته‌هایی که امتحان کردم معمولا به همین شکل پایه و اساس محکمی نداشتند و با کوچکترین تلنگر به سمت این نتیجه‌گیری سوق پیدا می‌کردم.

بعد از ورزش همین روند را در بسیاری از رشته‌ها پیش بردم. از جمله خیاطی، طراحی‌لباس، آرایشگری، نجاری، خراطی، عروسک‌سازی، موسیقی، کرم‌سازی، کوچینگ، رقص، فرش‌بافی و … .

به شما حق می‌دهم اگر الان دو شاخ بزرگ بالای سرتان سبز شده باشد 😎.

ساناز کاشانکی

از اینجا دوره‌ای تازه در زندگی من کلید خورد. چند ماهِ اولِ شروع کار، بسیار راضی و خوشحال بودم. با انگیزه کار می‌کردم. هر کس از کارم سوال می‌پرسید می‌گفتم من آن را خیلی دوست دارم. آرام آرام با فضای عملیاتی رشته تحصیلی‌ام آشنا می‌شدم. تازه داشتم می‌فهمیدمش. آنجا به این نتیجه رسیدم که آدمیزاد اگر هم می خواهد درس بخواند اول باید کار را شروع کند تا زندگی حقیقی را بفهمد و بعد بر آن اساس، رشته تحصیلی انتخاب کند.

اینکه چرا انقدر خوشحال بودم، امروز می‌فهمم دلایل مختلفی داشته که صرفا به ماهیت کار مرتبط نبوده است. بعدها در این خصوص خواهم گفت. به هر حال این خوشحالی خیلی دوام نیاورد. بعد از چند ماه آرام آرام نقاط ضعف مدیر و ماهیت کار جلوی چشمانم آمد. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که این جنس کار برای من نیست.

فهمیدم من در قفس بودن را نمی‌خواهم. اینکه باید مراقب رضایت مدیر باشم. اینکه یک نفر مرتبا بگوید چه کاری بکن و چه کاری نکن. اینکه هر روز باید راس یک ساعت از خواب بیدار شوم، آماده شوم، وارد شرکت شوم و بعد از آن خارج شوم. اینکه ارتباطات با انسان‌ها را من انتخاب نمی‌کنم و تحمیلی است. اینکه خیلی از کارهایی که انجام می‌دهم عده زیادی از آن راضی نمی‌شوند و به نظر می‌رسید اثربخشی کارها کم است.

از اینجا سردرگمی اصلی به شکلی بسیار متفاوت آغاز شد. انگار به یک دیوار بتنی برخورد کرده بودم. آیا واقعا زندگی این است. بعد از آن همه بالا و پایین، مثلا دانشگاه رفتن و … حالا باید 30 سال همین کار یا کاری مشابه آن را انجام دهم؟!!! اگر انجام ندهم، چه کاری انجام بدهم؟!!! اگر کار را رها کنم با بی پولی چه کار کنم؟!!! در این سن از چه کسی پول بگیرم؟!!!

من از دوران دبیرستان با پول گرفتن مشکل داشتم. خجالت می‌کشیدم از پدر و مادرم پول بگیرم. گاهی حتی راحت‌تر بودم از خواهرم بگیرم. واقعا با تمام وجود این کار را دوست نداشتم. یکی از دلایل اینکه تلاش کردم دانشگاه‌های دولتی بروم همین بود.

خلاصه بار بسیار سنگینی از سوال‌ها و سردرگمی‌ها به سراغم آمد.

ساناز کاشانکی

وارد دانشگاه در دوره فوق‌لیسانس شدم. بعد از ترم یک می بایست گرایش مورد نظر را انتخاب می‌کردیم. این گرایش را هم مثل شفافیتی که در مسیرهای قبلی داشتم، انتخاب کردم. روزها و ماه­ها را در دانشگاه گذراندم. دوستان خوبی در آنجا پیدا کردم. واحدها را پاس کردم. رسیدم به نقطه تدوین پایان نامه.

چون رشته تحصیلی را بسیار خوب فهمیده بودم، موضوع پایان نامه را طوری انتخاب کردم که بتواند یک تلفیقی از کار پایان نامه خواهرم و سایر پایان نامه‌های موجود از رشته‌های دیگر حوزه علوم انسانی باشد.

ادبیات موضوع را از آن‌ها به شکلی تلفیقی کپی کردم. آنجا مهارت تایپ ده انگشتی را به صورت حرفه‌ای یاد گرفتم تا بتوانم از روی پایان‌نامه‌های دیگر با سرعت بالا کپی کنم چون نمی‌توانستم کپی-پیست کنم. ناچار بودم حتما تایپ کنم. می‌بینید چه طور وقت ارزشمند یک دانشجوی پر بار مملکت را می‌گیرند. البته که شاید می‌شد کپی کرد، بهتر است بگویم من بلد نبودم این کار را انجام دهم. حتما دست تقدیر این طور بود که من بتوانم تایپ 10 انگشتی را خوب یاد بگیرم چون در مسیرهای بعدی زندگی به یاریم آمد.

قسمت آماری پایان‌نامه را هم برون‌سپاری کردم. قبل از رسیدن به نقطه دفاع از این پژوهش عمیق و اثرگذار، یکی از هم‌کلاسی‌هایم پیشنهاد کار در یک شرکت را به صورت پاره‌وقت به من داد.

من آنجا مشغول شدم و کارم این بود که در کنار مشاور، یک کار کوچکی در حوزه تحصیلی خود انجام می‌دادم. این اولین تجربه کاری مرتبط با تحصیلات من بود. همانقدر که درس‌ها را در دانشگاه خوب فهمیده بودم، این کار را هم با همان دقت انجام می‌دادم اما همین کار گشایشی برای وارد شدن به یک زندگی جدید برای من شد.

بعد از چند ماه کار، برادر مدیرعامل که مسئولیت آموزش را در آن شرکت بر عهده داشت من را اخراج کرد. این اولین شکست عشقیِ من در حوزه کاری بود. جالب اینجا بود که من از آن اخراج به هیچ عنوان احساس بدی نداشتم. بعد از آن به زندگی عادی پرداختم و به کار کردن روی پایان نامه ادامه دادم.

یک روز خانه­‌ی یکی از دوستان قدیمی‌ام بودم که موبایلم زنگ خورد. همان هم‌کلاسی‌ام بود که من را به آن شرکت معرفی کرده بود. گوشی را برداشتم با صدای خنده بلند، شروع به صحبت کرد. گفت تو چه خداییییی داری؟! این بدبخت را چه نفرینی کردی؟! مدیرعامل و برادرش هر دو اخراج شدند. من هم زدم زیر خنده و گفتم من اصلن نفرین نکردم. واقعا هم نکرده بودم و به آن موضوع اصلن فکر نمی‌کردم. هم کلاسی از من پرسید آیا دوباره می‌آیی اینجا سر کار. من هم بدون معطلی گفتم بله می‌آیم (عزت نفسم کجا رفته بود، نمی دانم ؟؟!!

دوباره شروع به کار در همانجا کردم. همزمان با کار در آنجا، در چند وبسایت کاریابی رزومه خود را آپلود کردم. بعد از 6 ماه کارِ پاره وقت در آن شرکت، یکی از شرکت‌های به نام ایران، نمی‌دانم از کدامیکی از وبسایت‌ها رزومه من را پیدا کردند و تماس گرفتند.

شرایط آن شرکت، بسیار با زندگی من هماهنگ بود. به خانه ما نزدیک بود. سرویس شخصی داشت. امکانات رفاهی خیلی متنوع و به لطف خدا دقیقا برای همان کار نصفه و نیمه‌ای که در شرکت قبلی انجام داده بودم نیرو می‌خواستند. به شکل شگفت‌آوری آنجا استخدام شدم و برای آن شگفتی بسیار بسیار خوشحال بودم. در آنجا مشغول به کار شدم و همزمان جلسه دفاع از پایان‌نامه را انجام دادم.

ساناز کاشانکی

برای انتخاب رشته به یک مرکز مشاوره رفتم. یک گروهی از افراد آمده بودند. همه در یک کلاس نشسته بودیم. مشاور پرسید چه کسی رتبه زیر 100 آورده است. من با افتخار، با یک احساس غرور دستم را بلند کردم. خیلی احساس عجیبی داشتم. یک خوشحالی خاص. یک احساس موفقیت. احساس شروع یک زندگی تازه را داشتم. از آن خوشحالی‌های کوتاه‌مدت ناشی از موفقیت‌های کوچک و بزرگ که همه‌ی ما تجربه کرده‌ایم.

از آنجاییکه همواره در یک هاله، در یک مه زندگی می‌کردم اصلن نمی‌دانستم باید چه رشته‌ای انتخاب کنم. یکی از افراد کلاس را قبل از آن در یکی از آزمون‌های آزمایشی پشت کنکور دیده بودم، ایشان به من گفت رشته‌ی منابع‌انسانی تازه آمده و در دنیا بسیار بورس شده است. به نظرم به آن فکر کن. من هم که همیشه پشت انتخاب‌هایم فکر و تحلیل بود، با چشمی باز همان رشته را انتخاب کردم.

قبول شدم. به محض آنکه ثبت نام کردم و وارد دانشگاه شدم از آن کار انصراف دادم. یک مشغولیت جدید پیدا کرده بودم که تعدادی زیادی از روزهای هفته را پر می‌کرد.

شروع کردم به گشتن دنبال یک کار پاره‌وقت که بتوانم همزمان با دانشگاه انجامش بدهم. در یک شرکت، به عنوان بازاریاب علمی پذیرفته شدم. حدود یک ماه انجامش دادم اما به این نتیجه رسیدم که دو تا کار را همزمان نمی‌توانم مدیریت کنم. از آنجا هم انصراف دادم و مجددا به همان حوزه‌ی امن درس خواندن پناه آوردم.

ساناز کاشانکی