اولین کاری که مورد پذیرش واقع شدم در منطقه هفت‌تیر تهران بود. آن زمان انتخاب برایم معنی نداشت می‌دانستم که باید یک کاری انجام دهم، فرقی نمی‌کند چه کاری.

انگار ذهنم از ابتدا برای “پاره‌شدن” برنامه‌ریزی شده بود. هر روز صبح ساعت 5 و چه بسا 4.5 از خواب بیدار می‌شدم تا بتوانم خود را به موقع به آنجا برسانم. یک دفتر وکالت بود و من به عنوان کارمند اداری، یک کار بسیار معنادار داشتم. می‌بایست کاغذها را بایگانی می‌کردم. یک تلفن به عنوان تنها تکنولوژی در اختیار داشتم و باید با یک سری از افراد تماس می‌گرفتم.

از آنجاییکه معنای کار مثل معنای رشته تحصیلی برایم روشن نبود واقعا به یاد نمی‌آورم که تماس می‌گرفتم و چه کاری انجام می‌دادم. یک سری جمله‌های مشخص به من گفته شده بود و من باید مثل ماشین همان‌ها را تکرار می‌کردم. همه‌ی کسانی که آنجا بودند همین کار را می‌کردند. وقتی از آن‌ها می‌پرسیدم می‌گفتند آرام صحبت کن اینجا دوربین دارد و مدیر ما را چک می‌کند. اصلن خوشش نمی‌آید که ما با هم حرف بزنیم. من هم چون دختر حرف گوش کنی بودم، ساکت می‌شدم.

خوشبختانه قلبم از آن محیط خوشش نیامد و من برای اولین بار ندای قلبم را شنیدم و بعد از چند هفته تصمیم گرفتم دیگر آنجا نروم. شکر می‌کنم خداوند را برای این هدایت و برای شنیدن آن ندا.

یک کار دیگر که تقریبا نزدیک به قزوین بود و در حوزه تیرچه و سیمان (کاملا مرتبط با رشته تحصیلیم😜😉) پذیرفته شدم. هر روز خروس‌خان یک مسیر طولانی را پیاده می‌رفتم، در یک ایستگاه می‌ایستادم تا سرویس مینی‌بوس بیاید دنبالم. سوار می‌شدم تا رسیدن به آنجا می‌خوابیدم. یک ماه کار کردم. مجددا از محیط و مافوق خوشم نیامد، تسویه کردم آمدم بیرون.

هنوز زمان جواب کنکور نرسیده بود. یکی نیست بگوید بابا جان یک مقدار قرار بگیر، بعد دوباره شروع کن. شروع به گشتن کردم. تمام شرکت‌هایی که درخواست کارمند اداری داشتند، می‌رفتم برای مصاحبه. این بار از همان ابتدا قبل از پذیرفتن کار، محیط را بررسی می‌کردم و ندای اولیه قلبم را جدی می‌گرفتم.

طی چندین روز تعداد زیادی شرکت برای مصاحبه رفتم. بالاخره یکی از آن‌ها که به نظر اسم و رسم دارتر بود انتخاب کردم. در منطقه شریعتی تهران بود. همچنان هر روز همان ساعت بیدار می‌شدم از کرج با مترو راهی تهران می‌شدم. تا برسم آنجا هلاک شده بودم و نیاز به 8 ساعت خواب دیگر داشتم. نمی‌دانم از کجا زندگی و کار برایم این طور معنا شده بود.

شاید باور نکنید ولی آنجا هم نمی‌دانستم دقیقا حوزه‌ی کاری شرکت چه چیزی است. فقط از محیط فیزیکی آن و احساسی که به من می‌داد، خوشم آمده بود. چند هفته رفتم سر کار. کامپیوترها رو به دیوار بود و مدیر دقیقا پشت سر ما نشسته بود. دقیقا مشابه یک اردوگاه کار اجباری.

اگر اشتباه نکنم بعد از چند هفته کار کردن، قرار شد فردای آن روز جواب کنکور بیاید. گفته بودند ساعت 7 صبح جواب را اعلام می‌کنند. کار را طبق معمول به مریم سپردم. مریم در دوره لیسانس رشته‌ی IT خوانده بود و خوشبختانه کار با اینترنت و کامپیوتر را می‌دانست. تعجب نکنید آن زمان هر کسی دسترسی به این امکانات نداشت. صبح که می‌رفتم سر کار تمام مدت در مترو با خود فکر می‌کردم اگر مریم خواب بماند چی؟ با خود فکر کردم وقتی رسیدم نزدیک محل کار در آن‌جا به دنبال کافی‌نت خواهم گشت. فراموش کرده بودم که وقتی می‌رسم آن جا هنوز هیچ بنی بشری بیدار نشده بود که مغازه را باز کند.

سپردم به دست خدا و رفتم سرکار. مدیر داشت با من در مورد یک کاری صحبت می‌کرد که پیام خواهر رسید و من چون خیلی انتظار می‌کشیدم حین صحبت ایشان آن را باز کردم تا ببینم نتیجه چه شده است. “ساناز رتبه‌ات 72 شده است”. به محض اینکه آن را خواندم، نحوه صحبت کردنم با مدیر تغییر کرد. سریعا به او گفتم اگر من فوق‌لیسانس قبول شوم شما می‌پذیرید که یک روزهایی را سر کار نیایم. انگار چند پله بالاتر رفته بودم. از نگاه بالاتری صحبت می‌کردم. انگار موشک هوا کرده بودم. البته آن زمان برای من قبول شدن در دانشگاه دولتی بین فامیل دست کمی از هوا کردن موشک نداشت.

ساناز کاشانکی

بعد از ورود به دانشگاه تا مدت‌ها فارغ از اینکه چه رشته‌ای می خواندم، آیا اصلن آن را می‌فهمیدم یا نه، آیا به آن علاقه‌مند بودم یا نه، صرفا از کشاندن اسم وزین دانشگاه به دنبال خود لذت می‌بردم و انگیزه می‌گرفتم.

سردرگمی دوم بعد از فارغ‌التحصیلی دوران لیسانس شروع شد. کاملا به یاد می‌آورم که بسیار حال بدی داشتم. از ته قلبم نمی‌دانستم باید چه کاری انجام دهم. بروم مشغول کار شوم یا ادامه تحصیل بدهم. اگر بخواهم کار کنم در چه زمینه‌ای باید کار کنم. انقدر که عمیق رشته تحصیلی خود را فهمیده بودم 😉😜 نمی‌دانستم حالا باید چه کاری را شروع کنم. موهایم را فر کردم، آرایش کردم، یک تیپ به زعم خود عالی زدم، رفتم بیرون قدم بزنم تا کمی حالم بهتر شود اما هیچ تاثیری در حال روحی من نداشت. گریه‌ام گرفته بود. احساس می‌کردم به انتهای دنیا رسیده‌ام. با یک “که چی” بزرگ مواجه شده بودم. پنج سال از زمان عمر و زندگی خود را گذاشته بودم و الان نمی‌دانستم برای چه چیزی صرف کرده‌ام. انگار باید از نو یک مسیر تازه را شروع کنم.

تصور نکنید این سردرگمی باعث شد بنشینم یک گوشه و به شکلی درست به روندی که رفته‌ام توجه کنم و سپس مسیر دوم را انتخاب کنم. من شخصیتی بیش از حد عملگرا داشتم. همیشه فقط در حال تقلا کردن و انجام یک کاری بوده‌ام. حتی لحظه‌ای به خودم مجوز بیکار شدن نمی‌دادم. بنابراین دو راه را با هم شروع کردم. هم به دنبال کار می‌گشتم هم شروع به درس خواندن برای فوق‌لیسانس کردم.

ابتدا در روزنامه‌ی همشهری به دنبال کارهایی گشتم که بتوان در خانه انجام داد. با مریم رفتیم صادقیه و برای کار جعبه‌سازی و شمع‌سازی در خانه ثبت‌نام کردیم. مبلغی از ما گرفتند، کمی آموزش دادند، آمدیم خانه یک نمونه‌کار درست کردیم وقتی برای آن‌ها بردیم مقبول واقع نشد و از آن کار رد شدیم.

آنجا فهمیدم با این استعدادی که من دارم همان بهتر است که بنشینم و مجددا با تمرکز به درس خواندن ادامه دهم. همین کار را کردم تا آزمون کنکور.

در روز کنکور بر خلاف دوره لیسانس که بسیار دچار اضطراب شدید بودم_ به دلیل عدم اعتماد به خودم و این فکر که اگر قبول نشوم آبروی من در خانواده خواهد رفت و لو می‌روم که باهوش نیستم و هر آنچه تا آن روز نشان دادم از خرخونی بوده نه از هوش و ذکاوت_ آرام بودم و نتیجه چندان برایم مهم نبود. با خود عهد بسته بودم که اگر قبول نشوم می‌روم به دنبال کار و دیگر درس نمی‌خوانم.

از فردای روز آزمون از آنجاییکه دچار سندروم “باسن بی‌قرار” بودم و نمی‌توانستم بیکار بمانم، شروع کردم به گشت زنی در روزنامه‌ها برای پیدا کردن کار.

ساناز کاشانکی

در دوره‌ی دبیرستان بدون هیچ تفکری می­‌دانستم که باید رشته­‌ی ریاضی-فیزیک را انتخاب کنم چون دو خواهر بزرگتر من آن رشته را می‌خواندند و در دوران ما بهترین رشته محسوب می­‌شد. رشته‌ی تجربی که طبق نظر خواهرهایم به درد ما نمی‌خورد چون ما خانوادگی از رشته‌های پزشکی و مرتبط با آن متنفر بودیم و با روحیه­‌ی ما سازگار نبود.

من شخصا هر آنچه خواهرهایم خصوصا خواهر وسط (مریم) مطرح می‌­کردند وحی منزل می‌­دانستم و تا سال­ها هیچ نیازی به فکر کردن احساس نمی‌کردم. آن دو به جای من فکر می‌­کردند و من صرفا اجرا می­‌کردم. شاید تصور کنید آن‌ها خیلی بزرگتر از من هستند اما سخت در اشتباه هستید. خواهر وسط یکسال و خواهر بزرگتر کمی بیشتر از دو سال، بزرگتر هستند. یعنی با کمی اغماض سه قلو هستیم.

بعد از دبیرستان، سالِ اول که آزمون کنکور شرکت کردم، رشته‌ی ریاضیِ محض در یکی از شهرها واقع در پشتِ نقشه ایران قبول شدم و همانجا فهمیدم که این رشته برای من نبوده است. هرچند نمی‌دانستم کدام رشته برای من است. هنر، انسانی، تجربی و … ؟؟؟!!!

این اولین مواجه من با سردرگمی و عدم توان تصمیم­‌گیری بود. تنها چیزی که می‌­دانستم این بود که رشته‌های هنر و زبان خط‌ِ قرمز است و نباید انتخاب شود. آن زمان اعتقاد بر این بود که شاگردهای تنبل به سراغ آن دو رشته می­‌روند بنابراین آن­ها خط خوردند. رشته‌ی تجربی هم که در ابتدا توضیح دادم برای ما ساخته نشده بود بنابراین فقط می‌ماند رشته‌ی علوم انسانی.

یکسال پشت کنکور ماندم و شروع به خواندن کتاب‌های رشته‌ی انسانی کردم و سال دوم وارد دانشگاه شدم.

ساناز کاشانکی