شفای درون_ داستان نهم_ پیشنهاد مریم

احساس خستگی بسیار زیادی داشتم. تمام ارتباطاتم تحت تاثیر قرار گرفته بود. با همه­‌ی آدم‌هایی که مواجه می‌شدم خشم، ناامیدی و خستگی را در چهره‌ی من می‌دیدند. انگار از همه طلبکار بودم. انگار آن‌ها باعث شده بودند من در آن شرکت بمانم و اسیر باشم.

طبق معمول به خدا پناه آوردم و هر جا گیرش می‌آوردم، مفصل در دامنش گریه و التماس می‌کردم که لطفا من را هدایت کن. این ها همه با احساس بد اتفاق می‌افتاد.

باز هم طبق معمول با کلی غم و گریه به سراغ مریم رفتم (نه اینکه تو تمام این مدت نرفته باشم، از اول زندگیم آویزان او بودم. چه زمان درس خواندن، چه کار کردن و … ).

مریم پیشنهاد داد که شروع به نوشتن کن. هر روز وقتی بیدار می‌شوی، صفحات صبحگاهی بنویس. متعهد باش که 5 الی 6 ماه این کار را انجام بدهی. بعد از این مدت، هدایت می‌شوی به مسیر دلخواهت. من هم که صحبت او برایم حجت بود، سریع دفتر تهیه کردم و شروع به نوشتن کردم.

ساناز کاشانکی