شفای درون_ نیم نگاهی به مرگ

مرگ را روی چشمانم می‌گذارم. یاد آن من را زنده نگه می‌دارد.
وقتی به یاد می‌آورم که حتما انتهایی وجود دارد که زمان آن هم مشخص نیست، می‌تواند همین لحظه باشد یا فردا یا چند سال آینده، راحت‌تر می‌توانم در زندگی باقی بمانم چون ایمان دارم که همه چیز موقت و احتمالا یک بازی جذاب است. غم و شادی آن خیلی زود می‌گذرد.
مرگ به من یادآوری می‌کند که عمقِ این جهان بسیار امن است. شاید خیلی مواقع ظاهر زندگی ناامن به نظر برسد و اتفاقات بسیار اثرگذار به چشم بیایند اما همین که به یاد مرگ می‌افتم، به امن بودن در اعماق زندگی پی می‌برم.
در نهایت خواهیم رفت و از تمام اتفاقات خوب و بد عبور خواهیم کرد. با وجود اینکه نمی‌دانم به کجا می‌رویم اما ندای قلبم این است که حتما به جایی مطمئن‌ می‌رویم و من به ندای قلبم ایمان دارم.
این موضوع به من آرامش می‌دهد. اجازه می‌دهد بسیار راحت‌تر از موضوعات عبور کنم و بازی بودن این زندگی را بهتر درک کنم.
با یادآوری مکرر مرگ، من هم شروع به بازی با زندگی بازی کنم. به نظرم این همان نقشی که او می‌خواهد ما ایفا کنیم.
زندگی دلش بازی می‌خواهد چون او همیشه کودکی با شوق است. در بچگی هر‌گاه حین بازی زمین می‌خوردیم یا هر اتفاق بدی می‌افتاد کمی گریه می‌کردیم و لحظه‌ی بعد دوباره وارد بازی می‌شدیم. هیچ چیزی جدی نبود.
ما آن را فراموش کرده‌ایم وگرنه زندگی همان زندگی است. فقط ذهن، جای قلب را گرفته و ذهن هم کارش جدی کردن تمام شوخی‌هاست.
نمی‌گویم اگر زمین خوردیم گریه نکنیم و عاقل و بالغ باشیم. با این برچسبِ منطقی و عاقل بودن گریه‌های عمیق را از خود گرفته‌ایم همانطور که خنده‌های عمیق را گرفته‌ایم. همه چیز را سطحی کرده‌ایم. در حالیکه در کودکی همه چیز عمیق ولی گذرا اتفاق می‌افتاد.
خیلی‌ها می‌گویند ما دیگر آن کودک نیستیم. ماهیت ما تغییر کرده و آن رفتار به اقتضای آن زمان بوده است. الان می‌بایست رفتاری متناسب با این سن داشته باشیم.
این یک دروغ بزرگ است. ما تمام این راه را تا زمان مرگ می‌رویم تا دوباره آن خلوص را به یاد بیاوریم، تا برگردیم به آن عشقِ عمیق و دوست داشتنی، به آن بیداری روشن و زیبا.
به نظرم به یادآوردن مداوم مرگ، این فرصت را به ما می‌دهد که کودکی بیدار بمانیم یا حداقل برای تجربه‌ی مجدد آن بدون خستگی، عجله و فرسودگی تلاش کنیم.

ساناز کاشانکی🧡🌾