شفای درون_ داستان هفتم_ تپه های دیده و ندیده

برایم سخت است بنویسم از اینجا به بعد چه کردم. چون کار نکرده نگذاشتم و همین طور در باتلاق سردرگمی بیشتر و بیشتر فرو رفتم.

شروع به مطالعه کتاب‌های مرتبط با پیدا کردن ماموریت و در عین حال امتحان کردن مسیرهای مختلف کردم. همه سخنوران این حوزه می‌گفتند باید مسیری انتخاب کنید که به آن علاقه دارید و اگر در آن مسیر باورهای درست داشته باشید امکان ندارد نتیجه نگیرید.

حالا مشکل از یکی تبدیل شده بود به هزارتا. من به چه مسیری علاقه دارم؟ چه باورهایی در مورد آن مسیر دارم؟ چه طور می‌توانم در آن مسیر پیش بروم؟ چه طور می‌توانم باورهایم را از نو بسازم و هزاران سوال دیگر.

واقعا نمی‌دانستم به چه حوزه‌ای علاقه‌مندم. (البته تصور نکنید که الان دقیقا می‌دانم 🙊). همانطور که گفتم شروع به امتحان کردن بسیاری از رشته‌ها کردم و تقریبا در اکثر آن‌ها مدرک گرفتم.

از ورزش شروع کردم چون چند سالی بود که انجامش می‌دادم و برایم ساده‌تر به نظر می‌آمد. چندین سال به صورت منظم در جهت سلامتی و البته خوش اندامی ورزش می‌کردم. رفتم در کلاس‌های مربی‌گری شرکت کردم. دوباره کلی درس خواندم و امتحان دادم. در همان مسیر دریافت مدرک، دست راستم کمی آسیب دید. آنجا به این نتیجه رسیدم که شاید این شغلی نباشد که بتوان برای تمام عمر انجام داد. البته باید بگویم که استدلال هایم در تمام رشته‌هایی که امتحان کردم معمولا به همین شکل پایه و اساس محکمی نداشتند و با کوچکترین تلنگر به سمت این نتیجه‌گیری سوق پیدا می‌کردم.

بعد از ورزش همین روند را در بسیاری از رشته‌ها پیش بردم. از جمله خیاطی، طراحی‌لباس، آرایشگری، نجاری، خراطی، عروسک‌سازی، موسیقی، کرم‌سازی، کوچینگ، رقص، فرش‌بافی و … .

به شما حق می‌دهم اگر الان دو شاخ بزرگ بالای سرتان سبز شده باشد 😎.

ساناز کاشانکی