شفای درون_ داستان ششم_ اولین کار جدی

از اینجا دوره‌ای تازه در زندگی من کلید خورد. چند ماهِ اولِ شروع کار، بسیار راضی و خوشحال بودم. با انگیزه کار می‌کردم. هر کس از کارم سوال می‌پرسید می‌گفتم من آن را خیلی دوست دارم. آرام آرام با فضای عملیاتی رشته تحصیلی‌ام آشنا می‌شدم. تازه داشتم می‌فهمیدمش. آنجا به این نتیجه رسیدم که آدمیزاد اگر هم می خواهد درس بخواند اول باید کار را شروع کند تا زندگی حقیقی را بفهمد و بعد بر آن اساس، رشته تحصیلی انتخاب کند.

اینکه چرا انقدر خوشحال بودم، امروز می‌فهمم دلایل مختلفی داشته که صرفا به ماهیت کار مرتبط نبوده است. بعدها در این خصوص خواهم گفت. به هر حال این خوشحالی خیلی دوام نیاورد. بعد از چند ماه آرام آرام نقاط ضعف مدیر و ماهیت کار جلوی چشمانم آمد. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که این جنس کار برای من نیست.

فهمیدم من در قفس بودن را نمی‌خواهم. اینکه باید مراقب رضایت مدیر باشم. اینکه یک نفر مرتبا بگوید چه کاری بکن و چه کاری نکن. اینکه هر روز باید راس یک ساعت از خواب بیدار شوم، آماده شوم، وارد شرکت شوم و بعد از آن خارج شوم. اینکه ارتباطات با انسان‌ها را من انتخاب نمی‌کنم و تحمیلی است. اینکه خیلی از کارهایی که انجام می‌دهم عده زیادی از آن راضی نمی‌شوند و به نظر می‌رسید اثربخشی کارها کم است.

از اینجا سردرگمی اصلی به شکلی بسیار متفاوت آغاز شد. انگار به یک دیوار بتنی برخورد کرده بودم. آیا واقعا زندگی این است. بعد از آن همه بالا و پایین، مثلا دانشگاه رفتن و … حالا باید 30 سال همین کار یا کاری مشابه آن را انجام دهم؟!!! اگر انجام ندهم، چه کاری انجام بدهم؟!!! اگر کار را رها کنم با بی پولی چه کار کنم؟!!! در این سن از چه کسی پول بگیرم؟!!!

من از دوران دبیرستان با پول گرفتن مشکل داشتم. خجالت می‌کشیدم از پدر و مادرم پول بگیرم. گاهی حتی راحت‌تر بودم از خواهرم بگیرم. واقعا با تمام وجود این کار را دوست نداشتم. یکی از دلایل اینکه تلاش کردم دانشگاه‌های دولتی بروم همین بود.

خلاصه بار بسیار سنگینی از سوال‌ها و سردرگمی‌ها به سراغم آمد.

ساناز کاشانکی