شفای درون_ داستان یازدهم_ پایان مادر
مثل همیشه از سر کار رسیدم خانه. کمتر از یک ربع آقای شوهر به موبایلم زنگ زد. با صدایی که کاملا واضح بود در حال کنترل آن است گفت “ساناز مامان یه تصادف کوچک کرده، دستش شکسته. آوردیمش بیمارستان تو هم اگر میتونی بیا”. من که انگار منگ شدهام، پرسیدم “مامانِ من یا مامانِ تو؟” و جواب داد “مامان تو”. دنیا روی سرم خراب شد. میدانستم دارد دروغ میگوید.
انگار تمام افکاری که در سرم بود در یک لحظه ساکت شد. تمام آن تقلا معنای خود را به شکلی کامل از دست داد. سریع لباس هایم را پوشیدم. ماشین گرفتم، رفتم. تمام طول راه نمیتوانستم حتی از خدا بخواهم کمک کند. نمیتوانستم هیچ فکری بکنم. تمام افکار، تمام کلمات از ذهنم رفته بود. به معنای واقعی، هیچ کلمه، هیچ جملهای به ذهنم نمیآمد. زور میزدم برای فکر کردن. برای دعا کردن. اصلن نمیدانستم چه دعایی باید بکنم.
رسیدم جلوی درب بیمارستان. داشتم بدو بدو به سمت درب ورودی میرفتم که آقای شوهر با صدای بلند از یک طرف دیگر فریاد زد “ساناز”، “ساناز”. آمد جلو گفت نگران نباش عزیزم ولی نگرانی و عدم اطمینان از صورتش میبارید. من هم با صدای بلند فریاد زدم “داری دروغ میگی”، بغلم کرد، گفت “آره دروغ میگم”. دنیا روی سرم خراب شد.
مادر دچار یک سانحه تصادف بسیار خاص شده بود که همان روز در تمام شبکههای اجتماعی منتشر شده بود و تمام کسانی که آن را دیده بودند از جمله نزدیکترین اقوام ما که هنوز نمیدانستند این ما هستیم که با این فاجعه مواجه شدهایم، با خود گفته بودند “خدا به خانوادهشان رحم کند”.
وارد جزئیات حادثه نمیشوم، 10 روز ما سه خواهر در راهروی بیمارستان روی صندلیهای پلاستیکی میخوابیدیم. از روز اول تا روز آخر احساسات بسیار مختلفی از ترس، رنج، تسلیم، پوچی و … را تجربه میکردم. من گریه میکردم. مریم سکوت کامل. من که از همه چیز خیلی ترسیده بودم و تمام قدرتم را از او می گرفتم، سکوت او نیز من را میترساند. تلاش میکرد واقعگرا باشد و امید واهی به من ندهد. هر بار برای آرام کردم خود به او میگفتم مامان چه میشود میگفت “خوب نیست، هر چی خدا بخواهد”.
تمام مدت در بیمارستان ندای “تقلا نکن، تسلیم باش” را میشنیدم. تا اینکه پس از 10 روز مقاومت، مادر برای همیشه از پیش ما رفت.
حالا دیگر به معنای حقیقی شفا لازم بودم. از اینجا به بعد آرام آرام شروع به گذر کردن از تقلای درونی کردم. در یک لحظه همه آنچه برای آن میدویدم و میجنگیدم رنگ باخت. انگار انتهای زمین را دیده بودم و با یک “که چی بسیار بزرگتر” مواجه شده بودم.
اولین چیزی که حس کردم این بود که دیگر نمیخواهم هیچ کاری بکنم. میخواهم همین که هست را با تمام وجود تجربه کنم. همین احساسات که سر راه من قرار میگیرد، غم ها، ترس ها، شوق های کوچک و بزرگ. میخواهم از این سردرگمی و مه نجات پیدا کنم. میخواهم حقیقتا تسلیم باشم. هرچند هیچ چیزی از معنی آن نمیدانستم. (البته الان هم نمیدانم فقط نسبت به آن موقع ادراکِ کمی بهتر دارم.)
شروع کردم به امتحان کردن راههای مختلف برای آرامتر شدن، برای بیشتر حس کردن، برای حضور بهتر. (شخصیت عملگرای من حتی برای آرام شدن هم به دنبال راهکارهای عملی می گردد🤭.)
تلاش میکنم تمام آنچه تا امروز تجربه کرده و فهمیدهام را به سادگی بنویسم.
ساناز کاشانکی
