Tag Archive for: شفای درون

به نظرم هیچ‌کس نمی‌تواند در حوزه‌ی شفای درون ادعا داشته باشد که می‌توان تمام انسان‌ها را در این مسیر با استفاده از چند ابزار کاربردی هدایت کرد.
راه‌های بسیاری در جهان برای شفای درون طراحی شده است اما به نظرم یکی از مهمترین قدم‌ها در این راه این است که درک کنیم نیازمند شفا هستیم، بعد از آن این است که قلبا بخواهیم شفا را تجربه کنیم.
در این صورت مانند بقیه‌ی خواست‌های حقیقی در این جهان، وقتی احساس نیاز و درخواست به اندازه‌ی کافی عمیق باشد، ابزارها خودشان را نشان خواهند داد و هر کس متناسب با شخصیت و نیازش می‌تواند از آن‌ها بهره ببرد.
حتی به نظر من هیچ یک از این راه‌ها برای طولانی‌مدت پاسخگو نیستند. حداقل برای من این طور است. اما این راهکارها می‌توانند در جعبه ابزار ما وجود داشته باشند، این جعبه می‌تواند مرتبا با تغییر شرایط به روز رسانی شود و ما متناسب با موقعیت ها می‌توانیم یکی از آن ها را برای برگشتن به مسیر شفا انتخاب کنیم.
در نهایت حفظ استمرار و توالی در این راه است که نتایج را رقم می زند. گاهی مدت‌ها تلاش می‌کنیم و این‌طور به نظر می‌رسد هیچ چیز تغییر نمی‌کند اما ایمان داشته باشید که در پشت صحنه اتفاقات در حال رخ دادن هستند.

ساناز کاشانکی🧡🌾

مرگ را روی چشمانم می‌گذارم. یاد آن من را زنده نگه می‌دارد.
وقتی به یاد می‌آورم که حتما انتهایی وجود دارد که زمان آن هم مشخص نیست، می‌تواند همین لحظه باشد یا فردا یا چند سال آینده، راحت‌تر می‌توانم در زندگی باقی بمانم چون ایمان دارم که همه چیز موقت و احتمالا یک بازی جذاب است. غم و شادی آن خیلی زود می‌گذرد.
مرگ به من یادآوری می‌کند که عمقِ این جهان بسیار امن است. شاید خیلی مواقع ظاهر زندگی ناامن به نظر برسد و اتفاقات بسیار اثرگذار به چشم بیایند اما همین که به یاد مرگ می‌افتم، به امن بودن در اعماق زندگی پی می‌برم.
در نهایت خواهیم رفت و از تمام اتفاقات خوب و بد عبور خواهیم کرد. با وجود اینکه نمی‌دانم به کجا می‌رویم اما ندای قلبم این است که حتما به جایی مطمئن‌ می‌رویم و من به ندای قلبم ایمان دارم.
این موضوع به من آرامش می‌دهد. اجازه می‌دهد بسیار راحت‌تر از موضوعات عبور کنم و بازی بودن این زندگی را بهتر درک کنم.
با یادآوری مکرر مرگ، من هم شروع به بازی با زندگی بازی کنم. به نظرم این همان نقشی که او می‌خواهد ما ایفا کنیم.
زندگی دلش بازی می‌خواهد چون او همیشه کودکی با شوق است. در بچگی هر‌گاه حین بازی زمین می‌خوردیم یا هر اتفاق بدی می‌افتاد کمی گریه می‌کردیم و لحظه‌ی بعد دوباره وارد بازی می‌شدیم. هیچ چیزی جدی نبود.
ما آن را فراموش کرده‌ایم وگرنه زندگی همان زندگی است. فقط ذهن، جای قلب را گرفته و ذهن هم کارش جدی کردن تمام شوخی‌هاست.
نمی‌گویم اگر زمین خوردیم گریه نکنیم و عاقل و بالغ باشیم. با این برچسبِ منطقی و عاقل بودن گریه‌های عمیق را از خود گرفته‌ایم همانطور که خنده‌های عمیق را گرفته‌ایم. همه چیز را سطحی کرده‌ایم. در حالیکه در کودکی همه چیز عمیق ولی گذرا اتفاق می‌افتاد.
خیلی‌ها می‌گویند ما دیگر آن کودک نیستیم. ماهیت ما تغییر کرده و آن رفتار به اقتضای آن زمان بوده است. الان می‌بایست رفتاری متناسب با این سن داشته باشیم.
این یک دروغ بزرگ است. ما تمام این راه را تا زمان مرگ می‌رویم تا دوباره آن خلوص را به یاد بیاوریم، تا برگردیم به آن عشقِ عمیق و دوست داشتنی، به آن بیداری روشن و زیبا.
به نظرم به یادآوردن مداوم مرگ، این فرصت را به ما می‌دهد که کودکی بیدار بمانیم یا حداقل برای تجربه‌ی مجدد آن بدون خستگی، عجله و فرسودگی تلاش کنیم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

یکی از کارهایی که به من کمک می‌کند تا بفهمم در مسیر درست هستم یا خیر، مشاهده‌ی میانگینِ احساساتم در یک بازه‌ی زمانی است، به این شکل متوجه می‌شوم در این مدت بیشتر چه احساسی از من دریافت شده است.
منظورم از مسیر درست صرفا تجربه کردنِ زندگی با احساس آرامش و قلبی باز است، نه موفقیت در یک مسیر، نه به دست آوردن پول و نه هیچ چیزِ دیگر.
نمی‌گویم آن ها از نظر من بد هستند، به هیچ عنوان، بسیار هم عالی هستند، به شرط آن که احساسِ خوشایند من فدای هیچ کدام یک از آن‌ها نشود.
تصور می‌کنم همه‌ی ما به راحتی می‌توانیم بفهمیم مثلا در یک هفته در مجموع بیشتر احساسات خوشایند مثل آرامش، قدردانی، شادی، شوق و …. را تجربه کردیم یا احساسات ناخوشایند را.
برای آن هم لازم نیست وسواسِ خاصی نشان دهیم و کار را سخت کنیم، مثل اینکه هر روز احساساتِ خود را بنویسیم، فقط کافیست در طول روز کمی بیشتر خود را مشاهده کنیم.
من اگر احساس کنم وزنه‌ی احساساتِ ناخوشایند سنگین‌تر است متوجه می‌شوم که کمی باید سوکان را بچرخانم. می‌توانم از یکی از ابزارهای در دسترسم برای نیرو وارد کردن به آن استفاده کنم.

نمی‌توانم بگویم که همیشه موفق هستم اما از وقتی مراقبه‌ی سکوت و مشاهده‌ی خود را انجام می‌دهم کار به مراتب برایم راحت‌تر شده است.

ساناز کاشانکی🧡🌾

از آنجاییکه من همواره به شکلی افراطی به دنبال عمل کردن بوده‌ام بسیاری از وقت‌ها پیش می‌آمد که حقیقتا بدنم فریادِ استراحت می‌زد ولی ذهنِ عملگرای من اجازه‌ی آن را نمی‌داد.
ارزش دادنِ بیش از حدِ ذهنِ من به عمل، باعث می‌شود بسیاری اوقات به سمت خستگی و فرسودگی بروم و همین باعث می‌شود یک مومنتومی از افکار و احساسات ناخوشایند ایجاد شود. از احساسِ اسارت در زندگی و کار تا احساس غم و رنج، سردرگمی و … .
وقتی به این مرز می‌رسم برایم تغییر زاویه‌ی نگاه و افکار سخت می‌شود. به همین دلیل به این نتیجه رسیده‌ام به محض اینکه بدنم ندای یک خستگی کوچک را داد و یا با یک احساسِ ناخوشایند در بدنم مواجه شدم حتی شده برای چند دقیقه‌ی کوتاه به خودم مجوز استراحت، نشستن و نگاه کردن به آن احساس را بدهم.
منصفانه بخواهم بنویسم در همه‌ی مواقع موفق نبودم و هنوز هم وزنه‌ی عمل در ذهنِ من بسیار سنگین‌تر است. اما تلاشِ خود را برای متفاوت بودن نسبت به قبل انجام می‌دهم چون ایمان دارم تا من تغییر نکنم هیچ چیزی در اطراف من تغییر نخواهد کرد.

ساناز کاشانکی🧡🌾

من به شدت از اطلاعاتِ اضافه در مورد هر موضوعِ عمومی ضربه خورده‌ام. در ابتدای ظهور شبکه‌های اجتماعی اجازه می‌دادم هر نوع اطلاعاتی وارد وجودم بشود. آن زمان کنترلی روی نحوه‌ی استفاده از آن نداشتم و نمی‌دانستم می‌تواند چنین فاجعه‌ای در ذهنم ایجاد کند و کیفیتِ زندگی و سلامت ذهنم را تا این حد تحت تاثیر قرار دهد.
با وجود اینکه من به زعم خود بسیار کمتر از اطرافیان استفاده می‌کردم. در آن زمان شاید روزی 15 الی 20 دقیقه بود اما از آنجایی که حجم زیادی تصویر و اطلاعاتِ بی‌مصرف در بازه‌ی زمانی کوتاهی به وجودم وارد می‌شد بعد از مدتی حس می‌کردم دیگر حضوری در این زندگی ندارم. یک خستگی مستمر و یک زندگی بدون شوق را تجربه می‌کردم. نه صداها را به درستی می‌شنیدم، نه تصاویر را می‌دیدم، نه طعم‌ها را می‌چشیدم. در مجموع احساساتم را فراموش کرده بودم و همواره یک هاله‌ای را جلوی چشمانم احساس می‌کردم، انگار نگاه می‌کردم ولی نمی‌دیدم. به نظر می‌رسید حین نگاه کردن یا گوش کردن یک سری افکار و تصاویر در پشتِ صحنه در حال اجرا بود.
به نظرم استفاده‌ی مستمر روزانه، حتی برای 5 دقیقه در روز برای طولانی‌مدت یک مه‌ْمغزی واضح به وجود می‌آورد همانطور که همین 5 دقیقه اگر به مراقبه بگذرد برای بلند‌مدت یک شفافیت ایجاد می‌کند.
علاوه بر اثری که این شبکه‌ها روی ذهن من گذاشته بود اتفاقی که افتاد این بود که انقدر اطلاعاتِ اضافه در خصوص سلامت، انواع غذاها، ورزش، مراقبت‌های پوستی و … دریافت کرده بودم که هر کاری می‌خواستم انجام دهم به معنی واقعی ترَک می‌خوردم. دست به هر کاری می‌زدم حتما بر اساس آن دانش یک جای کار اشتباه بود و این ذهن بیچاره‌ی من را پیر و فرتوت کرده بود.
در حال حاضر می‌دانم که این سبکِ زندگی قطعا برای من نیست و من دیگر زندگی در یک غبار و مه را نمی‌خواهم. دلم می‌خواهد شفاف و روشن زندگی کنم و طعم این لحظات را تا انتها بچشم به همین دلیل صرفا وقتی به سراغ آن شبکه‌ها می‌روم که حقیقتا یک نیاز را مرتفع کند و صد البته تعداد دفعاتی که شبکه اجتماعی بتواند یک نیازِ حقیقی را مرتفع کند، بسیار کم است.

ساناز کاشانکی🧡🌾

هر چه قدر فکر می‌کنم می‌بینم اصطلاحی قشنگ‌تر از “گرم و نرم”، برای منعطف بودن و شبیه به آب بودن، پیدا نمی‌کنم.
من تا قبل از اینکه وارد کار صنعتی بشوم، شخصیتی متفاوت داشتم. نمی‌گویم آدم راحتی بودم. از ابتدا هم خیلی دخترِ راحتی نبودم چون خجالتی و رضایت‌طلب بودن، بخشِ بزرگی در وجود من داشت که همین باعث می‌شد خیلی نرم نباشم. از آنجاییکه مورد پذیرش واقع شدن برایم مهم بود تلاش خود را برای محبوب شدن می‌کردم و همین باعث می‌شد حداقل پوسته‌ی بیرونی من نرم‌تر به نظر برسد.
از وقتی وارد کار جدی شدم آن هم در یک محیط صنعتی، آن درونِ جدی و نخند من بالا آمد و تقویت شد. سخت‌گیری و جدیت بخش بزرگی از وجودم را در برگرفت آنقدر که عضلاتم می‌گرفت از شدتِ فشار و انقباض. بعد از چند سال فهمیدم این خصوصیت برای من دوست داشتنی نیست. من دلم می‌خواهد مخملی و نرم باشم. حتی از آن لطیف‌تر، مثل آب باشم.
دلم می‌خواست در هر موقعیتی قرار می‌گیرم بدون مقاومت با آن برخورد کنم. نه اینکه منفعل باشم اما با فشار، زندگی کردن را دوست نداشتم.
اصطلاح “گرم و نرم” از آنجا خودش را به من نشان داد. در حال حاضر در هر موقعیتی قرار می‌گیرم که متوجه می‌شوم در حال سوق پیدا کردن به سمت سفتی و انقباض هستم به خودم یادآوری می‌کنم که دلت می‌خواست “گرم و نرم” باشی. در این موقعیت چه طور می‌توانی نرم‌تر باشی.
مرتبا به خودم یادآوری می‌کنم که وقتی مرگ در این جهان وجود دارد پس معلوم می‌شود که هیچ چیزی آنقدرها جدی نیست. منظور از هیچ چیز واقعا هیچ چیز است. پس با این شوخی، با این بازی که در آن هستی نرم‌تر رفتار کن.

ساناز کاشانکی🧡🌾

توانِ مشاهده کردنِ ذهن و بدن یکی از قابلیت‌هایی است که در تغییرِ شخصیت، بسیار به یاری من می‌آید. این موضوع برای من صرفا از زمانی امکان‌پذیر شد که شروع به مراقبه‌ی سکوت و شاهد کردم. زمانی که واقعا فهمیدم من جدای از ذهن هستم و توانِ مشاهده‌ی بدن و ذهن را از فضایی بالاتر از خود دارم. پس از یکسال تمرینِ مراقبه، می‌توانم به محض حمله‌ی افکار یا تغییرِ احساسات در بدنم آن را مشاهده کنم و بسیار راحت‌تر از قبل آن را کنترل کنم.
به همین خاطر وقتی در طول روزهای هفته به مشاهده‌ی خودم پرداختم، متوجه شدم صبح‌ها به محض بیدار شدن و در روزهای تعطیل که روتین زندگی‌ام تغییر می‌کند کلی افکارِ مختلف از موضوعاتِ عجیب و غریب به سراغم می‌آید. خاطراتِ قدیمی و فکرهایی که واقعا به آن‌ها نیازی ندارم همان اول صبح جلو می‌آید و احساساتِ من را تغییر می‌دهد.
به این نتیجه رسیدم که در این مواقع، قبل از اینکه این افکار بر من مسلط شوند باید برایشان فکری بکنم. شروع به تمرین کردم. ابتدا روی یک کاغذ بزرگ یک جمله نوشتم، گذاشتم جلوی چشمم که به محض باز کردنِ چشم‌هایم اول آن را ببینم و بخوانم.
بعد از چند روز که دیگر چشم‌هایم به آن عادت کرد به جای آن چند جمله تاکیدی انتخاب کردم که به محض باز کردنِ چشم هایم از کلامم استفاده کنم و در طول روز هم هر وقت یادم می‌افتاد با خود تکرار می‌کردم.
بعد تصمیم گرفتم این مسئله را به بدنم گره بزنم. به این شکل که حرکاتِ متفاوتی به جسمم بدهم و همین که بیدار می‌شوم مثل بچگی خودم را حسابی بکشم.
در نهایت جمع بندی این شد که کاری ترکیبی انجام دهم. در حال حاضر به محض بیدار شدن سه نفس عمیقِ شکمی می‌کشم، خود را کش می‌دهم، حین بلند شدن شروع می‌کنم با خدا صحبت کردن، خودم و عزیزانم را به او می‌سپارم. با خودم عهدی برای آن روز می‌بندم. معمولا عهد می‌بندم که تمام تلاشِ امروزم را می‌کنم که کمی حاضرتر و بیدارتر باشم، با کلامم گناه نکنم و افکار باطل نداشته باشم. تلاش می‌کنم به بدنم برگردم، ذهنم را مشاهده کنم و هربار فکری آمد آرام و با مهربانی رها کنم دوباره به لحظه‌ی حال برگردم، در همین زمان تخت را هم مرتب می‌کنم.
ترکیب استفاده از نفس، کلام، یک کار بدنی ساده، برگشتن به بدن و حضور پیدا کردن را به عنوان یک تمرین در طول روز انجام می‌دهم، به این شکل که چند کلمه را به عنوان لنگر انتخاب کردم، هر وقت یکی از آن ها را به یاد می‌آورم با صدای کمی بالاتر از افکار، آن عبارت یا کلمه را می‌گویم و خودم را شرطی کردم که با هر بار گفتن آن‌ها یکبار به بدنم برگردم، به صداها گوش کنم، با چشم هایم دقیق‌تر ببینم و حاضرتر باشم.
در حالِ حاضر برای من انجامِ این تمرینات مهمترین و لذت‌بخش‌ترین فعالیت و قسمت زندگی‌ام هستند چون ایمان دارم تا من تغییر نکنم، هیچ چیز تغییر نمی‌کند.

ساناز کاشانکی🧡🌾

رها کردنِ بدن بر خلاف ظاهرِ بسیار راحتش برای من کار راحتی نیست. از آنجاییکه سال‌ها عضلاتم به دلایل مختلفی مثل خجالت کشیدن، جلب رضایت آدم‌ها و …. منقبض بوده است، رها کردن آن‌ها برای طولانی مدت نیازمند یک آگاهی مستمر است که من هنوز به آن نقطه نرسیده‌ام.
اما این تمرین روی سلامتِ جسم و روح بسیار اثرگذار است. چون زمانی که عضلات را رها می‌کنیم گردش انرژی راحت‌تر در بدن اتفاق می‌افتد که این امر موضوع مهمی برای سلامتی است. کسانی که می‌توانند این کار را مستمر انجام دهند به این معنی است که یاد گرفته‌اند در بدن زندگی کنند و این یکی از نشانه‌های ذهن‌آگاهی است که سرچشمه بسیاری از تمرینات است.
من در حال حاضر هر بار متوجه افکارم می‌شوم، یکبار به بدن بر می‌گردم، آن را رها می‌کنم، به صدای محیط گوش می‌دهم و اشیای اطراف را آرام مشاهده می‌کنم. همین باعث شده است نسبت به گذشته انقباضات بدنم بسیار کمتر شده و از پیشرفت خود راضی هستم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

طی بررسی‌هایی که در حوزه‌ی شفای درون داشته‌ام متوجه شدم بدنِ نازنین ما نقشِ بسیار مهمی در رهایی از ناراحتی‌ها، رنج‌ها و ایجاد یک ذهن سالم دارد.
همانطور که در بالا گفتم من در مواقعی که به هر دلیلی مثل تغییر هورمون‌ها و … نمی‌توانم از پسِ ذهن بر‌بیایم به فعالیت‌های بدنیِ سنگین مثل دویدن و ورزش متوسل می‌شوم و آن‌ها برای رها شدن از افکارِ بی‌انتها به یاری من می‌آیند.
یکی دیگر از کارهایی که در دسترس‌تر و در بسیاری از مواقع کمک کننده است ضربه زدن میباشد. این روش از سال‌ها قبل به شکل‌های مختلف وجود داشته است و با سبک‌های مختلفی مانند “سالونگ تبتی”، “EFT” مطرح می‌گردد.
هر کدام از این سبک‌ها به شکل‌های مختلف و در نقاط خاصی ضربه می‌زنند. من نمی‌خواهم وارد جزئیات آن‌ها و نحوه‌ی کارکرد و اثرگذاریشان شوم فقط می‌خواهم به عنوان یک ابزارِ مفید از آن‌ها بنویسم.
من تلاش می‌کنم تا جایی که فرصت کنم و برایم امکان‌پذیر باشد از این روش‌ها استفاده کنم البته هنوز نتوانسته‌ام به عنوان یک روتین در برنامه‌ی زندگی‌ام انجامشان دهم.
گاهی وقت‌ها یک مسئله‌ای من را درگیر خود می‌کند، می‌نشینم و شروع به ضربه زدن روی نقاط طب سوزنی می‌کنم و در عین حال به آن مسئله فکر می‌کنم و یا در مورد آن ناراحتی با خود حرف می‌زنم. همین طور به ضربه زدن ادامه می‌دهم تا آن رنج برایم کمرنگ شود و هر گاه احساس کردم چند پله از آن فشارِ اولیه پایین آمده‌ام آن مسئله را رها می‌کنم و بار آن را به خداوند می‌سپارم و به زندگی عادی برمی‌گردم. اگر دوباره آن موضوع یا زاویه‌ی دیگری از آن برایم روشن شود باز هم این کار را تکرار می‌کنم.
تجربه‌ی من این است که حتی بدون وجود هیچ مسئله‌ای همین طور که نشسته‌ام وقتی آرام آرام روی بدنم ضربه‌های کوچک می‌زنم یا حتی با دستانِ خودم، بدنم را ماساژ می‌دهم حس و حالم در لحظه تغییر می‌کند و هر آنچه باعث بهتر شدن احساسات ما می‌شود حتما یک قدم خیر است.

ساناز کاشانکی🧡🌾

من تجسم خوبی دارم طوریکه اگر بخواهم یک موقعیت را تصویرسازی کنم به راحتی احساسات آن شرایط را می‌توانم حس کنم. این قابلیت برای تغییر احوالاتم خصوصا در شرایطی که امکان استفاده از ابزار دیگری را ندارم، دستیار بسیار مفیدی است.
در این مواقع معمولا یک مکانی که از بودن در فضایی شبیه به آن احساس خوبی می‌گیرم را تجسم می‌کنم و شروع به تجربه‌ی زندگی در آن محیط می‌کنم. من عاشق طبیعت، صداها و بوهای آن هستم مثل صدای پرنده‌ها، صدای آب، بوی خاک نم‌خورده، برگ‌های خیس، درخت و … هستم.
خانه‌ای را که دوست دارم در آن فضا تجسم می‌کنم و با جزئیات شروع به زندگی در آن خانه و فضا می‌کنم. هر وقت این کار را انجام می‌دهم به سرعت احساس قدردانی در من بیدار می‌شود. تمام آنچه دلم می‌خواهد را در کمتر از 10 دقیقه زندگی می‌کنم.
تجربه‌ی این احساسات از طریق تصویرسازی برای من نشانه‌ای از وسعتِ بسیار زیادِ ما انسان‌هاست که می‌توانیم هر آنچه دوست داریم خیلی خیلی راحت، هر زمان که اراده کنیم در کسری از ثانیه تجربه کنیم.
اگر نخواهم نام طی الارض را🤭 روی این ویژگی ما انسان ها بگذارم، انصافا “واسع= وسیع بودن” برازنده‌ی آن هست.

ساناز کاشانکی🧡🌾