شفای درون_ مراقبه‌ی سکوت

حرف آخر را اول می‌زنم.
اثرگذارترین راه برای شفای من، سکوت کردن، شنیدن صدای سکوت، مشاهده ذهن و بدنم بود. بسیار سریع من را به لحظه حال می‌آورد. احساساتم را تغییر می‌دهد و قلبم را باز می‌کند.
از همان روز که شروع به انجام دادنش کردم، هر روز حدود ساعت 5 صبح بیدار می‌شوم، 15 الی 20 دقیقه چشم‌هایم را می‌بندم و در سکوت بیدار می‌مانم، یعنی حس می‌کنم، می‌بینم و می‌شنوم. هرگاه ذهنم مشغول یه فکر می‌شود به محض اینکه به آن آگاه می‌شوم رهایش می‌کنم و بر می‌گردم به فضای قبلی.
بعد از چند ماه انجام دادنش به مطالعه درباره مبحث مراقبه علاقه­‌مند شدم. شروع به مطالعه و شنیدن افراد خبره‌ی این حوزه کردم. در طول چند ماه مدل‌های مختلف مراقبه را امتحان کردم اما بعد از یک مدت متوجه شدم مثل راه‌های قبلی که برای تغییر شغل می‌رفتم، به نظر می‌رسد در اینجا هم در حال ایجاد پیچیدگی و تقلا هستم. به این نتیجه رسیدم که بهترین مراقبه، ساده‌ترین آن برای بدن من است.
هر مراقبه‌ای که بدن من با آن احساس بهتری دارد و راحت‌تر انجامش می‌دهم همان بهترین است و فرقی بین آن ها وجود ندارد. تنها استمرار در این کار مهم است. پس چند ماه تمرین بدن به ما می‌گوید چه چیزی برایش بهترین است.
به همان مراقبه شاهد که از ابتدا شروع کرده بودم بازگشتم. ساعت را برای مدت مورد نظر تنظیم می‌کنم. چند نفس شکمی عمیق می‌کشم. دم از بینی و بازدم از دهان و بعد وارد مراقبه می‌شوم و هر بار متوجه افکار خود می‌شوم به آرامی و مهربانی رهایشان می‌کنم و بر‌می‌گردم.
نکته اینجاست که آن بازه‌ی زمانی را به هیچ عنوان رها نمی‌کنم. حتی اگر تمام مدت فکرها به سراغم بیایند. این کار را به این دلیل انجام می‌دهم که سندروم “باسن بی‌قرار” را مدیریت کنم و به آن بیاموزم، می‌تواند قرار بگیرد و اتفاقا بسیار هم زیباست.
انصافا تمرینی است که بعد از یکسال انجام دادن، طعم و رنگِ زندگی و لحظه‌ها را برای من تمام و کمال تغییر داده است. من که مدت‌ها بود شوق را تجربه نکرده بودم تعداد لحظه‌هاییکه برای چیزهای بسیار کوچک دلم قنج می‌رود افزایش یافته است و بسیار شکرگزار هستم برای این تجربه بی‌نظیر.

ساناز کاشانکی