نوشتن صفحات صبحگاهی یکی از مهمترین راهکارهای شفاست که بسیاری از بزرگان به آن اشاره کرده‌اند. همانطور که در داستان‌های بالا گفتم این راهکار را مریم به من پیشنهاد کرد. تصور می‌کنم خودش از کتاب “راه هنرمند” به این روش دست یافته بود و او تقریبا یک دهه است که هر روز صبح بدون اغراق می‌نویسد.
من ابتدا به همان روشی که مریم گفت شروع به نوشتن کردم. چندین ماه نوشتم ولی از آنجاییکه از ذهن می‌نوشتم، نتوانستم به این شکل با آن ارتباط بگیرم و حس آرامش و شفا را دریافت نمی‌کردم. پس دیگر به این شکل ننوشتم و آن را تبدیل به نسخه خودم کردم، به این شکل که هر بار به آن نیاز پیدا می‌کردم، می‌نوشتم.
هر وقت مسئله‌ای خیلی به من فشار می‌آورد یا احساسات شدیدی از یک موضوع را تجربه می‌کردم، چه احساس خوب و چه احساس بد، آن را با تمام جزئیات می‌نوشتم و متوجه می‌شدم که در همان لحظه احساسات تغییر شکل می‌دهد و بار عاطفی آن تغییر می‌کند.
نوشتن در آن لحظات برای من به عبور از احساسات و برگشتن به لحظه‌ی حال کمک می‌کند.

ساناز کاشانکی🧡🌾

در مسیر شفا بعد از سکوت یکی از راه‌هایی که به آن علاقه‌مند شدم ذهن‌آگاهی (mindfulness) بود. طبق معمول به سراغ مطالعه‌ی منابعِ مختلفِ این حوزه رفتم تا پیدا کنم چه طور بهتر این تمرین را انجام دهم.
دوباره به این نقطه رسیدم که کمی دورتر بایستم و ساده‌تر به این تمرین نگاه کنم. فهمیدم که ذهن‌آگاهی همان مراقبه‌ای است که می‌توان در حین انجام فعالیت‌های روزانه اجرایش کرد و من باید نسخه شخصی خود را پیدا کنم.
تصمیم گرفتم در فعالیت‌های ساده کمی بیشتر حواس خود را جمع کنم. واقعا کار سختی بود و تازه متوجه شدم که تقریبا در انجام هیچ کاری حضور واقعی نداشته‌ام.
ابتدا هر کاری می‌خواستم انجام دهم با صدای کمی بلند طوریکه خودم بتوانم بشنوم، نام می‌بردم. به این شکل که مثلا وقتی ظرف می‌شستم با خود می‌گفتم “من در حال شستن بشقاب هستم”، “الان دکمه ماشین لباسشویی را می‌زنم” و … .
تا مدتی به این شکل تمرین کردم بعد متوجه شدم من خیلی آدمِ حرف زدن نیستم و با سکوت بیشتر ارتباط می‌گیرم. به نظرم آدم‌ها در این مورد بسیار با هم تفاوت دارند برای همین است که هر کس باید شروع به تمرین کند تا مسیر مورد علاقه خود را پیدا کند.
بعد از آن به این نتیجه رسیدم که من می‌خواهم حواس پنجگانه خود را تجربه کنم بنابرین آن حواس را به عنوان پایه در نظر گرفتم و هر کاری انجام می‌دادم، به جای اینکه کل آن کار را نام ببرم از اسامی حواس استفاده می‌کردم.
به این شکل که اگر آب روی دستانم می‌ریخت و من روی آن متمرکز بودم با صدایی که خودم بشنونم می‌گفتم “لمس کردن” یا اگر در آن لحظه به صدای آب گوش می‌کردم، می‌گفتم “شنیدن” و … .
تا مدتی با این روند تمرین کردم. بهتر از نام بردن کارها بود چون مختصرتر بود و گاهی هم بین آن سکوت اتفاق می‌افتاد که با من سازگارتر بود.
در مجموع بعد از مدتی تمرین سکوت، در کنار این تمرین، حضور من نسبت به قبل خیلی بهتر شد. صادقانه بخواهم بگویم تمرین سکوت بیشتر از این تمرین‌ها برای ذهن آگاهی به من کمک کرد.
در حال حاضر هر وقت می‌خواهم کاری انجام دهم اگر حواسم از آن کار و حضورم پرت می‌شود، فکر را رها می‌کنم و روی بدنم، خصوصا روی صورتم و چشم‌هایم، کمی تمرکز می‌کنم تا بتوانم به لحظه حال برگردم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

حرف آخر را اول می‌زنم.
اثرگذارترین راه برای شفای من، سکوت کردن، شنیدن صدای سکوت، مشاهده ذهن و بدنم بود. بسیار سریع من را به لحظه حال می‌آورد. احساساتم را تغییر می‌دهد و قلبم را باز می‌کند.
از همان روز که شروع به انجام دادنش کردم، هر روز حدود ساعت 5 صبح بیدار می‌شوم، 15 الی 20 دقیقه چشم‌هایم را می‌بندم و در سکوت بیدار می‌مانم، یعنی حس می‌کنم، می‌بینم و می‌شنوم. هرگاه ذهنم مشغول یه فکر می‌شود به محض اینکه به آن آگاه می‌شوم رهایش می‌کنم و بر می‌گردم به فضای قبلی.
بعد از چند ماه انجام دادنش به مطالعه درباره مبحث مراقبه علاقه­‌مند شدم. شروع به مطالعه و شنیدن افراد خبره‌ی این حوزه کردم. در طول چند ماه مدل‌های مختلف مراقبه را امتحان کردم اما بعد از یک مدت متوجه شدم مثل راه‌های قبلی که برای تغییر شغل می‌رفتم، به نظر می‌رسد در اینجا هم در حال ایجاد پیچیدگی و تقلا هستم. به این نتیجه رسیدم که بهترین مراقبه، ساده‌ترین آن برای بدن من است.
هر مراقبه‌ای که بدن من با آن احساس بهتری دارد و راحت‌تر انجامش می‌دهم همان بهترین است و فرقی بین آن ها وجود ندارد. تنها استمرار در این کار مهم است. پس چند ماه تمرین بدن به ما می‌گوید چه چیزی برایش بهترین است.
به همان مراقبه شاهد که از ابتدا شروع کرده بودم بازگشتم. ساعت را برای مدت مورد نظر تنظیم می‌کنم. چند نفس شکمی عمیق می‌کشم. دم از بینی و بازدم از دهان و بعد وارد مراقبه می‌شوم و هر بار متوجه افکار خود می‌شوم به آرامی و مهربانی رهایشان می‌کنم و بر‌می‌گردم.
نکته اینجاست که آن بازه‌ی زمانی را به هیچ عنوان رها نمی‌کنم. حتی اگر تمام مدت فکرها به سراغم بیایند. این کار را به این دلیل انجام می‌دهم که سندروم “باسن بی‌قرار” را مدیریت کنم و به آن بیاموزم، می‌تواند قرار بگیرد و اتفاقا بسیار هم زیباست.
انصافا تمرینی است که بعد از یکسال انجام دادن، طعم و رنگِ زندگی و لحظه‌ها را برای من تمام و کمال تغییر داده است. من که مدت‌ها بود شوق را تجربه نکرده بودم تعداد لحظه‌هاییکه برای چیزهای بسیار کوچک دلم قنج می‌رود افزایش یافته است و بسیار شکرگزار هستم برای این تجربه بی‌نظیر.

ساناز کاشانکی🧡🌾

من در مسیر شفا، از خوانده‌ها و شنیده‌ها به راهکارهای بسیاری رسیدم و تلاش کردم اکثر آن ها را به کار ببندم. هر چند همه آن ها موفقیت‌آمیز نبود.
راهکارهایی که من استفاده کردم از همان نوشتن که در بالا گفتم شروع شد. بعد به سراغ مراقبه‌ی سکوت رفتم. سپس ذهن آگاهی و همین طور ادامه دادم با تنفس، استفاده از کلام، رها کردن بدن، تپینگ، پیاده روی، دویدن، یوگا و ورزش، هوش مثبت، آهستگی و … .
معتقدم هر کدام از ما نسخه‌ی جداگانه‌ای برای زیستن داریم و همین زیبایی زندگی روی زمین است. آنچه من تا امروز تجربه کرده‌ام را می‌نویسم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

مثل همیشه از سر کار رسیدم خانه. کمتر از یک ربع آقای شوهر به موبایلم زنگ زد. با صدایی که کاملا واضح بود در حال کنترل آن است گفت “ساناز مامان یه تصادف کوچک کرده، دستش شکسته. آوردیمش بیمارستان تو هم اگر می‌تونی بیا”. من که انگار منگ شده‌ام، پرسیدم “مامانِ من یا مامانِ تو؟” و جواب داد “مامان تو”. دنیا روی سرم خراب شد. می‌دانستم دارد دروغ می‌گوید.
انگار تمام افکاری که در سرم بود در یک لحظه ساکت شد. تمام آن تقلا معنای خود را به شکلی کامل از دست داد. سریع لباس هایم را پوشیدم. ماشین گرفتم، رفتم. تمام طول راه نمی‌توانستم حتی از خدا بخواهم کمک کند. نمی‌توانستم هیچ فکری بکنم. تمام افکار، تمام کلمات از ذهنم رفته بود. به معنای واقعی، هیچ کلمه، هیچ جمله‌ای به ذهنم نمی‌آمد. زور می‌زدم برای فکر کردن. برای دعا کردن. اصلن نمی‌دانستم چه دعایی باید بکنم.
رسیدم جلوی درب بیمارستان. داشتم بدو بدو به سمت درب ورودی می‌رفتم که آقای شوهر با صدای بلند از یک طرف دیگر فریاد زد “ساناز”، “ساناز”. آمد جلو گفت نگران نباش عزیزم ولی نگرانی و عدم اطمینان از صورتش می‌بارید. من هم با صدای بلند فریاد زدم “داری دروغ می‌گی”، بغلم کرد، گفت “آره دروغ می‌گم”. دنیا روی سرم خراب شد.
مادر دچار یک سانحه تصادف بسیار خاص شده بود که همان روز در تمام شبکه‌های اجتماعی منتشر شده بود و تمام کسانی که آن را دیده بودند از جمله نزدیک‌ترین اقوام ما که هنوز نمی‌دانستند این ما هستیم که با این فاجعه مواجه شده‌ایم، با خود گفته بودند “خدا به خانواده‌شان رحم کند”.
وارد جزئیات حادثه نمی‌شوم، 10 روز ما سه خواهر در راهروی بیمارستان روی صندلی‌های پلاستیکی می‌خوابیدیم. از روز اول تا روز آخر احساسات بسیار مختلفی از ترس، رنج، تسلیم، پوچی و … را تجربه می‌کردم. من گریه می‌کردم. مریم سکوت کامل. من که از همه چیز خیلی ترسیده بودم و تمام قدرتم را از او می گرفتم، سکوت او نیز من را می‌ترساند. تلاش می‌کرد واقع‌گرا باشد و امید واهی به من ندهد. هر بار برای آرام کردم خود به او می‌گفتم مامان چه می‌شود می‌گفت “خوب نیست، هر چی خدا بخواهد”.
تمام مدت در بیمارستان ندای “تقلا نکن، تسلیم باش” را می‌شنیدم. تا اینکه پس از 10 روز مقاومت، مادر برای همیشه از پیش ما رفت.
حالا دیگر به معنای حقیقی شفا لازم بودم. از اینجا به بعد آرام آرام شروع به گذر کردن از تقلای درونی کردم. در یک لحظه همه آنچه برای آن می‌دویدم و می‌جنگیدم رنگ باخت. انگار انتهای زمین را دیده بودم و با یک “که چی بسیار بزرگتر” مواجه شده بودم.
اولین چیزی که حس کردم این بود که دیگر نمی‌خواهم هیچ کاری بکنم. می‌خواهم همین که هست را با تمام وجود تجربه کنم. همین احساسات که سر راه من قرار می‌گیرد، غم ها، ترس ها، شوق های کوچک و بزرگ. می‌خواهم از این سردرگمی و مه نجات پیدا کنم. می‌خواهم حقیقتا تسلیم باشم. هرچند هیچ چیزی از معنی آن نمی‌دانستم. (البته الان هم نمی‌دانم فقط نسبت به آن موقع ادراکِ کمی بهتر دارم.)
شروع کردم به امتحان کردن راه‌های مختلف برای آرام‌تر شدن، برای بیشتر حس کردن، برای حضور بهتر. (شخصیت عملگرای من حتی برای آرام شدن هم به دنبال راهکارهای عملی می گردد🤭.)
تلاش می‌کنم تمام آنچه تا امروز تجربه کرده و فهمیده‌ام را به سادگی بنویسم.

ساناز کاشانکی🧡🌾

هرجا میرفتم دفترهایم را با خود می‌بردم، حتی در سفر. صبح‌ها ساعت 5 بیدار می‌شدم و می‌نوشتم. شاید باور نکنید تمام این چند ماه را در مه مغزی کامل بودم. واقعا نمی‌فهمیدم چه چیزی می‌نویسم. خواهرم گفته بود که هر آنچه آمد بنویس حتی ناسزا. من هم می‌نوشتم اما بیشتر چیزهایی که می‌آمد از سر همان استیصال عمیق درونم بود.
تقریبا همه نوشته‌ها را رو به خدا می‌نوشتم که خواهشا من را هدایت کن. خدا را هم اسیر کرده بودم. از ذهن می‌نوشتم نه از قلب، نه از بدن. واقعا در مه بودم. هیچ حضوری در این زندگی نداشتم. حتی هنگام پیاده‌روی‌های طولانی، تمام مدت مغز من در حال فکر کردن و به دنبال راهکار گشتن بود.
در طول این 5 ماه حین نوشتن راه‌های مختلفی به ذهنم می‌رسید که سریع دست به کار می‌شدم و شروع به عمل می‌کردم اما همانطور که گفتم به ذهنم می‌رسید. واقعا مثل قبل تمام راهکارها از مغز مه آلود می‌آمد.
تمام این مدت ندای قلبم این بود که دست بردار از تقلا. من این ندا را می‌شنیدم اما نمی‌دانستم چه طور. تنها راهی که بلد بودم عمل کردن بود. من راه بی‌عملی را بلد نبودم.
کم کم شروع کردم به سکوت کردن برای لحظه‌هایی کوتاه. اینکه چه طور به این سکوت‌های مقطعی هدایت شدم، قصه دارد. در تمام این سال‌هایی که تقلا می‌کردم، برای آرام کردن خودم کتاب های حوزه شفا را مطالعه می‌کردم و افرادی که در این حوزه فعال بودند را دنبال می‌کردم. یعنی در تمام این سال ها تنها این یک کار را به خاطر درون خودم انجام می‌دادم.
دوره‌های بسیاری را با افراد مختلف این حوزه می‌گذراندم اما هیچ یک در من اثر بلند‌مدت نداشتند. به صورت موقت کمی آرام می‌شدم اما به سرعت به شیوه‌ای که عادت کرده بودم باز می‌گشتم.

تا اینکه نقطه عطفی در زندگی‌ام رخ داد.

ساناز کاشانکی🧡🌾