Tag Archive for: مادر بودن

مادرْ بودن نقش بسیار عجیبی است. تجربه‌ای که من از مادرم دارم این است. کسی که بدون هیچ توقعی و با عشق، به ایفای این نقش می‌پرداخت. کسی که با تمام وجود، تا آخرین لحظه، بدون هیچ انتظاری، از زندگی ما، روحیه‌ی ما، سلامتی ما، آرامش ما و … مراقبت کرد و از انجام این کار راضی بود. نه تنها برای انجام آن کارها ذره‌ای به دنبال پاداش مالی نبود بلکه تمام آنچه از مال و جان داشت هم فدا می‌کرد. با این وجود احساس رضایت از او دریافت می‌شد. با اینکه خیلی روزها خسته بود و حجم کار او را فرسوده می‌کرد اما در نهایت برآیند احساسی که از او دریافت می‌شد، رضایت درونی از زندگی بود.
چه طور می‌توان برای تمام ابعاد زندگی، مادر بود. من در زندگی‌ام تصمیم گرفتم مادر نشوم. یکی از مهمترین دلایل آن همین تفکر بود که من نمی‌توانم تا این حد فداکار باشم و دلم می‌خواهد این فرصتِ کوتاه را برای خودم تجربه کنم. البته خود را هم لایقِ پرورش یک انسان دیگر نمی‌دانستم.
اما امروز به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توانی این نقش را بر‌نداری. حتی اگر فرزندی به این دنیا نیاوری. این نقشی است که در وجود تو نهادینه شده است. برای هر مردی، به عنوان یک پدر و برای هر زنی، به عنوان یک مادر. اگر از آن فرار کنی زندگی بیخ گلویت را می‌گیرد و رها نمی‌کند. آنقدر احساس فشار و خستگی را به شکل‌های مختلف تجربه می‌کنی تا بدنت کم بیاورد و زمین را ترک کند.
اگر با قلبی باز نقش خود را بپذیریم، زندگی برکتش را در همه چیز بر ما می‌بارد. چون هم جهت با جریانش شنا می‌کنیم و او آرام و آهسته ما را به اقیانوس می‌برد.
من فهمیده‌ام که به عنوان یک زن باید برای تمام ابعاد زندگی‌ام مادری کنم. برای شغلم، برای کارهای خانه‌ام، برای خودم. این به معنای این نیست که خستگی وجود ندارد یا باید به شکلی نمایشی خستگی را انکار کرد یا همیشه لبخند زد بلکه به این معناست که باید بدون انتظاری خاص از کارهایی که انجامشان می‌دهم، با این نگاه که در حال پرورش فرزندی هستم و باید با قلبی باز، با عشق، داوطلبانه از آن ها مراقبت کنم و انجامشان دهم. حتما مادر در بین مسیر خسته می‌شود اما این باعث نمی‌شود از فرزندش متنفر شود، آن را زیر سوال ببرد، مرتبا در ذهنش از آن گلایه کند یا تصور کند جوانی‌اش را گرفته و اجازه نمی‌دهد زندگی کند. در واقع زندگی‌اش همان فرزندش است، نه یک مانع برای زندگی کردنش.
کارهای خانه‌ی من، شغلِ من، کارهای شخصی‌ام هر کدام فرزندان من هستند. باید با آن‌ها گاهی بازی کنیم، گاهی جدی شویم، گاهی از انجام کارهایشان خسته شویم اما این ها دلیلی برای متنفر شدن نیستند.
مادر از انجام نقشش احساس مفید بودن دارد، نه احساس غم. احساس عشق دارد، نه انزجار. همین احساسات برایش برکت می‌آورد. فرزند خلف می‌آورد. روزی می‌آورد. بدون اینکه او توقع این پاداش‌ها را از خداوند داشته باشد.
خداوند نعمت و هدیه‌ی فرزند را به او عطا کرده است همین برایش قدردانی است. همانطور که هدیه‌ی زندگی را به من عطا کرده است و همین باید برای من قدردانی باشد، نه احساسِ فرسودگی و خستگی مستمر.
کلید این بینش را مریم در دستانم گذاشت. از او قدردانم که همواره در کنار من است. از خداوند بسیار قدردان‌تر هستم برای این هدیه‌ای که به من بخشیده است و بسیاری از هدایت‌هایش را از طریق او برایم می‌فرستد.

ساناز کاشانکی🧡🌾