شفای درون_ داستان هشتم_ تقلای متحرک
پس از این همه بالا و پایین که سالها به طول انجامید متوجه شدم که از مسیر یک انسان نرمال و آرام خارج شدهام. یک تقلای بزرگ، بسیار بزرگتر از قبل درونم شروع به رشد کرده بود. طوریکه لحظهای دیگر قرار نداشتم. احساسات مختلفِ غم، فشار، تنش، اسارت، رنج، عدم موفقیت و …. را برای مدت طولانی تجربه میکردم.
دیگر هیچ یک از ابعاد زندگیام را دوست نداشتم. هر کاری انجام میدادم، حتی کارهای روزمره خودم مثل تمیز کردن خانه یا درست کردن غذا، من را به دام احساسات ناخوشایند شدید فرو میبرد. حس عدم موفقیت تمام وجودم را فراگرفته بود.
همانطور که در داستانهای اول گفتم، زمانی که تازه شروع به گشتن دنبال کار کرده بودم هیچ فهم درستی از رشته تحصیلی و کار نداشتم با این وجود هر وقت برای مصاحبه میرفتم چنان اعتماد به نفسی (البته کاذب) داشتم و چنان از خودم مطمئن بودم که هیچکس و هیچچیز نمیتوانست این احساس را نادیده بگیرد. هرچند این احساس را به اتکای نام دانشگاههایی که درس خوانده بودم به دست آورده بودم اما به هر حال بروز بیرونی آن فردی قوی و مطمئن بود و همین اطمینان هم باعث شد در یکی از بهترین شرکتهای ایران استخدام شوم.
حالا با وجود این همه سال تجربهی کاری و این همه بینش تازهای که از رشته تحصیلی و کار خود داشتم، ضعیف بودن و احساس کم بودن از تمام وجودم بیرون میریخت. هر کس از من میپرسید در شرکت، چه کاره هستی نمیتوانستم حتی یک جمله به شکلی محکم و استوار از کار خود توضیح دهم. حس میکردم هیچ کاره هستم، هر کاری تا امروز انجام دادهام، بی فایده بوده است و من هیچ تخصص ویژهای ندارم که قابل ارائه باشد. بارش افکار و احساسات منفی در تمام وجودم جاری بود.
من که همواره هدفی برای خود تعریف میکردم، لحظهای بیعمل نمیماندم و بدون کوچکترین فکری شروع به عمل میکردم حالا به نقطهای رسیده بودم که دیگر نمیدانستم باید چه کاری انجام دهم. یک ناامیدی محض تمام وجودم را فرا گرفته بود.
آنجا بود که فهمیدم وقت آن است که دست از تقلا بردارم. البته تصور نکنید که به راحتی و با احساس خوب به این نقطه رسیدم، ابدا. کاملا از سرِ ناچاری به این نقطه رسیدم.
ساناز کاشانکی
